از ناآگاهی زبانی تا ادعای دفاع از فرهنگ

احمد آریا

57

او را همه می‌شناسند؛ از همین‌رو او را «معلوم‌الحال» می‌خوانم. سخن از کسی است که حتی املای نام خودش را درست نمی‌نویسد، اما ناگهان شمشیر دفاع از زبان و فرهنگ را از نیام می‌کشد و هرگاه فرصتی بیابد، به همان زبان و فرهنگ و گویندگانش می‌تازد. زبان خانگی خود را «جنتی» و «ملیتی» می‌نامد، زبان دیگران و حتی ظاهر فیزیکی آنان را به تمسخر می‌گیرد و حتی ادبیات اوباشانه و دشنام‌های رکیک و آلوده‌اش را در کنار آیات کتاب مقدس می‌نشاند. این دیگر لغزش فردی یا شیوۀ عجیب نوشتن نیست؛ الگویی تکرارشونده از ابتذال زبانی، تحقیر دیگران و فرار از بحث مستدل است.

چنین خوی اوباش‌مشربانه‌ای که در وجود او نهادینه شده است، ظاهراً نه با گذشت زمان اصلاح شده و نه با تذکر و پاسخ‌گویی فروکش کرده است؛ برعکس، هر روز گستاخانه‌تر و نفرت‌انگیزتر شده است.

کوهی که قرار بود بزاید و موشی که از سوراخ بیرون آمد

می‌گویند روزگاری در دهی آوازه افتاد که کوهی در همان نزدیکی‌ها می‌خواهد بزاید. معلوم نبود این شایعه را چه کسی ساخته است؛ شاید قصد شوخی داشت، اما عده‌ای آن را جدی گرفتند و باور کردند که کوه هم روزی می‌تواند بزاید.

یکی می‌گفت کوه شاید تپه‌ای بزاید. دیگری می‌گفت ممکن است درختی از آن سر برآورد. شخص دیگری می‌گفت: «بلی، من به چشم خود دیده‌ام که کوه زاییده است.»

اما این آوازه، همان‌گونه که از آغاز معلوم بود، دیرپا نبود.

روزی پسرکی دوان‌دوان خود را به ده رساند و با نخستین کسی که روبه‌رو شد، فریاد زد: «کوه زاییده است! کوه زاییده است!»

آدم‌های هوشیار حرفش را باور نکردند؛ اما عده‌ای برای دیدن «فرزند کوه» به‌سوی آن شتافتند. اتفاقاً سوراخی در دامنهٔ کوه بود و همین سوراخ برای جمعیتِ مشتاق، سند قطعی شد: «بلی، کوه زاییده است!»

در همین هنگام، موشی از آن سوراخ بیرون پرید و هراسان از جمعیتی که سوراخ را محاصره کرده بود، می‌کوشید راهی برای فرار پیدا کند.

جمعیت یک‌باره فریاد کشید:

«بلی، کوه زاییده است!»

اما حاصل آن همه هیاهو نه تپه بود، نه سنگ و نه درخت؛ فقط یک کورموش از سوراخ بیرون آمد!

امروز، با انتشار مقالهٔ موعودش، بی‌اختیار داستان «کوه زاییدن» به یاد ما آمد.

او بیش از دو هفته برای پاسخِ در راهش تبلیغ کرد و پی‌هم اعلامیه داد؛ اما سرانجام همه دیدند که این کوه پس از آن‌همه سروصدا چه زاییده است.

من در این‌جا قصد ندارم به آن بخش از نوشته‌اش که به استاد ولی آریا مربوط می‌شود بپردازم. این کار را به دیگران واگذار می‌کنم تا، چنان‌که در مورد برخی نوشته‌های پیشین او تشت رسوایی‌اش را از بام انداختند، این بار نیز پاسخ لازم را بدهند.

اما این معلوم‌الحال نتوانست بی‌آن‌که مرا نیز وارد هجویات خود کند، آرام بگیرد. بیش از سه سال است که نام من را در نوشته‌ها و حملاتش تکرار می‌کند و ظاهراً از این عادت دست‌بردار نیست.

اگر قرار بود این نوشته را تنها بر اساس حجم دشنام‌ها، لقب‌سازی‌ها، تشبیه‌های کودکانه و تعبیرهای تحقیرآمیزش بسنجیم، اساساً ارزش پاسخ‌گویی نداشت. اما وقتی در میان این هیاهو ادعاهایی دربارهٔ زبان، فرهنگ، تاریخ، «استعمار فرهنگی» و هویت ملی مطرح می‌شود، لازم است پرده از این نمایش مضحک کنار زده شود و بی‌پایگی ادعاهایش به خوانندگان نشان داده شود.

برای این کار، از همین‌جا شروع می‌کنیم.

مشکل اصلی: ادعا به جای دلیل، تکرار به جای اثبات

مشکل نوشته‌های او، چنان‌که بارها دیده‌ایم، تنها زبان آکنده از توهین و تهمت نیست؛ مشکل بنیادی‌تر این است که ادعا را جای دلیل، تکرار را جای اثبات و برچسب را جای استدلال می‌نشاند.

