مناقشهٔ جاری میان پاکستان و طالبان را نمیتوان صرفاً یک منازعهٔ امنیتی میان اسلامآباد و گروه «تحریک طالبان پاکستان» دانست. در پشت این درگیری، مجموعهای از عوامل تاریخی، جیوپولیتیک، امنیتی و ایدیولوژیک قرار دارد که درک آن برای فهم پیامدهای بمبارانهای پاکستان بر خانههای دهقانان و روستاییان افغانستان ضروری است. سوال اساسی این است که استراتیژیای که پاکستان آن را مبارزه با «تیتیپی»، یا تحریک طالبان پاکستان، و جلوگیری از حملات بر خاک خود معرفی میکند، در عمل تیتیپی را تضعیف میکند یا به گروه طالبان در افغانستان فرصت میدهد تا از تهدید خارجی برای بازسازی مشروعیتی استفاده کند که در افغانستان از آن بهرهمند نیست؟
بیشک، این سوال زمانی اهمیت بیشتری پیدا میکند که روابط تنگاتنگ طالبان و پاکستان را در طول سالیان و از زمان پیدایش این گروه در پاکستان از نظر دور نداشته باشیم. برخلاف وضعیت امروز، بخش بزرگی از تاریخ معاصر افغانستان نشان میدهد که رژیم اسلامآباد و طالبان نه دشمن، بلکه شرکای نزدیک یکدیگر بودهاند؛ روابطی که در بسیاری موارد، بیشتر به رابطهٔ زاد و ولد میماند تا روابط عادیِ حسنه، همکاری و همسایگی. این واقعیت در منابع تحقیقاتی متعددی نیز انعکاس یافته است. این منابع، تقریباً بدون استثنا، از نقش پاکستان و سازمان استخبارات نظامی این کشور (ISI) در شکلگیری طالبان، حمایت از آن در دههٔ ۱۹۹۰ و سپس تأمین پناهگاه، منابع، آموزش و حمایت عملیاتی از رهبری طالبان پس از ۲۰۰۱ گزارش دادهاند.
حتی پس از سقوط رژیم طالبان در سال ۲۰۰۱، رهبری این گروه عمدتاً در پاکستان مستقر بود و حمایت شبکههای مرتبط با آیاسآی در بقای آن نقش مهمی داشت. از این منظر، وضعیت امروز دارای یک تناقض تاریخی بسیار مهم است: پاکستان ظاهراً به گروهی حمله میکند که زمانی در ایجاد، بقای نظامی و بازگشت آن به قدرت در افغانستان نقش مهمی داشته است.
هدف پاکستان از ایجاد طالبان در دههٔ ۱۹۹۰ نیز چیزی غیر از آن بوده است که در سطح به نظر میرسد. اسلامآباد همواره از طالبان بهعنوان یکی از ابزارهای نفوذ خود در افغانستان استفاده کرده است. به گفتهٔ شورای روابط خارجی، جلوگیری از نفوذ هند، داشتن حکومتی نزدیک به پاکستان در کابل و کاهش نگرانی از ملیگرایی پشتون در دو سوی خط دیورند، از عوامل مهم این سیاست بودهاند. بنابراین، حمایت پاکستان از طالبان را نمیتوان صرفاً در چارچوب روابط عادی میان دو کشور همسایه توضیح داد؛ این حمایت بخشی از یک محاسبهٔ جیوپولیتیکی گستردهتر برای تأمین منافع امنیتی و سیاسی پاکستان در افغانستان بوده است.
اما همین سیاست در درازمدت پیامدهایی به همراه آورد که اکنون برای خود پاکستان به یک مشکل جدی تبدیل شده است. تیتیپی که از همان محیط ایدیولوژیک طالبان و شبکههای جهادی منطقهای رشد کرد و پس از تأسیس رسمی در سال ۲۰۰۷ در جایگاه دشمن پاکستان قرار گرفت، پس از بازگشت طالبان به قدرت در سال ۲۰۲۱ فرصت بیشتری برای فعالیت در خاک افغانستان پیدا کرد. این گروه، به گفتهٔ برخی نهادهای بینالمللی، در سال ۲۰۱۳ روابط خود را با القاعده تقویت کرد و در مواردی، هر دو گروه عملیات مشترک انجام دادهاند.
