Browsing Category

کلتور و ادب

لطف بهار

من از این دهکده‌ی کوچک پروان هستم عاشق خاک وطن، اهل خراسان هستم اندکی فاصله با مرکز این شهر مراست.. من ز بگرام زمان، زاده‌ی دوران هستم سخنی شهد و شکر در غزلم پیچیده وای و من…

مى رود

بيدار و خسته ام همه شب يار مى رود از پيش من به گریه ی بسیار مى رود در پشت پنجره به دمِ صبح ديده ام خورشيد رو به سايه ی ديوار مى رود جسمى كه لاى گرمىِ آغوش خفته است…

محاکمه‌ی عشق

من همانم که مرا چشم به راهم کردی سوختم از غم هجران تو کبابم کردی من همانم که به جز چشم تو هرگز نخواست تو همانی که فقط خنده به حالم کردی من همانم که دلم راضی به زجر تو نبود تو…

سکوت تلخ

دلم گرفته... از حرف‌هایی که نگفتم، از بغض‌هایی که نریختم، از آدم‌هایی که رفتند، از بودن‌هایی که بودند؛ اما بودن‌شان، نه گرمای عشق بود نه پناه عشق نه دنیای عشق! گاهی دل آدم…

حضور ناپیدا

گاهی آدم‌ها می‌روند، اما ردشان می‌ماند؛ در صداهایی که می‌شنوی، جاهایی که قدم می‌زنی، چهره‌هایی که می‌بینی، واژه های که تکرار می کنی رفتن فقط یک خداحافظی ساده نیست ، گاهی…

ای عشق

ای عشق! ای نهایت رنج و عذاب من ای آنکه مانده از تو فقط اضطراب من شام است و ابر تیره و پایان زندگی درکور راه خیره شده آفتاب من ای دوست! از کنار من خسته دور شو دیگر…

فریاد دردناک

از من بجز یکی دل پر از هوس مخواه خواهی هوس، بجز دلم از هیچکس مخواه آن نغمه ها که دوش شنیدی ز من بباغ ای باغبان کنون تو ز مرغ قفس مخواه فریاد دردناک نخواهی اگر شنید…

زهر دست

ناله از هجر و فراقت، زسحر تا دم شام این تنی عاشق من، آه چه کشیدن دارد روز ها گر ز زبان تو رسد نیز سخنی وه که دشنام بشود نیز شنیدن دارد نسترن پیش قدوم تو خجل گشته خجل دل اسیر…

می‌آیم

بهر دیدار تو چون شاه زمان می آیم مرگ اگر مانع شود نیز به جهان می آیم ای فلک دست مرا گیر بچرخان به مراد سویش امروز نشود، سال روان می آیم همه گویند که قسمت بکند کار خودش بشکنم…

سکوت شب

خوش به حالت وحشیا دیگر کنارم نیستی واقف از حال دل و از روزگارم نیستی سوختنم را بعد از این دیگر نمی‌بینی عزیز همچو یک پروانه دیگر بی قرارم نیستی در سکوت شب هایم شعر می‌گویم…