در یکونیم قرن گذشته، قدرت سیاسی در افغانستان بارها دستبهدست شده است: امیران جای خود را به پادشاهان دادهاند، پادشاهی با جمهوری جایگزین شده، جمهوری به حکومت حزبی رسیده، حکومت حزبی سقوط کرده و جای خود را به مجاهدین داده است؛ سپس طالبان، جمهوری مورد حمایت غرب و بار دیگر طالبان بر سر کار آمدهاند. بازیگران تغییر کردهاند، شعارها دگرگون شدهاند و شکل نظامها تفاوت داشته است؛ اما در پس این همه دگرگونی، آیا الگویی تکرارشونده نیز وجود داشته است؟
آیا میتوان گفت که در بخش بزرگی از تاریخ معاصر افغانستان، تمرکز و حفظ قدرت در داخل با نوعی اتکا به نیروها و منابع خارجی در بیرون همراه بوده است؟
پاسخ کوتاه این است: بله، چنین الگویی را میتوان دید؛ اما نه به این معنا که همهٔ دولتها و نیروهای سیاسی افغانستان به یک اندازه وابسته بودهاند یا نقش نیروهای داخلی در تحولات کشور ناچیز بوده است. شکل، شدت و معنای این اتکا در دورههای مختلف تفاوت داشته است.
در یک سوی این طیف، عبدالرحمن خان قرار دارد که دولت متمرکز خود را در شرایط وابستگی شدید مالی و سیاسی به بریتانیه ساخت؛ در سوی دیگر، دولت حزب دموکراتیک خلق قرار دارد که بقای آن، بهخصوص پس از ۱۹۷۹، بدون پشتیبانی اتحاد شوروی قابل تصور نبود. مجاهدین نیز بدون حمایت خارجی ــ بهویژه پاکستان، امریکا و عربستان ــ به آن نیروی نظامیای تبدیل نمیشدند که سرانجام دولت کابل را شکست داد.
طالبان نیز بیتردید بخشی از همین الگو هستند. این گروه در بستر جنگ افغانستان و با بهرهگیری از مدارس، شبکههای مذهبی، نظامی و استخباراتی در پاکستان شکل گرفت و بهتدریج به نیرویی تبدیل شد که توانست بخش بزرگی از کشور را به تصرف خود درآورد. حاصل نخستین حاکمیت آنان یکی از تاریکترین و سرکوبگرترین دورههای تاریخ معاصر افغانستان بود. طالبان از همان آغاز برای مردم افغانستان به یک معضل بزرگ سیاسی و اجتماعی تبدیل شدند؛ نیرویی که آزادیها و حقوق مردم را سرکوب کرد و کشور را بار دیگر به میدان خشونت، افراطگرایی و رقابتهای منطقهای کشاند. بازگشت دوبارهٔ آنان به قدرت در سال ۲۰۲۱ نیز تنها محصول تحولات داخلی نبود، بلکه در بستری از جنگ طولانی، مداخلات خارجی، سیاستهای منطقهای و فروپاشی جمهوری رخ داد.
با این همه، میان این دورهها تفاوتی اساسی وجود دارد: برخی دولتها با کمک خارجی ساخته شدند، برخی با اتکا به همان کمکها دوام آوردند، برخی جنبشها با حمایت بیرونی مسلح و نیرومند شدند و برخی نیروها در خلأیی به قدرت رسیدند که خود محصول جنگها و مداخلات خارجی بود. اما هنگامی که این دورهها را در کنار هم قرار دهیم، تصویری روشنتر از یک چرخهٔ تکرارشونده پدیدار میشود.
فرض اصلی در اینجا همین است: در بخش بزرگی از تاریخ معاصر افغانستان، دولتها و نیروهای مدعی قدرت در داخل با بحران مشروعیت، ضعف مشارکت سیاسی و ناتوانی در ایجاد یک توافق پایدار اجتماعی روبهرو بودهاند و در بیرون، برای بهدستآوردن، حفظ یا بازسازی قدرت خود، به منابع مالی، نظامی، سیاسی و گاه ایدیولوژیک خارجی تکیه کردهاند.