روش کارش تقریباً همیشه یکسان است: نخست ادعایی بی‌پشتوانه مطرح می‌کند؛ سپس آن را با عبارت‌های گوناگون بارها تکرار می‌کند؛ و سرانجام همان ادعای تکراری را مقدمهٔ لاطائلات بعدی قرار می‌دهد، گویی تکرار، آن را به حقیقتی اثبات‌شده تبدیل کرده است.

حاصل این تکرارها بیش از آن‌که مخاطب را قانع کند، ظاهراً خودِ نویسنده را تسکین می‌دهد.

این روش، اگرچه از نظر استدلالی بسیار کم‌مایه است، از نظر تبلیغاتی ناشناخته نیست:

ادعای بی‌سند را آن‌قدر تکرار کن تا خوانندهٔ کم‌دقت فراموش کند که از آغاز هیچ سندی برای آن ارائه نشده است.

«دندهٔ پنج»؛ آدمکی که خودش ساخت و خودش شکست

نمونهٔ روشن آن، همین «دندهٔ پنج» است.

من در کامنتم گفته بودم «فرد معلوم‌الحال حرفش را زد، معاهدهٔ موسی شفیق با ایران را دستاورد تاریخی خواند، به مخالفانش تاخت و سپس، هنگامی که استاد ولی آریا استدلال‌های او را به چالش کشید، ظاهراً ترجیح داد زیر تگری بخزد و منتظر بماند تا دیگران به میدان بیایند و پاسخ بدهند. این نیز بخشی از همان عادت دیرینهٔ اوست که می‌پرسد: “چه شده، آقای …، که باید جواب این را بگوید؟”» اما او از همین عبارت یک شخصیت خیالی ساخت: مرا «دندهٔ پنج» نامید، سپس از «دندهٔ پنج داکتر کاظم» سخن گفت، بعد «دندهٔ پنج تریلر استاد ولی آریا» را اختراع کرد، برای این موجود خیالی هورس‌پاور، تورک و ریورس تعیین کرد و سرانجام مدعی شد که این «دندهٔ پنج» در مأموریت خود شکست خورده است.

این دیگر نه استدلال است و نه حتی فکاهیِ ظریف؛ زیرا معلوم‌الحال به‌جای شوخ‌طبعی، به لودگی پناه برده است. این همان مغالطهٔ ساختن آدمک پوشالی و سپس کوبیدن آن است.

من دربارهٔ موضوعی روشن نوشته بودم و شاید همین موضوع او را ناگزیر به میدان کشاند؛ اما او به‌جای پاسخ‌گویی به اصل بحث، پای رابطهٔ برادری را پیش کشید و آن را به نمایش مضحک مکانیکی تبدیل کرد.

به‌عبارت دیگر، به‌جای پاسخ به استدلال، نمایشگاه قطعات موتر برپا کرده است!

اگر واقعاً چیزی برای پاسخ گفتن داشت، کافی است هرچه زودتر شاهکارش را منتشر می ساخت. از قرار معلوم این نشریه هیچ یک از نوشته‌های او و چوکره‌هایش را زمین نمی‌گذارد. هیچ نیازی به «دندهٔ پنج»، «تریلر»، «هورس‌پاور»، «تورک» و «ریورس» نیست. اگر هدف از فکاهی گفتن نبود.

این‌ها شاید برای پر کردن صفحه مناسب باشند، اما جای استدلال را نمی‌گیرند. یعنی فهرستی که از درون خودش بیرون آورد و به من نسبت داد.

اما رسواترین بخش نوشته‌اش جای دیگری است.

او پس از حمله به کاربرد واژهٔ «چالش»، ناگهان فهرستی از کلمات (عربی) واژه‌ها (دری و فارسی) را ردیف می‌کند: «دانشگاه، دانشکده، موشک، نخست‌وزیر، چالش، واکنش، نشست، فن‌آوری، پهپاد، چرخبال، ویژه، واژه» و ده‌ها اصطلاح دیگر؛ سپس همه را «اصطلاحات ایرانی» می‌خواند. من هیچوقت ندانستم منظورش از ایرانی چیست؟ ایرانی را تعریف کن، ببینم چه در چانته داری! اگر قرار است همه کلمات زبان دری/فارسی را تنها از متن شاهکار کنونی‌ات بیرون کنند، چه می‌توانستی بنویسی؟ من متفکر را به شیوه زبان اردوی پاکستانی «مفکر» نگفته ام و تورخم را هم «طورخم» ننوشته ام. از چگونگی املای نام خودم هم اطلاع کافی دارم.

اما بخش قابل توجهی از این واژه‌های که او گفته است و مانند ریکارد ردی هربار می نویسد اصلاً در نوشتهٔ من وجود ندارد.

پس سؤال ساده و روشن است:

اگر من واژه‌ای را به کار نبرده‌ام، چرا آن را به من نسبت می‌دهی؟ تازه باید در ادبیات هم دست توانایی داشته باشی و از صلاحیت این کار بهره‌مند باشی. سند و دلیل ارائه کن. نوشتن بی‌سند و بی‌دلیل تفاوت چندانی با هذیان‌گویی ندارد.