شکی نیست که طالبان، تیتیپی، القاعده و داعش خراسان، با وجود تفاوتهایی در اهداف و سازماندهی، از نظر برخی مبانی ایدیولوژیک و سابقهٔ ارتباطات جهادی منطقهای، به یک محیط فکری و تاریخی مشترک تعلق دارند.
در این میان، تیتیپی که خود میتوانست بخشی از همان محیط و شبکههای جهادی مورد استفادهٔ پاکستان در افغانستان باشد، با گذشت زمان به یکی از تهدیدهای امنیتی جدی برای خود پاکستان تبدیل شد. اکنون اسلامآباد طالبان را متهم میکند که به تیتیپی در افغانستان اجازه میدهد این گروه از خاک افغانستان علیه پاکستان عملیات انجام دهد. طالبان این اتهام را همواره رد کردهاند؛ اما در مقابل، شواهد قانعکنندهای نیز برای اثبات نبود تیتیپی در افغانستان ارائه نکردهاند.
در هر حال، ساختار سیاسی و امنیتی تیتیپی که زمانی برای ایجاد افغانستانی مطلوبتر برای منافع پاکستان ایجاد و تقویت شده بود و پس از بازگشت طالبان به قدرت، در سایهٔ حاکمیت آنان در افغانستان قرار گرفت، اکنون، بنابر ادعای پاکستان، به تهدیدی برای منافع همین کشور تبدیل شده است؛ تهدیدی که اسلامآباد میخواهد آن را از طریق فشار نظامی، حملات هوایی و توپخانهای و تهدید طالبان مهار کند.
از این منظر، وضعیت کنونی را میتوان نمونهای از «بازگشت اثر معکوس سیاست نیابتی» دانست: قدرتی که برای پیشبرد منافع خود یک گروه مسلح را تقویت میکند، ممکن است در آینده با همان شبکهای روبهرو شود که دیگر در چارچوب منافع اولیهٔ آن قدرت عمل نمیکند. آنچه زمانی برای پاکستان ابزار نفوذ در افغانستان بود، اکنون، دستکم از دید اسلامآباد، به یکی از عوامل ناامنی در داخل پاکستان تبدیل شده است.
بنابراین، پرسش اساسی تنها این نیست که چرا پاکستان امروز به طالبان حمله میکند؛ پرسش مهمتر این است که چگونه سیاستی که سالها بر حمایت، پناهدادن و تقویت نیروهای نیابتی استوار بود، به وضعیتی انجامید که همان نیروها یا شبکههای برخاسته از همان محیط، اکنون به تهدیدی علیه منافع حامی پیشین خود تبدیل شدهاند.
پاکستان میگوید حملات هوایی خود را برای نابودی پایگاهها و زیرساختهای تحریک طالبان پاکستان و دیگر گروههای مسلح انجام میدهد. این ادعا را نمیتوان نادیده گرفت؛ پاکستان طی سالهای اخیر با حملات مرگبار تحریک طالبان مواجه بوده است و در سال ۲۰۲۶ نیز موج تازهای از حملات تحریک طالبان و درگیریهای مرزی، زمینهٔ تشدید منازعه را فراهم کرده است. اما قربانیان این حوادث را مردم عادی و روستاییان دو سوی مرز تشکیل دادهاند. در این میان، حملهٔ هوایی رژیم اسلامآباد به یک آسایشگاه معتادان در شهر کابل، که بیش از چهارصد کشته و زخمی برجا گذاشت، نیز نمیتواند نادیده گرفته شود.
همچنان، به گفتهٔ یوناما، در ماه فبروری ۲۰۲۶، دستکم ۵۶ فرد ملکی کشته و ۱۲۹ تن دیگر در نتیجهٔ حملات هوایی و آتشباریهای فرامرزی در فاصلهٔ ۲۶ فبروری تا ۵ مارچ کشته و زخمی شدند؛ ۵۵ فیصد قربانیان ثبتشده زنان و کودکان بودند.