شاید بتوان تاریخ یکونیم قرن اخیر افغانستان را از همین زاویه خواند: نه بهعنوان تکرار سادهٔ یک رویداد، بلکه بهعنوان بازتولید یک مسئلهٔ بنیادی؛ اینکه قدرت در داخل چگونه شکل میگیرد، چه چیزی به آن مشروعیت میبخشد و هنگامی که این مشروعیت در جامعه ضعیف باشد، چه نیروها و عواملی از بیرون در ساختن، حفظ یا تغییر آن نقش بازی میکنند.
اما در اینجا باید یک نکته را روشن ساخت: افغانستان صرفاً «ساختهٔ خارجیها» نبوده است. قدرتهای خارجی نمیتوانستند از هیچ، عبدالرحمن خان، امانالله خان، نادر خان، ظاهر شاه، حزب دموکراتیک خلق، مجاهدین یا طالبان را به وجود آورند. هر یک از این نیروها و حکومتها ریشههایی در واقعیت داخلی افغانستان داشتند؛ از پایگاهها و نیروهای اجتماعی گرفته تا منافع، رقابتها، اختلافها و بازیگران داخلی.
با این حال، نقش نیروهای خارجی نیز در بسیاری از لحظههای سرنوشتساز تاریخ افغانستان تعیینکننده بوده است. مسئله این نیست که قدرتهای خارجی بازیگران داخلی را از هیچ ساختهاند، بلکه این است که در بزنگاههای حساس، کفهٔ ترازو را به سود یک نیروی داخلی سنگین کردهاند؛ گاه با پول و اسلحه، گاه با آموزش و مشاور، گاه با فراهمکردن پناهگاه و حمایت دیپلوماتیک و گاه نیز با حضور مستقیم نظامی.
از همینجا میتوان به نخستین نمونهٔ برجستهٔ این الگو رسید:
۱. عبدالرحمن خان: شاید روشنترین نمونهٔ «دولتسازی با کمک خارجی»
در مورد عبدالرحمن خان، نقش بریتانیه را نمیتوان حاشیهای دانست. پس از جنگ دوم افغان و انگلیس، بریتانیه به این نتیجه رسیده بود که به جای اشغال مستقیم افغانستان، وجود یک حاکم نیرومند در کابل برایش مفیدتر است؛ حاکمی که بتواند افغانستان را به یک دولت حایل میان هند بریتانوی و روسیه تبدیل کند.
عبدالرحمن پول، اسلحه و امکان تقویت دستگاه نظامی خود را از بریتانیه دریافت میکرد. در مقابل، بریتانیه عملاً در سیاست خارجی افغانستان نفوذ و نقش تعیینکننده داشت. اسناد بریتانوی مبین آناند که کمک مالی سالانه به امیر پرداخت میشد و کنترول روابط خارجی دولت او در چارچوب مناسبات آن زمان در دست بریتانیه قرار داشت.
این کمک فقط یک مسئلهٔ اقتصادی نبود. اهمیت اصلی آن در این بود که پول و اسلحهٔ خارجی به عبدالرحمن امکان داد تا دولت مرکزی را در برابر نیروهای داخلی تقویت کند.
بنابراین، یک تناقض بزرگ شکل گرفت: دولتی که بعدها نماد «استقلال و اقتدار افغانستان» معرفی شد، بخش مهمی از توان مالی و نظامی خود را در آغاز از قدرتی خارجی دریافت میکرد.
البته عبدالرحمن صرفاً «دستنشانده» نبود. او سیاست و ارادهٔ خود را داشت و از رقابت روسیه و بریتانیه نیز استفاده میکرد. اما واقعیت این است که دولت او بدون منابعی که از بیرون دریافت میکرد، احتمالاً نمیتوانست با همان سرعت و شدت دستگاه مرکزی خود را بسازد. اثر درازمدت این وضعیت بسیار مهم بود: دولت قویتر شد، اما جامعه لزوماً در دولت شریک نشد. یعنی رابطهای شکل گرفت که در آن:
منبع قدرت دولت فقط حلقهٔ افرادی نبود که به دور امیر کشیده شده بودند؛ بلکه تا اندازهای منابع خارجی نیز بود.
این نکته شاید یکی از ریشههای تاریخی مهم چرخهای باشد که بعداً بارها تکرار شد.
۲. حبیبالله خان: تداوم همان ساختار، با خشونت کمتر
حبیبالله خان دولت متمرکزی را به ارث برد که عبدالرحمن ساخته بود. او نیز در همان چارچوب رابطه با بریتانیه عمل کرد و کمک مالی بریتانیه و وضعیت خاص افغانستان در سیاست خارجی ادامه یافت.