مگر آن متخصص زبان که در تمام دوران سر به تنش می‌ساییدی کاری در این عرصه توانست از پیش ببرد؟ مگر «نرمگاه» و «گرمگاه» و «خوشگاه» او توانستند واژه ٔ«دانشگاه» و «دانشکده» را غلط ثابت کنند؟

تو که «چالش» را بارها «اصطلاح ایرانی» می‌خوانی؛ و «دانشگاه» را بارها همین‌گونه معرفی می‌کنی؛ سپس «واژه، واکنش، نشست، پژوهش، گفتمان» و ده‌ها واژهٔ دیگر را به همان فهرست می‌افزایی، فکر می‌کنی با تکرار، برای این واژه‌ها شناسنامهٔ تازه صادر می‌کنی؟

واژه‌ها ــ یا به تعبیر تو، کلمات ــ با دشنام تابعیت عوض نمی‌کنند؛ ناآگاهی تو نیز شناسنامهٔ آن‌ها را تغییر نمی‌دهد.

و حالا «چالش»

تو نوشته‌ای:

«چالش هرگز میان مردم ما مورد استعمال نداشت.»

و سپس بدون ارائهٔ شاهد تاریخی یا لغوی، آن را «اصطلاح ایرانی» اعلام کرده‌ای.

اینجا دیگر مسئله با من نیست؛ مسئله با تاریخ زبان دری و فارسی است.

مولانا، قرن‌ها پیش، گفته است:

«تویی شیر اندر این درگه، عدو راه تو روبه
بود بر شیر بدنامی از این چالش زبون رفتن»

این بیت از غزل ۱۸۴۶ دیوان شمس است و خودِ واژهٔ «چالش» را در همان معنای رویارویی و کشمکش در خود دارد.

به زبان امروزی‌تر:

پس «چالش» در این بیت نه واژه‌ای تازه‌ساخت است و نه اصطلاحی وارداتی از نوع «مفکر»؛ در یک متن کلاسیک دری و فارسی، قرن‌ها پیش، در معنای کشمکش، رویارویی و درگیری به کار رفته است. نکند حالا بخواهی مولانا را هم مانند فردوسی دشنام دهی؟

اگر تا امروز این را نمی‌دانستی، ندانستن به‌خودی‌خود عیب نیست؛ عیب آن‌جاست که بی‌اطلاعی را با ادعای قطعی و اصرار لجوجانه همراه کنی. البته با این همه ادعای «زبان جنت»، بعید نیست که در آن جهنمی که خودت برای دیگران وعده می‌دهی، زبان و فرهنگ هم مطابق میل تو باشد!

اما شاهد دیگری نیز وجود دارد.

کمال‌الدین اسماعیل سروده است:

«چون مهر کند فلک‌سواری
از چالش لاشهٔ خر چه خیزد»

معنای سادهٔ بیت کمال‌الدین اسماعیل

در اینجا «مهر» به معنای خورشید است و تصویر شاعر چنین است: وقتی خورشید در پهنهٔ آسمان به حرکت درمی‌آید و قدرت و شکوه خود را نشان می‌دهد، از کشمکش و ستیز یک لاشهٔ خر چه چیزی برمی‌آید؟

یعنی در برابر نیرویی بزرگ و آشکار، کشمکش موجودی فرومایه و ناتوان هیچ نتیجه‌ای ندارد.

در این بیت نیز «چالش» به معنای ستیز، کشمکش و درگیری آمده است.

پس این واژه نه‌تنها در شعر مولانا، بلکه در شعر کمال‌الدین اسماعیل نیز قرن‌ها پیش از دوران معاصر وجود داشته است.

اکنون پرسش از مومند بسیار ساده است:

چگونه واژه‌ای را که شاعران کلاسیک دری/فارسی‌زبان قرن‌ها پیش از پیدایش جمهوری اسلامی و حتی پیش از شکل‌گیری دولت امروزی ایران به کار برده‌اند، ناگهان در قاموس زبان‌شناسیِ تو به «اصطلاح ایرانی» تبدیل شده است؟

اگر پاسخ داری، بیاور.

اگر نداری، دست‌کم این ادعا را تکرار نکن.

زیرا اینجا دیگر با یک اختلاف سلیقهٔ زبانی روبه‌رو نیستیم؛ با یک ادعای تاریخی نادرست روبه‌رو هستیم.

این‌که تو واژه‌ای را نمی‌شناسی، به معنای آن نیست که آن واژه وجود ندارد. این‌جا با ناآگاهی‌ای روبه‌رو هستیم که به‌جای پذیرش و اصلاح، در قالب اصرار، توهین و ادعای برتری خود را به نمایش می‌گذارد.

اگر یک کلمه را در محیط زبانی خود نشنیده‌ای، نهایت چیزی که می‌توانی بگویی این است:

«من این کلمه را در زبان رایج خود ندیده‌ام.»

اما ناآشنایی تو با یک واژه، مجوز آن نیست که حکم بدهی «این واژه ایرانی است و در زبان ما وجود نداشته است». فاصلهٔ میان آگاهی محدود زبانی تو و تاریخ مستند ادبیات دری/فارسی، فاصله‌ای چندصدساله است.

به یاد داشته باش! ناآشنایی شخصی با یک واژه، سندِ عدم وجود آن واژه نیست.

فرهنگ لغت دقیقاً برای همین ساخته شده است که انسان پیش از صدور حکم، آن را باز کند.

