صبوحی سرخرود

عبدالرحمان پژواک

52
سحرگهان که سپیده دمید از خاور
نشست ساقی مشرق فراز اسپین غر
ازان به پیش که گرمی کند ز تابش خود
نسیم سرد بهاران در هوای فجر
ازان پیش که خورشید آتش افروزد
مرا صلای صبوحی زد از خُم آذر
به جام همچو مه و مهر آن بت مهرو
در آفتاب فرو ریخت آفتاب دگر
نشست بر لب دریای سرخرود بناز
گرفتم از کف سیمین وی زرین ساغر
ز چوب سخت برافروخت نرم آتش تیز
بیاورید یکی تشت پُر ز آتش تر
بجام ریخت ازان تشت آذرین باده
نمود اخگر یاقوت رنگ در مجمر
ز سوی کوه چو نخجیر تازه باز رسید
بران نهاد به آهسته، بره آهوی نر
ازین پهلو بگرداندش بدان پهلو
بهر دمی که وزیدی بران نسیم سحر
تو گفتی از دل شب در افق سپیده دمید
بزد ز ساعد سیمین چون آستین را بر
سحر گذاشت به شب جای خویش در دیده
فرو کشید چو با ناز گوشۀ چادر
جهان را همگان نگهت عبیر گرفت
گره گشود چو زان گیسوان چون عنبر
ندیده بود چنو پیکری زمانه بچشم
فراز گیتی و پائین سقف دوپیکر
نیامده است گهی مه فرا، بدان خوبی
بر آسمان کبود و سپهر نیلوفر
نیامده است فرو ز آفتاب بر گیتی
فروغ حسن و جمالی چنان فروزانفر
بطنز گفت که امروز اگر سخن گویی
“سخن نو آر که نو را حلاوتیست دگر”
مرا ستایش تو گرچه مایۀ ناز است
ببار بر دگری ز ابر طبع گوهرِ تر
دریغ باشد اگر بر صحیفۀ گیتی
بروزگار نباشد ترا حدیث دگر
دریغ و درد اگراز تو یادگار نماند
بجز حدیث می و مهوشان مه پیکر
گذشت عمر چو این رود از کنار تو زود
کنار رود و کنار نگار سیمین بر
نه کارنامه نگاری نه شاهنامه نگاری
جز این نگار نداری بدل نگار دگر
اگرچه بخت امان حضر نداد ترا
نیاوریدی ره آورد و ارمغان سفر
کشید بر رخ من دفتر زمانۀ پار
ز شرم آب شدم چون بدیدم آن دفتر
صدا زدم که بزانو نشین و باده بریز
مرا ز طعن بزانو میار زین ابتر
بده پیاله به مهر و بیا در آغوشم
که سر کنم بتو این داستان را از بر سر
ازان زمان که طبعم قرین گشت به شعر
ازان زمان که دل داده ام به این هنر
ازان زمان که بشگفت گل به باغ خیال
ازان زمان که رفتم بر اسمان فکر
ازان زمان به شرق و شمال و غرب و جنوب
روان شدم پی آثار شاعران سمر
بهر دیار که رفتم نخست از سر شوق
بر آستانۀ گویندگان بسودم سر
ازان زمان که کردند شرح سینۀ من
ازان زمان که نکردم بغیر شعر ز بر
ازان زمان که دست سخن گرفته شدم
بر آسمان خیال و بعرش معنا بر
ازان زمان که با رشتۀ خیال بلند
رسن فگندم و رفتم به نیلگون چنبر
نبود بر سر من جز خیال آنکه کشم
برشته های تخیل ز کهکشان گوهر
فرو کشم بزمین اختران چرخ برین
بسازم از همه این اختران یکی افسر
بدان شمار که در روز چون فضای شبان
در آسمان نیاید زمانه یک اختر
نجُستم هیچ بجز یک گزیده زن یا مرد
ولی نداد مرا جستجوی هیچ ثمر
نیافتم که فرازد کسی سری یکبار
که بر نهم به فرازش به ناز این افسر
در آرزوی یکی رهنمای پاک نهاد
نهادم عمر و نشد آرزوی من تاسر
که هرچه کرسی و عرش است بر زمین بنهم
یکی به فرق دگر زیر پای یک رهبر
گذشت عمر من اندر سراغ ممد وحی
که باشد اینهمه اعزاز و مدح را در خور
چسان طبع گهربار زایدا نُشره
نزاد مادر میهن چو یک خجسته پسر
دو قرن بیش که این مام گشته است عقیم
نزاده است ازو شرزه خوی و مرد پسر
دو قرن بیش که گهواره ای درین خانه
ندیده چهرۀ زیبای مردزا دختر
دو قرن بیش که آغوش او تهی شده است
ز کودکی که بیاید ببار ازو رهبر
دو قرن بیش که پستان نکرده آبستن
ز شیر خویش به طفلی درو نشان پدر
دو قرن بیش که چادر ربود ازو دشمن
نکرده چادر ناموس را دوباره به سر
دو قرن بیش که دیده ز اجنبی تسخیر
ندیده است ز اولاد خویش جز تسخر
دو قرن بیش که خفته است افعی آمو
دو قرن بیش که مرده است اژدر خیبر
دو قرن بیش که یک شهسوار پیل افگن
به پشت زین ز اباسین نکرده است گذر
دو قرن بیش که نقارۀ زمانه شکست
زبان خلق خموش است و حال خلق ابتر
دو قرن بیش که یک روز سر نزد خورشید
کزان بیاید روزی ز روز دی بهتر
دو قرن بیش که یکشب مه سرور نتافت
بپاس شادی شاه و عروس این کشور
بکوی و برزن هر شهر اگر سراغ کنی
نمانده جز حَسن چپ* ز نقش پای اثر