در ۲۸ جون نیز یوناما کشتهشدن دستکم ۲۸ فرد ملکی و زخمیشدن ۴۹ تن دیگر را در حملات هوایی پاکستان در پکتیا، پکتیکا و کنر تأیید کرد؛ در میان قربانیان زنان و کودکان نیز بودند.
ACLED نیزگزارش داده است که از آغاز درگیری در اواخر فبروری، پاکستان نزدیک به ۲۰۰ حملهٔ هوایی و گلولهباران در داخل افغانستان انجام داده و تقریباً نیمی از این حملات به مناطق ملکی اصابت کرده یا موجب زخمیشدن و کشتهشدن افراد ملکی شده است.
این دادهها یک مسئلهٔ اساسی را مطرح میکنند:
اگر هدف اعلامشده، تضعیف تحریک طالبان پاکستان در داخل افغانستان است، اما بخش قابل توجهی از هزینهٔ عملیات را روستاییان، خانوادهها و تأسیسات ملکی میپردازند، آیا این روش واقعاً شبکهٔ مسلح مورد نظر را تضعیف میکند یا در کنار هزینهٔ انسانی، پیامد سیاسی دیگری نیز تولید میکند؟
این سوال، محور بحث ما را تشکیل میدهد.
اینجا دقیقاً نقطهای است که از دید برخی تحلیلگران وطنی نیز پنهان نمانده است و محور بحث ما را تشکیل میدهد.
یک حکومت یا گروه نیابتی، زمانی که با بحران مشروعیت داخلی روبهرو است، میتواند از تهدید خارجی برای تغییر دستور کار سیاسی استفاده کند. این یک پدیدهٔ شناختهشده در سیاست و روابط بینالملل است: تهدید خارجی میتواند اختلافات داخلی را موقتاً تحتالشعاع قرار دهد و احساس هویت جمعی را تقویت کند.
طالبان امروز با مجموعهای از مسائل داخلی مواجهاند که مستقیماً به شیوهٔ حکومتداری مستبدانه و غیرمشروع آنان مربوط است. محدودیتهای گسترده علیه زنان و دختران، سرکوب مخالفان سیاسی، محدودیت آزادیهای مدنی و انحصار قدرت، سوای جنایاتی که در گذشته مرتکب شدهاند، از جمله مسائلی است که در ارزیابیهای جاری دربارهٔ وضعیت افغانستان مورد توجه قرار دارد؛ چیزی که در تحلیل شورای روابط خارجی نیز بهصراحت گفته شده است.
در چنین شرایطی، بمباران خارجی میتواند دستور کار سیاسی را تغییر دهد. به این معنا که به جای سوال: «چرا طالبان حقوق و آزادیهای مردم افغانستان را محدود کردهاند؟» سوال دیگری در مرکز توجه قرار میگیرد: «چگونه باید در برابر حملهٔ پاکستان از افغانستان دفاع کرد؟»
این تغییر دستور کار، از نظر سیاسی بسیار مهم است. طالبان میتوانند از آن برای تبدیل جایگاه خود از «حاکم مورد اعتراض داخلی» به «مدافع افغانستان در برابر تجاوز خارجی» استفاده کنند.
در اینجا پنج روایت سیاسی میتواند شکل بگیرد:
۱. روایت ملی
«افغانستان مورد تجاوز خارجی قرار گرفته است.»
در این روایت، اختلافات داخلی موقتاً به حاشیه میرود و مسئلهٔ تمامیت ارضی به مسئلهٔ اصلی تبدیل میشود.
۲. روایت وحدت
«در برابر دشمن خارجی باید متحد شویم.»
این روایت میتواند طالبان را بهعنوان محور وحدت ملی معرفی کند؛ حتی اگر پیش از آن بخشهای وسیعی از جامعه نسبت به انحصار قدرت آنان اعتراض داشته باشند.
۳. روایت مشروعیت
«ما تنها نیرویی هستیم که توان دفاع از افغانستان را دارد.»
این شاید مهمترین پیامد سیاسی باشد. طالبان میتوانند توانایی خود برای مقابله با پاکستان را بهعنوان دلیلی برای ضرورت وجود حاکمیت خود عرضه کنند.