اما تفاوت مهم این بود که حبیبالله به اندازهٔ پدرش درگیر لشکرکشیهای گسترده و سرکوب خونین داخلی نبود. با این حال، ساختار بنیادی تغییر نکرد: قدرت سیاسی در رأس متمرکز بود، مشارکت عمومی بسیار محدود بود، انتقال قدرت از راه رقابت سیاسی وجود نداشت، دولت به شبکهای محدود از دربار و نخبگان متکی بود و رابطهٔ خارجی افغانستان همچنان زیر سایهٔ قدرت بریتانیه قرار داشت.
بنابراین، میتوان گفت استبداد عبدالرحمن در عصر حبیبالله الزاماً به همان شدت ادامه نیافت، اما ساختمان سیاسیای که عبدالرحمن ساخته بود، باقی ماند.
۳. امانالله خان: نخستین تلاش جدی برای تغییر رابطه با خارج، اما نه لزوماً تغییر کامل رابطه با جامعه
اینجا وضعیت بسیار جالبتر میشود: امانالله خان در واقع علیه یکی از مهمترین عناصر نظام پیشین حرکت کرد که وابستگی افغانستان در سیاست خارجی به بریتانیه بود.
او استقلال کامل در سیاست خارجی را به دست آورد و پس از آن، افغانستان کوشید روابط گستردهتری با شوروی، آلمان، ترکیه و دیگر کشورها برقرار کند. کمک بریتانیه قطع شد و افغانستان ناچار بود منابع و روابط تازهای پیدا کند. اما در اینجا یک تفاوت مهم میان استقلال از بریتانیه و استقلال کامل از نفوذ خارجی وجود دارد:
امانالله استقلال خارجی را گسترش داد، اما برای پروژهٔ نوسازی خود همچنان به کارشناسان خارجی، الگوهای خارجی، آموزش خارجی، روابط اقتصادی خارجی و کمک برخی کشورها نیاز داشت.
بنابراین، مشکل اصلی امانالله «وابستگی به یک قدرت خارجی» نبود؛ بلکه شاید مشکل مهمتر این بود که اصلاحات سیاسی و اجتماعی همچنان عمدتاً از بالا اعمال میشدند.
این شباهت او با عبدالرحمن است، هرچند اهدافشان تقریباً متضاد بود: عبدالرحمن از بالا برای تمرکز و اطاعت دولت ساخت و امانالله از بالا برای اصلاح و نوسازی جامعه تلاش کرد. اما جامعه تحت کنترول هر دو، ابزار کافی برای مشارکت مستقل در تصمیمگیری نداشت.
در نتیجه، وقتی بحران آمد، دولت امانالله نیز مانند بسیاری از دولتهای بعدی افغانستان دریافت که داشتن سپاه و دستگاه دولت بهتنهایی برای حفظ قدرت کافی نیست.
۴. نادرشاه و ظاهرشاه: بازگشت به دولت محافظهکار و سپس سیاست موازنه
در مورد نادرشاه، اما یک نکته روشن است: سقوط امانالله در خلأ بینالمللی اتفاق نیفتاد و قدرتهای خارجی، بهخصوص بریتانیه و شوروی، تحولات افغانستان را از نزدیک دنبال و بر اساس منافع خود تفسیر و پیگیری میکردند. حتی در آن دوره اتهامها و گزارشهایی دربارهٔ حمایت این یا آن قدرت از نیروهای مختلف وجود داشت، اما بسیاری از این ادعاها محل مناقشهاند.
بنابراین، استدلال قویتر این است که بگوییم: نادرشاه محصول صرفِ یک طرح خارجی نبود، اما بازسازی قدرت او و نظم پس از ۱۹۲۹ در محیطی انجام شد که قدرتهای خارجی در آن بیتفاوت نبودند.
پس از آن، بهخصوص در دورهٔ ظاهرشاه، شکل رابطه با خارج تغییر کرد.
افغانستان بهتدریج به جای وابستگی به یک قدرت، سیاستی را دنبال کرد که میتوان آن را استفاده از رقابت قدرتها نامید.