و اگر فرهنگ لغت را باز کردی و دیدی مولانا، نظامی، کمال‌الدین اسماعیل و دیگر شاعران کلاسیک این واژه را به کار برده‌اند، دیگر راهی جز عقب‌نشینی از ادعای خود باقی نمی‌ماند؛ مگر این‌که بخواهی با تاریخ ادبیات هم وارد جنگ شوی.

تناقض خنده‌آور

اما اینجا یک تناقض دیگر هم وجود دارد.

کسی که خود را مدافع پاکی زبان معرفی می‌کند و دربارهٔ «اصطلاحات بیگانه» داد سخن می‌دهد، در همان نوشته از «تریلر»، «هورس‌پاور»، «تورک» و «ریورس» استفاده می‌کند.

پس اگر استفاده از واژه‌های غیررایج در افغانستان نشانهٔ «استعمار فرهنگی» است، این واژه‌ها را نخست از نوشتهٔ خودت پاک کن.

اگر چنین نیست، معیار خودت را توضیح بده.

نمی‌توان با یک متر برای خود و متر دیگری برای مخالف اندازه گرفت و نام آن را دفاع از فرهنگ گذاشت.

اگر «چالش» به‌دلیل کاربرد امروزینش در ایران و افغانستان باید از زبان اخراج شود، تکلیف «تریلر»، «هورس‌پاور» و «ریورس» خودت چه می‌شود؟

یا شاید استعمار فرهنگی فقط زمانی استعمار فرهنگی است که مخالف تو واژه‌ای را به کار ببرد؟

زبان، ملک شخصی هیچ‌کس نیست

زبان دری و فارسی ملک شخصی هیچ فرد، قوم، دولت یا رژیمی نیست.

واژه‌ها قرن‌ها سفر می‌کنند؛ از منطقه‌ای به منطقهٔ دیگر، از شاعر به شاعر، از کتاب به کتاب و از نسلی به نسل دیگر.

کسی که این اصول ابتدایی را نادیده می‌گیرد، هرقدر هم از «تهاجم فرهنگی» بنویسد، نوشته‌اش به پژوهش زبان‌شناختی تبدیل نمی‌شود. ظاهراً هنوز نمی‌داند که در کنار تهاجم فرهنگی، پدیده‌ای به نام «نفوذ زبانی» نیز وجود دارد؛ زبان‌ها در انزوا و در جنگل خلق نمی‌شوند و گسترش نمی‌یابند، بلکه در تماس و تعامل تاریخی با زبان‌های دیگر تحول می‌کنند. اگر بنا باشد هر اثرپذیری زبانی را استعمار بنامیم، آن‌گاه باید دربارهٔ بخش بزرگی از زبان امروزی خودت نیز توضیح بدهی. پس از مرکب تعصب پایین بیا و پیش از صدور حکم، اندکی تحقیق کن.

وقتی «اتهام» جای «دلیل» را می‌گیرد

مومند در پایان نوشته‌اش کسانی را که از واژه‌های مورد نظر او استفاده می‌کنند، با تعبیرهایی چون «شرف‌باخته»، «فاقد فرهنگ»، «فاقد وجدان ملی» و «ایادی» می‌نوازد.

این سخنان تنها اتهام‌زنی نیست؛ آیینهٔ طرز فکر گوینده نیز هست. کسی که، بنا بر گفتهٔ خودش، سگ طالبان را با«شرف» می داند، پیش از آن‌که برای دیگران نسخهٔ «وجدان ملی» بپیچد، بهتر است با گفتار و مواضع خودش روبه‌رو شود.

از زبان تا سیاست

اینجا موضوع جالب‌تر می‌شود. وقتی دیگ خشم مومند از شدت عصبانیت لبریز می‌شود، دیگر نه حد و مرزی برای سخنان خود می‌شناسد و نه ظاهراً به عواقب آن‌ها می‌اندیشد.

بلی؛ کسی که پیوسته دیگران را به «خیانت فرهنگی»، «استعمار فرهنگی» و نداشتن «وجدان ملی» متهم می‌کند، باید بپذیرد که خوانندگان نیز حق دارند نوشته‌ها و مواضع خودش را کنار هم بگذارند و دربارهٔ آن‌ها قضاوت کنند.

در کامنت‌های منتشرشده از او در سال ۲۰۲۱، مومند دربارهٔ پنجشیر نوشته است که طالبان باید «به تصرف و تصفیهٔ کامل پنجشیر اقدام نمایند». او وضعیت پنجشیر را «غدهٔ سرطانی» خوانده و «عملیات فوری» را راه‌حل دانسته است.

این‌ها برداشت من از نوشته‌های او نیست؛ این‌ها سخنان خود اوست.

بنابراین، وقتی امروز از «فرهنگ ملی»، «وجدان ملی» و «هویت ملی» خطابه می‌خواند، خوانندگان حق دارند این ادعاها را در کنار مواضع پیشین او قرار دهند و میزان سازگاری آن‌ها را بسنجند. آنان حق دارند دینداری نمایشی و آیه‌خوانی‌های او را نیز در کنار موضعی بگذارند که در آن، خواهان تصرف و تصفیهٔ پنجشیر به دست طالبان شده بود.