در چنین روایتی، قدرت نظامی جای مشروعیت سیاسی را میگیرد.
یعنی بهجای اینکه پرسیده شود حکومت چگونه به قدرت رسیده و مردم چه نقشی در تعیین آن داشتهاند، سوال این مطرح میشود که چه کسی میتواند در برابر دشمن خارجی بجنگد.
۴. روایت انحرافی
بحران خارجی میتواند توجه افکار عمومی را از مسائل داخلی منحرف کند.
فقر، بیکاری، محدودیتهای اجتماعی، حذف زنان و دختران، سرکوب مخالفان و دیگر بحرانهای داخلی، در فضای جنگ و ملیگرایی ممکن است برای مدتی تحتالشعاع قرار گیرند.
۵. روایت قربانی
و سرانجام، طالبان میتوانند خود را قربانی تجاوز خارجی معرفی کنند.
این روایت از نظر سیاسی بسیار قدرتمند است، زیرا جایگاه بازیگران را تغییر میدهد: گروهی که در داخل کشور متهم به سرکوب است، میتواند در عرصهٔ خارجی خود را قربانی حملهٔ یک دولت همسایه معرفی کند. در نتیجه، قربانیِ داخلی میتواند از نظر روایت سیاسی به حاشیه برود و حاکم جایگاه قربانی خارجی را اشغال کند.
پاراداکس بزرگتر این است که پاکستان ممکن است با حملهٔ نظامی به طالبان ــ بخوانید به مردم افغانستان ــ از نظر نظامی ضربه وارد کند، اما همزمان برای طالبان سرمایهٔ سیاسی تولید کند. یک حمله ممکن است از نظر نظامی به طالبان یا یک گروه مسلح آسیب برساند، اما در همان حال، از نظر سیاسی برای همان گروه سرمایه تولید کند. این دو پدیده با یکدیگر تناقض ندارند.
حتی ACLED، که یک نهاد مستقل در زمینهٔ پایش درگیریهای مسلحانه است و دادههای مربوط به درگیریها را بهصورت بلادرنگ ارائه میدهد، در بررسی درگیری افغانستان و پاکستان معتقد است که حملات هوایی به پاکستان امکان میدهد بدون واردکردن نیروهای زمینی به یک جنگ طولانی در افغانستان، به افکار عمومی داخلی نشان دهد که در برابر حملات تیتیپی منفعل نمانده است. با این حال، این حملات بهتنهایی بعید است مسئلهٔ شورش تیتیپی را حل کند؛ زیرا شبکههای این گروه در داخل پاکستان نیز ریشه دارند.
این نکته بسیار مهم است. اگر بخشی از توان عملیاتی تیتیپی از داخل پاکستان تأمین میشود، حمله به روستاهای افغانستان لزوماً نمیتواند شبکهٔ اجتماعی، مالی، سیاسی و عملیاتی این گروه را از میان ببرد. در نتیجه، ممکن است حملات هوایی از نظر نظامی خساراتی به بار آورند، اما لزوماً به هدف اصلی، یعنی تضعیف پایدار تیتیپی، منجر نشوند؛ در حالی که پیامدهای سیاسی و اجتماعی آن میتواند به تقویت روایت طالبان و افزایش حمایت از آنان در برابر یک دشمن خارجی کمک کند.
از این منظر، یک سوال مهم دیگر نیز مطرح میشود: در حملات پاکستان به افغانستان دقیقاً چه کسانی هدف قرار میگیرند و چه کسانی از پیامدهای سیاسی آن سود میبرند؟
در برخی موارد، پاکستان اعلام کرده است که اهداف آن پایگاهها و نیروهای مسلح بودهاند؛ اما سازمان ملل متحد موارد متعدد تلفات ملکی را تأیید کرده است. برای نمونه، در حملات جون ۲۰۲۶، پاکستان انجام حملات در سه ولایت افغانستان را تأیید کرد، در حالی که یوناما دستکم ۲۸ کشته و ۴۹ زخمی ملکی را ثبت کرد. این تفاوت میان هدف اعلامشده از سوی پاکستان و هزینهٔ واقعی اهمیت سیاسی دارد.