کدام روز که بر توسن غرور ظهور
نکرده است درین مرزوبوم استمگر
زبان حال ندید و زبان قال برید
به قال گوش نداد و نشد ز حال خبر
دو قرن بیش که یک روز آفتاب عدل
نزد فراز کهسان این ستمکده سر
دو قرن بیش که گرد از سم ستور نخاست
مگر به غارت و تاراج این زبون کردر
دو قرن بیش که “بابا” نگفته شه را کس
نکرده شه به رعایا خطاب زوی و پسر
چسان چکامه برون آورم ز ژرف خیال
چسان قصیده سرایم چو شاعران دگر!؟
نگویدا که سخن نو بیافرین و بیار
ز خاک خویش اگر فرخی برآرد سر
درین دیار خود افسانه ایست گر گویند:
“فسانه گشت و کهن شد حدیث اسکندر”
زمان چو نو نشود، مرد نو ناید، چون
حدیث تازه توان کرد کس در آن کشور؟
برب کعبه که کس در خور ستایش نیست
و گرنه نیست به طبع چو من ستایشگر
*
استاد عبدالرحمان پژواک
                                              *
(زحمت تایپ شعر و شرح لغات از میرمن پروین پژواک)
معنی بعضی از لغات آمده در این شعر:
صبوحی: شرابی که در بامداد نوشند.
سرخرود: رودیست دارای آب سرخ که دهکدۀ شاعر “باغبانی” در کنار آن قرار دارد. ولسوالی سرخرود در ولایت ننگرهار را هم در پی نام همین رود، سرخرود نامیده اند.
خاور: مشرق، جای آفتاب برآمدس
اسپین غر: سپین غر یا سفیدکوه سلسله جبال در شرق افغانستان
فجر: سفیدی آخر شب که شامل فجر اول یا صبح کاذب و فجر ثانی یا صبح صادق است.
صلا: آواز دادن برای طعام، دعوت کردن کسی به چیزی.
آذر: آتش، ماه نهم از سال شمسی
اخگر: آتش، شراره آتش، جرقه آتش، تکه هیزم یا زغال افروخته
مجمر: مجمره، آتشدان، بخوردان، عودسوز
نخجیر: شکار، بز کوهی
نگهت: نکهت، بوی خوش، بوی دهان
عبیر: داروی خوشبو مرکب از مشک و کافور، یا مرکب از مشک، گلاب، صندل، زعفران و…
عنبر: ماده ای چرب و خاکستری و خوشبو که از ماهی عنبر بدست می آید.
دوپیکر: نام برج سوم از دوازده برج فلکی به شکل دو کودک برهنه همسان که آن را خانۀ عطارد هم گویند و به عربی جوزا نامند.
سپهر نیلوفر: کنایه از آسمان
حضر: جای حضور، شهر و منزل، خلاف سفر
ابتر: بدتر
سمر: شب و سیاهی و تاریکی، افسانه، دهر، روزگار
نیلگون چنبر: کنایه از آسمان
چرخ برین: کنایه از فلک نهم، فلک اطلس
افسر: تاج، کلاه، پادشاهی، کسی که در قشون دارای درجه باشد.
تاسر شدن: برآورده شدن (اصطلاح معمول میان مردم مشرقی)
ممد: مددکننده، یاری کننده “هر نفسی که فرو میرود ممد حیات است” کتاب گلستان سعدی
وحی: اشاره و سخن پنهان، در دل افتادن، آنچه از خداوند عالم بر پیامبران الهام شود، پیغام، نامه
نُشره: نُشره دعائی است برای اطفال که آنرا با زعفران و یکنوع گیاهی دیگر که سرخ رنگ است مینوشتند خصوصاً برای دفع زخم چشم.
مام: مادر
شرزه: زورمند، قوی، خشمناک، تند و تیز
تسخیر: مغلوب کردن و به کار بی مزد واداشتن.
تَسخر: ریشخند و به مسخره گرفتن
آمو: جیحون، اکسوس، اسم دریا در شمال افغانستان که از کوه پامیر سرچشمه میگیرد و به دریاچه آرال می ریزد.
خیبر: کوتل یا گردنۀ مشهور واقع بین افغانستان و پاکستان امروزی. راه دادوستد قدیم آسیای میانه و حلقۀ ارتباط کابل و پشاور.
اباسین: رود پدر، دریای مشهور پشاور که دریای کابل به آن می ریزد.
نقاره: دو طبل بهم پیوسته یکی با آواز بم و دیگری با آواز زیر که نقاره خانه آن را با دو چوب مینوازد.
دی: دیروز
اصطلاح “زدن به کوچه حسن چپ” در ادبیات عامیانۀ افغانستان معمول بوده به غرض افادۀ مفاهیم چون تجاهل، تغافل، دروغگویی و مسوولیت ناپذیری که در زمان حاکمیت “چپی” های افغانستان و تأریخ سرودن شعر رواج داشت ، بکار رفته است.
قال: قیل و قال، هیاهو، سروصدا “ازقال و قیل مدرسه حال دلم گرفت / یک چندی خدمت معشوق و می کنم” حضرت حافظ
کهسان: کهسار
کردر: زمین کهستانی
زوی: در زبان پشتو به معنی پسر
چکامه: شعر، قصیده، چامه
قصیده: چکامه، نوعی شعر که بیشتر برای وعظ یا برای حماسه است.
تضمین این شعر فرخی سیستانی:
“فسانه گشت و کهن شد حدیث اسکندر / سخن نو آر که نو را حلاوتیست دگر”
حدیث: نو، تازه، سخن، خبر، جمع آن احادیث
ننگرهار، سرخرود، باغبانی.