من لازم نیست به جای خواننده حکم صادر کنم.

نوشته‌های خود او برای قضاوت دربارهٔ جایگاه سیاسی و فرهنگی او کافی است.

اما مسئلهٔ اصلی هنوز همان است

من از میان کسانی که این نوشته‌ها را می‌خوانند، یکی از کسانی هستم که حاضر شده‌ام به این شیوهٔ نوشتن پاسخ بدهم؛ نه به این دلیل که هر نوشتهٔ مومند شایستهٔ پاسخ است، بلکه به این دلیل که وقتی ادعاهای بی‌سند بارها تکرار می‌شوند، ممکن است تکرار جای حقیقت بنشیند.

او ظاهراً می‌خواهد خود را محور هر مناقشه بسازد: برای مخالفان لقب بتراشد، دشمن خیالی خلق کند، به همان دشمن حمله ببرد و بعد از پیروزی خود داستان‌سرایی کند.

اما مطرح شدن با استدلال فرق دارد.

سروصدا با اعتبار یکی نیست.

این‌که کسی کمتر پاسخ دریافت کند، الزاماً نشانهٔ درست بودن سخنانش نیست؛ گاهی فقط نشان می‌دهد دیگران ارزش ورود به چرخهٔ بی‌پایان دشنام و جواب دشنام را نمی‌بینند.

من ترجیح داده‌ام یک‌بار دیگر پاسخ بدهم؛ اما نه به این امید که با چنین نوشته‌ای گفت‌وگوی علمی شکل خواهد گرفت. هدف فقط این است که خواننده ببیند پشت این حجم از کلمات چه مقدار سند و استدلال وجود دارد.

اکنون که استاد ولی آریا نیز پاسخ خود را داده و، مطابق نوشتهٔ قبلی‌اش، تصریح کرده است که بحث «ادامه دارد»، پاسخ من به مومند دیگر صرفاً واکنشی حاشیه‌ای نیست. این پاسخ یادآوری می‌کند که دشنام و اهانت کوچه‌بازاری را نمی‌توان با چسباندن برچسب‌های «ملی» و «فرهنگی» به کالایی قابل‌قبول تبدیل کرد و آن را به خورد خواننده داد.

داوود مومند؛ از اهانت‌پراکنی تا تحریف حقیقت و فرار از پاسخ‌گویی

چنان‌که گفته شد، داوود مومند ــ که گاهی با نام لالپوروال و گاهی با نام زلمی به «ز» سیدال ناسر (ناصر) از کوبک کانادا ظاهر می‌شود و به گفته‌ا‌ی، از چندین نام و هویت دیگر نیز استفاده کرده است ــ در بخشی از داستان هزارویک‌شبیِ بیست‌ویک‌صفحه‌ای خود، به شیوه‌ای که ظاهراً از استادان بی‌معرفت خود آموخته و با خوی نهادینه‌شده‌اش سازگار است، به اهانت‌پراکنی پرداخته است. لازم نمی‌دانم همهٔ دشنام‌های او را بازگو کنم؛ زیرا نه ارزش بازگویی دارند و نه تکرار آن‌ها چیزی بر روشنی موضوع می‌افزاید. بهتر است هرکس مسؤول سخنان و رفتار خودش باشد.

من قصد ندارم در مسابقهٔ دشنام‌گویی او شرکت کنم؛ زیرا برای افشای یک ادعای دروغ، ضرورتی ندارد دشنام‌های گوینده را نیز تکرار کنیم. کافی است نشان بدهیم که چه واقعیتی را پنهان می‌کند، چگونه سخنان امروز خود را با رفتار دیروزش نقض می‌کند و چگونه می‌کوشد با هیاهو، از پاسخ‌گویی بگریزد.

ماجرای آریانا افغانستان و شکایت داوود مومند نزد برادرم

مومند بهتر است پیش از آن‌که مرا به برادرم حواله بدهد و از رابطهٔ خانوادگی ما داستان بسازد، به یاد بیاورد که این ماجرا از کجا آغاز شد.

هنگامی که رسانهٔ آریانا افغانستان حاضر نشد اهانت‌های او به مورخ نامدار، عبدالحی حبیبی، و شاعر بزرگ، خلیل‌الله خلیلی، را نشر کند، مومند اعلام کرد که دیگر با آن رسانه همکاری نخواهد کرد. من نیز در یادداشتی برای آن رسانه نوشتم که کسی که در اهانت به دیگران حد و مرزی نمی‌شناسد، بهتر است راهی را که انتخاب کرده است ادامه بدهد، برود و دیگر بازنگردد.

اما دیری نگذشت که مومند بازگشت!

این بازگشت، پس از آن همه قهر و اعلام قطع همکاری، خود به توضیح نیاز دارد. کسی که با چنان قاطعیتی از ترک یک رسانه سخن می‌گوید، چرا دوباره به همان میدان برمی‌گردد؟ و چرا پس از بازگشت، به‌جای پاسخ‌گویی دربارهٔ رفتار و نوشته‌های خود، به رابطهٔ خانوادگی من با استاد ولی آریا متوسل می‌شود؟

مومند شاید با استفاده از یک ایمیل خصوصی من به رسانه‌ای که او دیگر از آن بریده بود، به کمک یکی از چوکره‌هایش میخواست بهانه ای برای بازگشت خود به وبسایت بسازد. دلیل اینکه چرا وبسایت آن نامه کاملا شخصی را به نشر رساند تا امروز برای من روشن نشده است. سپس به منزل برادرم تلفن کرد و مرا موضوع صحبت قرار داد و سوال‌هایی مطرح کرد که می‌توانستند اهداف مشخصی را دنبال کنند.