اگر یک روستایی افغان که هیچ ارتباطی با تحریک طالبان پاکستان ندارد کشته شود، نتیجهٔ سیاسی آن میتواند دقیقاً برخلاف هدف اعلامشدهٔ پاکستان باشد. خانوادهٔ قربانی، روستا و جامعهٔ محلی دیگر پاکستان را بهعنوان کشوری که با یک گروه مسلح میجنگد نمیبینند؛ بلکه آن را بهعنوان نیرویی میبینند که به خاک افغانستان حمله کرده است.
در این حالت، بمباران میتواند احساسات ضدپاکستانی تولید کند. و این احساسات ضدپاکستانی دقیقاً همان سرمایهای است که طالبان میتوانند از آن برای تقویت روایت ملیگرایانهٔ خود استفاده کنند.
آیا حملات پاکستان حقیقتاً تحریک طالبان پاکستان در افغانستان را ضعیف کرده است؟
پاسخ را نمیتوان با قطعیت مثبت یا منفی داد، اما شواهد موجود چند مسئله را نشان میدهد: نخست، حملات هوایی میتوانند برخی تأسیسات، افراد یا ظرفیتهای نظامی گروههای مسلح را تخریب کنند. دوم، اما این حملات الزاماً شبکهٔ سیاسی و اجتماعی یک گروه شورشی را نابود نمیکنند. سوم، حملهٔ خارجی میتواند برای گروههای مسلح و حامیان آنان ابزار بسیج فراهم کند. چهارم، اگر غیرنظامیان کشته شوند، خشم اجتماعی ایجاد میشود و این خشم میتواند توسط گروههای مسلح یا حکومتها به سرمایهٔ سیاسی تبدیل شود. پنجم، حملات خارجی میتوانند به حکومت طالبان امکان دهند تا مسئلهٔ داخلیِ مشروعیت را با مسئلهٔ خارجیِ حاکمیت ملی پیوند بزند.
ACLED نیز تصریح کرده است که حملات فرامرزی پاکستان، بدون پاسخگویی به شکافهای حکمرانی و مشکلات امنیتی داخلی پاکستان، احتمالاً برای حل مشکل شورش کافی نیست.
بنابراین، نابودی چند هدف نظامی، که اساساً در این حملات کمتر مطرح بوده یا دستکم بهروشنی دیده نشده است، با نابودی یک حرکت شورشی یکسان نیست.
اینجاست که سیمای بازندهٔ حقیقی رویدادها برجستهتر میشود: اگر پاکستان حمله کند و تیتیپی همچنان وجود داشته باشد، پاکستان به هدف کامل خود نرسیده است. اما در نتیجهٔ حملات، غیرنظامیان افغان کشته میشوند و مردم افغانستان هزینه میپردازند.
اگر این تلفات احساسات ضدپاکستانی را افزایش دهد، طالبان میتوانند از آن برای بسیج ملیگرایانه استفاده کنند؛ چیزی که طالبان بیصبرانه انتظار آن را دارند.
اگر طالبان بتوانند خود را مدافع تمامیت ارضی افغانستان معرفی کنند، بخشی از فشار سیاسی ناشی از عملکرد داخلی آنان کاهش مییابد.
در نهایت، مردم افغانستان در برابر یک انتخاب ساختگی قرار داده میشوند. اما باید دانست که بمباران پاکستان به معنای بمباران طالبان نیست. آنچه تاکنون هدف این بمبارانها بوده است، مردم افغانستان و زیرساختهای متعلق به مردم افغانستان بودهاند.
بنابراین، آنانی که از بمباران پاکستان بر خاک افغانستان استقبال میکنند و آن را انتقام از طالبان به حساب میدهند، یا گروهی بیشعورند که تفاوت منافع ملی را از انتقامجویی فردی نمیدانند، یا خود زمانی در موقعیت طالبان یکی از نیابتیهای ذینفعان منطقه را تشکیل میدادند و خیانت به انسان و کشور در رگوریشهٔ آنان رخنه کرده و جزئی از شخصیتشان شده است.
اما مخالفت با بمباران افغانستان به معنای حمایت از طالبان نیست. همچنان، مخالفت با حضور یا فعالیت تحریک طالبان پاکستان در افغانستان به معنای پذیرش حق پاکستان برای کشتار افراد ملکی افغان نیست.