افغانستان از شوروی کمک میگرفت و همزمان از امریکا و نهادهای بینالمللی نیز کمک دریافت میکرد. این سیاست موازنه تا حدی به دولت امکان داد که بدون قرار گرفتن کامل زیر سلطهٔ یکی از دو اردوگاه، منابع توسعهای به دست آورد. اسناد رسمی امریکا نیز به همین سیاست توازن و استفادهٔ افغانستان از کمکهای شوروی و امریکا اشاره میکنند.
این شاید یکی از موفقترین دورههای افغانستان از نظر استقلال نسبی در برابر قدرتهای بزرگ بود.
اما مشکل دیگری باقی ماند: کمک خارجی جایگزین ایجاد یک پایهٔ مالیاتی و اقتصادی نیرومند داخلی میشد. به عبارت دیگر، دولت میتوانست بدون گرفتن مالیات گسترده از جامعه و بدون پاسخگویی گسترده به شهروندان، بخشی از منابع خود را از بیرون تأمین کند.
این نکته بسیار مهم است، زیرا بعدها در جمهوری داوود، حکومت دموکراتیک خلق، دولت مجاهدین و جمهوری پس از ۲۰۰۱ نیز به شکلهای مختلف دیده شد.
۵. محمد داوود و حزب دموکراتیک خلق: گذار از «کمک خارجی» به «درهمتنیدگی قدرت داخلی و خارجی.»
در دوران داوود، کمک شوروی اهمیت زیادی داشت. کودتای نظامی او به کمک افسران تعلیمیافته در شوروی اتفاق افتاد و از پشتیبانی گروه دموکراتیک خلق بهرهمند بود. اما او در سالهای پایانی کوشید از وابستگی بیش از حد به شوروی فاصله بگیرد و روابط خود را با کشورهای دیگر گسترش دهد که با کودتای ثور، این پروژه از هم پاشید و وضعیت کاملاً تغییر کرد.
حزب دموکراتیک خلق یک نیروی صرفاً خارجی نبود؛ حزب، اعضا، اختلافات و برنامهٔ سیاسی داخلی خود را داشت. اما پیوند ایدیولوژیک و سیاسی آن با اتحاد شوروی بسیار مهم بود. پس از مداخلهٔ نظامی شوروی در ۱۹۷۹، دیگر نمیتوان فقط از «کمک خارجی» سخن گفت. دولت کابل برای سالها زیر چتر مستقیم نظامی، مالی و سیاسی اتحاد شوروی قرار گرفت. شوروی نیروهای نظامی به افغانستان فرستاد، دولت را تأمین مالی کرد، در دستگاههای دولتی مشاور داشت، سپاه و دستگاه امنیتی را تقویت کرد و برای حفظ حکومت کابل هزینهٔ عظیمی پرداخت.
کمک شوروی به رژیم در این دوره فقط کمک اقتصادی نبود، بلکه مشاوران شوروی در وزارتخانهها و دستگاههای دولتی نیز حضور داشتند و کمک بهطور مستقیم با بقای دولت و جنگ علیه مخالفان پیوند خورده بود. و اینجاست که شباهت با عبدالرحمن خان دیده میشود، اما در مقیاسی بسیار شدیدتر.
در هر دو حالت، منابع خارجی به دولت امکان داد تا ظرفیت نظامی خود را افزایش دهد. اما تفاوت این بود که در عصر عبدالرحمن، بریتانیه برای او سپاه اشغالگر دائمی در افغانستان مستقر نکرد؛ در دورهٔ حزب دموکراتیک خلق، اتحاد شوروی مستقیماً وارد جنگ شد. همین تفاوت، مسئلهٔ مشروعیت را بسیار عمیقتر کرد.
۶. مجاهدین: مخالفانی که خود بهشدت به خارج وابسته بودند
یکی از بزرگترین اشتباهها در روایت تاریخی افغانستان این است که فقط دولت حزب دموکراتیک خلق را وابسته به خارجیها بدانیم و مجاهدین را یک نیروی کاملاً خودجوش و مستقل معرفی کنیم. اما واقعیت پیچیدهتر از این است:
مقاومت علیه دولت کابل و شوروی بدون تردید ریشههای واقعی داخلی داشت. اما این مقاومت بدون کمک خارجی به آن ماشین عظیم جنگی دههٔ ۱۹۸۰ تبدیل نمیشد.