لازم می‌دانم تأکید کنم که تا همین اکنون نه از محتوای کامل آن مکالمه اطلاع دارم و نه استاد ولی آریا شخصاً یا از طریق تلفن در این باره با من تماس گرفته و چیزی گفته است. بنابراین، آنچه در این زمینه می‌نویسم، بر اطلاعاتی استوار است که بعداً به‌گونهٔ غیرمستقیم به دست آورده‌ام، نه بر ادعای آگاهی از تمام جزئیات مکالمه.

مومند به برادرم تلفن کرد تا دربارهٔ این‌که آیا من مائویست هستم یا نه، صحبت کند. من بعداً به‌گونهٔ غیرمستقیم از طرح این سوال اطلاع یافتم. نکتهٔ مهم این است که مومند از پیشینهٔ سیاسی من بی‌خبر نبود؛ او در نوشته‌های توهین‌آمیز خود نیز بارها به آن اشاره کرده است. من عضویت حزب مترقی دموکرات را داشتم و هیچ‌گاه مائویست نبوده‌ام.

پس سوال این است که چرا مومند پس از سال‌ها آشنایی با مواضع سیاسی من، ناگهان این موضوع را از برادرم جویا شد؟ آیا هدفش صرفاً روشن‌ساختن یک موضوع سیاسی بود یا می‌خواست زمینه‌ای برای اتهام‌زنی دیگری فراهم کند؟ من نمی‌توانم بدون اطلاع از تمام جزئیات مکالمه، نیت او را به‌طور قطعی تعیین کنم؛ اما رفتار بعدی‌اش نشان داد که موضوع تماس را به بحثی عمومی تبدیل کرده و از آن برای طرح اتهام‌های خود بهره برده است.

مومند سپس مقاله‌ای نوشت و داستان تماس تلفنی خود با برادرم را در رسانه مطرح کرد؛ اما فراتر از این‌که ادعا کند حرف‌های زیادی به برادرم گفته است، چیزی که بتواند اتهام اصلی او را ثابت کند، ارائه نکرد. اگر هدفش روشن‌ساختن حقیقت بود، باید به‌جای داستان‌سرایی دربارهٔ روابط خانوادگی، شواهدی برای ادعای خود ارائه می‌کرد.

پشتونولی؛ دانش تاریخی یا حربهٔ اتهام‌زنی؟

اتهام مومند مبنی بر این‌که من دشمن زبان پشتو و فرهنگ پشتونولی هستم، دروغ است. نقد من متوجه ایدیولوژی طالبان و برداشت خاص آنان از پشتونولی بوده است، نه زبان پشتو و نه مردم پشتون.

من در جون ۲۰۲۶ نوشته‌ای را با عنوان «پشتونولی چیست؟ میان واقعیت تاریخی و بازنمایی ایدیولوژیک» به نشر سپردم. مومند که اکنون پشتونولی را به حربه‌ای برای حمله به مخالفان سیاسی خود تبدیل کرده است، در آن زمان حتی نتوانست یک جمله از آن نوشته را با استدلال و سند نقد کند. اگر آن نوشته نادرست بود، چرا پاسخی نداشت؟ اگر ادعاهای من دربارهٔ پشتونولی و منشا آن بی‌اساس بود، چرا نتوانست با ارائهٔ شواهد تاریخی و فرهنگی، نادرستی آن‌ها را نشان بدهد؟

این سکوت، به‌تنهایی اثبات نمی‌کند که تمام مطالب نوشتهٔ من درست بوده است؛ اما دست‌کم نشان می‌دهد که مومند از چیزی که مردم را به اهانت به آن متهم می کند، هیچ نمی داند. اکنون نیز به‌جای بحث علمی دربارهٔ تاریخ و تحول پشتونولی، به اتهام دشمنی با زبان و فرهنگ پشتون متوسل می‌شود.

مشکل اساسی مومند همین است: او دربارهٔ پشتونولی ادعاهای بزرگی مطرح می‌کند، اما از دید من، در نوشته‌هایش نشانه‌ای از بررسی منظم و مستند دربارهٔ خاستگاه آن، تحول تاریخی آن، تفاوت برداشت‌های گوناگون از آن و جایگاه امروزی‌اش دیده نمی‌شود. پشتونولی برای او بیشتر به حربه‌ای سیاسی و تباری تبدیل شده است تا موضوعی برای تحقیق تاریخی و فرهنگی.

من میان پشتونولی به‌عنوان یک سنت اجتماعی و فرهنگی و برداشت طالبانی از آن تفاوت قایل هستم. این‌که طالبان برخی ارزش‌ها و رفتارهای خود را با ارجاع به پشتونولی توجیه می‌کنند، به این معنا نیست که همهٔ مردم پشتون یا تمام سنت پشتونولی را می‌توان با ایدیولوژی طالبان یکسان دانست.