این دو مسئله مطلقاً از یکدیگر جداست. مسئلهٔ اساسی امروز این نیست که آیا پاکستان حق دارد زیر عنوان دفاع در برابر تحریک طالبان پاکستان، افغانستان را آماج حملات هوایی خود قرار دهد؛ بلکه سوال این است:
آیا این بمباران، مشکل امنیتی پاکستان را حل کرده است یا محیط سیاسیای ایجاد میکند که هم برای طالبان و هم برای گروههای مسلح دیگر فرصت تازهای فراهم سازد؟
طالبان ممکن است از حملهٔ پاکستان به افغانستان برای بازسازی یک روایت سیاسی استفاده کنند: افغانستان مورد تجاوز قرار گرفته، مردم باید متحد شوند، دشمن خارجی در کمین است و تنها طالبان قادر به دفاع از کشورند.
این روایت، اگر در میان بخشی از جامعه پذیرفته شود، میتواند یک تغییر مهم در دستور کار سیاسی ایجاد کند: رژیمی پیش از آن باید دربارهٔ رفتار خود در برابر مردم افغانستان پاسخ میداد، اکنون میتواند از مردم بخواهد دربارهٔ تهدید خارجی متحد شوند.
در نتیجه، پرسش نهایی از این رویدادها چنین نیست که «پاکستان برنده میشود یا طالبان؟»؛ بلکه باید پرسید: آیا پاکستان واقعاً تحریک طالبان پاکستان را از بین میبرد، یا با انتقال هزینهٔ جنگ به مردم افغانستان، ایجاد خشم ضدپاکستانی و فراهمکردن امکان بسیج ملیگرایانه، همزمان به طالبان فرصت میدهد تا دشمن خارجی را جایگزین بحران مشروعیت داخلی خود کنند؟
اگر پاسخ به بخش دوم نزدیک باشد، آنگاه بمباران افغانستان نه فقط یک عملیات ضدتروریستی، بلکه یک چرخهٔ تولید بحران خواهد بود: تیتیپی خشونت میکند؛ پاکستان پاسخ نظامی میدهد؛ غیرنظامیان افغان کشته میشوند؛ طالبان خشم عمومی را مصادره میکنند؛ و بحران مشروعیت داخلی طالبان برای مدتی زیر سایهٔ بحران خارجی قرار میگیرد.
و در این چرخه، خطر اصلی این است که هیچیک از دو طرف مسلح لزوماً هزینهٔ اصلی را نپردازند؛ هزینه را مردم افغانستان و در نهایت مردم پاکستان میپردازند. این همان نقطهای است که مفهوم «باخت–باخت» از یک عنوان ژورنالیستی به یک مسئلهٔ جدی در تحلیل امنیت منطقهای تبدیل میشود.
زموږ انګلیسي ویبپاڼه:
د دعوت رسنیز مرکز ملاتړ وکړئ
له موږ سره د مرستې همدا وخت دی. هره مرسته، که لږه وي یا ډیره، زموږ رسنیز کارونه او هڅې پیاوړی کوي، زموږ راتلونکی ساتي او زموږ د لا ښه خدمت زمینه برابروي. د دعوت رسنیز مرکز سره د لږ تر لږه $/10 ډالر یا په ډیرې مرستې کولو ملاتړ وکړئ. دا ستاسو یوازې یوه دقیقه وخت نیسي. او هم کولی شئ هره میاشت له موږ سره منظمه مرسته وکړئ. مننه
د دعوت بانکي پتهDNB Bank AC # 0530 2294668 :
له ناروې بهر د نړیوالو تادیاتو حساب: NO15 0530 2294 668
د ویپس شمېره Vipps: #557320 :
Support Dawat Media Center
If there were ever a time to join us, it is now. Every contribution, however big or small, powers our journalism and sustains our future. Support the Dawat Media Center from as little as $/€10 – it only takes a minute. If you can, please consider supporting us with a regular amount each month. Thank you
DNB Bank AC # 0530 2294668
Account for international payments: NO15 0530 2294 668
Vipps: #557320