!د پردو د غلامانو وطندار نه یمه زه

زموږ انګلیسي ویبپاڼه: 

د دعوت رسنیز مرکز ملاتړ وکړئ
له موږ سره د مرستې همدا وخت دی. هره مرسته، که لږه وي یا ډیره، زموږ رسنیز کارونه او هڅې پیاوړی کوي، زموږ راتلونکی ساتي او زموږ د لا ښه خدمت زمینه برابروي. د دعوت رسنیز مرکز سره د لږ تر لږه $/10 ډالر یا په ډیرې مرستې کولو ملاتړ وکړئ. دا ستاسو یوازې یوه دقیقه وخت نیسي. او هم کولی شئ هره میاشت له موږ سره منظمه مرسته وکړئ. مننه

د دعوت بانکي پتهDNB Bank AC # 0530 2294668 :
له ناروې بهر د نړیوالو تادیاتو حساب: NO15 0530 2294 668
د ویپس شمېره Vipps: #557320 :

Support Dawat Media Center

If there were ever a time to join us, it is now. Every contribution, however big or small, powers our journalism and sustains our future. Support the Dawat Media Center from as little as $/€10 – it only takes a minute. If you can, please consider supporting us with a regular amount each month. Thank you
DNB Bank AC # 0530 2294668
Account for international payments: NO15 0530 2294 668
Vipps: #557320

Comments are closed.