طالبان نمایندهٔ تمام مردم پشتون نیستند؛ همان‌گونه که یک برداشت سیاسی و قبیله‌گرایانه را نمی‌توان به تمام یک فرهنگ تعمیم داد. مومند یا این تفاوت را درک نمی‌کند یا نمی‌خواهد بپذیرد. در هر دو صورت، مشکل از استدلال اوست، نه از سخن من.

اتهام دشمنی با زبان پشتو، در حالی که موضوع نقد من ایدیولوژی طالبان است، تحریفی آشکار از موضع من به شمار می‌رود. متهم‌ساختن یک منتقد به دشمنی با یک قوم یا زبان، بسیار آسان‌تر از پاسخ‌دادن به نقد سیاسی اوست؛ اما تکرار این اتهام، دروغ را به حقیقت تبدیل نمی‌کند.

ماجرای حسیب‌الله و «شاگرد تنبل»

مومند در نوشته‌اش از حسیب‌الله نام می‌برد و مرا «شاگرد تنبل» او معرفی می‌کند. این نیز نمونه‌ای از همان لقب‌سازی‌های کودکانه است که ظاهراً در شیوهٔ جدل سیاسی مومند جایگاه خاصی دارد.

حسیب‌الله، که می‌توان گفت سطح سوادش حتی از مومند نیز پایین‌تر است، از جملهٔ کامنت‌نویسان قراردادی در رسانه‌هاست. او با من سابقهٔ اختلاف و بگومگوهای فراوانی داشته است؛ اختلافاتی که اساساً از مواضع دفاعی او در برابر رژیم طالبان سرچشمه می‌گرفت. او از نظر ایدیولوژیک با مومند هم‌سویی‌هایی دارد. بنابراین، مومند نمی‌تواند نام او را به‌عنوان شاهدی بی‌طرف و مستقل پیش بکشد و تصور کند که صرفاً با استناد به این رابطه، چیزی را ثابت کرده است.

اما نکتهٔ جالب‌تر این است که حسیب‌الله نیز از نظر اخلاقی بهتر از مومند نیست. او مرا «شاگرد تنبل» خطاب می‌کرد، زیرا من زمانی از روی کنایه او را «استاد» خوانده بودم. این کنایه به اختلاف ما دربارهٔ معنای اصطلاح «تحصیلات» ارتباط داشت. حسیب‌الله بر برداشتی محدود از این اصطلاح اصرار می‌ورزید و معنای آن را به مفهوم واژگانی و تحت‌اللفظی‌اش فرو می‌کاست؛ گویی «تحصیلات» نمی‌تواند به معنای آموختن باشد.

او از سواد کافی بی‌بهره است. تنها در همین اواخر بود که تغییر عمده‌ای در کامنت‌هایش به چشم می‌خورد؛ تغییری که این احتمال را به میان می‌آورد که از هوش مصنوعی (AI) کمک می‌گیرد.

کسانی که آن ماجرا را به خاطر دارند، می‌دانند که در مقطعی، ناگزیر شدم در قالب چندین کامنت، نکاتی را دربارهٔ زبان، تهاجم زبانی، تهاجم فرهنگی، نفوذ زبانی و تفاوت‌های میان این مفاهیم برای مومند توضیح بدهم. همچنان، با استناد به آیات قرآنی و نسخه‌های قرآن چاپ‌شده در کشورهایی غیر از پاکستان، دربارهٔ املای درست نام او استدلال کردم. افزون بر این، معانی برخی واژه‌های زبان دری و پیشینهٔ تاریخی آن‌ها را با استناد به اشعار شاعران کلاسیک توضیح دادم. هدفم این بود که شاید بتوانم از میزان سماجت او بکاهـم؛ سماجتی که تصور می‌کردم از تعصبی خشک، قبیله‌ای و ناشی از ضدیت با فرهنگ‌های غیرخودی سرچشمه می‌گیرد.

در همین جریان، حسیب‌الله که ظاهراً عادت داشت در هر بحثی که به هم‌فکرانش مربوط می‌شد، خود را داخل کند، به دفاع از این «اخوی ایدیولوژیک» خود برخاست. هم‌زمان، او به دفاع از مقالهٔ یکی دیگر از «گوندی»هایش ــ اصطلاحی که داوود مومند به کار می‌برد ــ نیز پرداخت. نویسندهٔ آن مقاله هم به برخی واژه‌های زبان دری/فارسی تاخته و آن‌ها را «ایرانی» خوانده بود. به این ترتیب، حسیب‌الله زمینهٔ یک بحث ناخواسته را برای خود فراهم ساخت.

انتقاد من از آن مقاله این بود که نویسنده، با وجود حمله به برخی واژه‌ها، در متن همان مقاله بیش از ده مورد از واژه‌های مورد انتقادش را به کار برده بود. حسیب‌الله از تمام آن نقد به کاربرد واژهٔ «تحصیلات» به معنای آموختن انگشت گذاشت کرد و مدعی شد که به من درس ادبیات خواهد داد و ثابت خواهد کرد که «تحصیلات» به معنای آموختن نیست. من نیز با توجه به همین تناقض، از روی کنایه به او گفتم پس استاد هرچه زودتر برنامه درسی اش را آماده کند و بفرستد.

ظاهراً حسیب‌الله معنای آن کنایه را نیز درست درک نکرده بود و خود را حقیقتاً استاد پنداشته بود؛ تصوری که احتمالاً از عقدهٔ عمیق حقارت در او سرچشمه می‌گرفت. می‌توان گفت که همهٔ اعضای این گروهک از نوعی بلاهت رنج می‌برند. مومند نیز اکنون به‌جای توضیح اصل اختلاف، همان لقب را از نو به کار می‌برد و تصور می‌کند که با این کار امتیازی به دست آورده است؛ تصوری که باز هم، مانند داستان دندهٔ پنج و تریلرش، مضحک است.

من با این لقب چیزی را از دست نمی‌دهم و لقب‌سازی‌های مومند نیز چیزی بر اعتبار سیاسی و فکری او نمی‌افزاید. معیار سنجش افراد، مواضع، استدلال‌ها و عملکرد سیاسی و اخلاق فردی آنان است، نه این‌که چه کسی برای دیگری لقب خنده‌دارتری بسازد.

مومند به‌جای پاسخ، نمایش اجرا می‌کند

مومند در نوشته‌اش بارها از «دندهٔ پنج»، «تریلر»، «هورس‌پاور»، «تورک» و «ریورس» سخن می‌گوید و با همین تعبیرها می‌کوشد مرا مضحکه سازد. اما این نمایش طولانی، یک سوال اساسی را بی‌پاسخ می‌گذارد: چرا او به‌جای پاسخ‌دادن این‌همه وقت و انرژی را صرف لقب‌سازی و تحقیر مردم می‌کند؟

کسی که از استحکام استدلال خود مطمئن باشد، نیازی ندارد نوشته‌ای بیست‌ویک‌صفحه‌ای را با چنین نمایش‌هایی بیاراید. او می‌تواند سند بیاورد، ادعای خود را ثابت کند و پاسخ بدهد. اما وقتی لقب‌ها جای دلیل را می‌گیرند و دشنام‌ها جای استدلال را، خواننده حق دارد بپرسد که در پس این همه سروصدا و جفنگ چه چیزی پنهان است.

مومند می‌خواهد مرا در موقعیتی قرار بدهد که ناگزیر شوم به همان زبان خودش پاسخ بدهم؛ اما من چنین امتیازی به او نمی‌دهم. او هرقدر می‌خواهد لقب بسازد و به خود ببالد؛ هیچ‌یک از این لقب‌سازی‌ها نمی‌تواند مرا از نقد نوشته‌های ضدانسانی‌اش بازدارد. من همچنان تناقض‌هایش را برملا می‌کنم، دربارهٔ مواضع سیاسی‌اش سوال می‌کنم.

یک یادآوری دیگر به داوود مومند

من تاکنون در برابر این اهانت‌پراکنی‌های مکرر تو، خویشتن‌داری زیادی نشان داده‌ام. اما نباید این خویشتن‌داری را به معنای چشم‌پوشی همیشگی از رفتار خود تلقی کنی.

پیش از این نیز به رسانهٔ آریانا افغانستان گفته بودم که بهتر است این اهانت‌پیشه را در جای خودش بنشانند؛

قدیمی‌ها گفته‌اند: «اگر عقل در بدن نیست، جان در عذاب است.» مومند بهتر است به‌جای افزودن بر فهرست اهانت‌های خود، دربارهٔ پیامدهای سخنان و رفتار خویش تأمل کند.

من این افشاگری را تا زمانی ادامه خواهم داد تا همه چیز در مورد این فرد روشن شود. شاید روزی مومند با خود بگوید که بهتر بود به همان تصمیم نخست خود وفادار می‌ماند و پس از اعلام قطع همکاری با آریانا افغانستان، دیگر بازنمی‌گشت.

حکم لاهه؛ پایان مصونیت طالبان

زموږ انګلیسي ویبپاڼه: 

د دعوت رسنیز مرکز ملاتړ وکړئ
له موږ سره د مرستې همدا وخت دی. هره مرسته، که لږه وي یا ډیره، زموږ رسنیز کارونه او هڅې پیاوړی کوي، زموږ راتلونکی ساتي او زموږ د لا ښه خدمت زمینه برابروي. د دعوت رسنیز مرکز سره د لږ تر لږه $/10 ډالر یا په ډیرې مرستې کولو ملاتړ وکړئ. دا ستاسو یوازې یوه دقیقه وخت نیسي. او هم کولی شئ هره میاشت له موږ سره منظمه مرسته وکړئ. مننه

د دعوت بانکي پتهDNB Bank AC # 0530 2294668 :
له ناروې بهر د نړیوالو تادیاتو حساب: NO15 0530 2294 668
د ویپس شمېره Vipps: #557320 :

Support Dawat Media Center

If there were ever a time to join us, it is now. Every contribution, however big or small, powers our journalism and sustains our future. Support the Dawat Media Center from as little as $/€10 – it only takes a minute. If you can, please consider supporting us with a regular amount each month. Thank you
DNB Bank AC # 0530 2294668
Account for international payments: NO15 0530 2294 668
Vipps: #557320