پاکستان، امریکا، عربستان، چین و کشورهای دیگر در حمایت از مجاهدین نقش داشتند. پاکستان، بهخصوص سازمانهای نظامی و شبکههای استخباراتی آن، در توزیع کمک و انتخاب و تقویت گروهها نقش بسیار مهمی داشت. کمکهای امریکا و عربستان نیز بخش مهمی از توانایی نظامی مجاهدین را تشکیل میداد. اینجا اثر خارجی حتی در ساختار قدرت میان خود این بهاصطلاح مجاهدین ــ اسمی که رونالد ریگن رویشان گذاشته بود ــ نیز دیده میشد. همهٔ گروهها به یک اندازه کمک دریافت نمیکردند.
برخی گروهها، بهویژه گروههایی که با سیاست و ترجیحات پاکستان سازگارتر بودند، سهم بیشتری از اسلحه و منابع دریافت میکردند. تحقیقات نشان میدهند که کنترول مسیر کمکها به پاکستان و حامیان خارجی امکان داد تا بر توازن قدرت میان گروههای افغان اثر بگذارند. این عدم توازن در میزان نفوذ و توانایی بیشتر برای سربازگیری از آوارگان جنگ نیز مشاهده میشد.
این پیامد بسیار مهم بود: کمک خارجی فقط جنگ را طولانی نکرد؛ بلکه تعیین کرد چه کسانی در داخل آپوزیشن نیرومندتر شوند.
در نتیجه، پس از سقوط حکومت نجیبالله، افغانستان هرگز با یک نیروی ملی و منسجم که آمادهٔ ساختن دولت باشد روبهرو نبود، بلکه با مجموعهای از گروههای مسلح روبهرو بود که بسیاری از آنها در جریان جنگ، منابع و شبکههای قدرت مستقل خود را ساخته بودند.
کمک خارجی، به جای ساختن یک ساختار مشترک، در بسیاری موارد گروهگرایی و جنگسالاری را تقویت کرد.
۷. طالبان: ادامهٔ همان الگو، اما با ساختاری متفاوت
چیزی که در مورد طالبان هرگز نمیتوان گفت این است که «در ظهور طالبان پاکستان هیچ نقش مهمی نداشته و طالبان کاملاً مستقل بودهاند». این گزاره هدفی غیر از سادهسازی تصویر ندارد و نمیتواند پذیرفته شود.
از سوی دیگر، طالبان بدون زمینههای داخلی افغانستان ــ جنگ، فروپاشی دولت، ناامنی، مدارس دینی، شبکههای اجتماعی، قومندانان محلی و خستگی مردم از جنگ ــ نمیتوانستند ظهور کنند.
گزارشهای حقوق بشری و پژوهشهای متعدد در طول دوران، همه به حمایت نظامی، آموزشی و لوجستیکی پاکستان از طالبان اشاره کردهاند.
همچنین، شبکههای مذهبی و مالی منطقهای، از جمله منابعی که از کشورهای خلیج فارس به مدارس و جریانهای دینی در پاکستان میرسید، بخشی از محیط ایدیولوژیک و سازمانیای را تشکیل میدادند که جنگ افغانستان در آن رشد کرد.
۸. شاید مهمترین شباهت همهٔ این دورهها این باشد که گفته شود:
در افغانستان، بارها قدرت سیاسی از جامعه ضعیفتر بوده، اما به کمک منابع خارجی از جامعه نیرومندتر شده است. این نکته شاید کلید فهم بسیاری از بحرانها باشد.
بدیهی است دولتی که بخش عمدهٔ پول و قدرت نظامیاش را از بیرون میگیرد، الزاماً به همان اندازه مجبور نیست از مردم خود مالیات بگیرد، رضایت آنان را جلب کند یا در برابر آنان پاسخگو باشد.
از سوی دیگر، مخالفی که اسلحه و پول خود را از بیرون دریافت میکند نیز ممکن است کمتر نیازمند ایجاد یک جنبش گسترده، مستقل و پاسخگو در داخل باشد.
در نتیجه، یک چرخه شکل میگیرد:
دولت متکی به حامی خارجی ← مخالف متکی به حامی خارجی ← جنگ داخلی ← فروپاشی دولت ← قدرتگیری نیروی تازه ← اتکای تازه به منابع خارجی.
این شاید یکی از مهمترین الگوهای مشترک از عبدالرحمن خان تا امروز باشد.
اما تفاوت مهم این است که در هر دوره نوع خارجی تغییر کرده است: بریتانیه؛ روسیه و شوروی، امریکا، پاکستان، عربستان و کشورهای خلیج، و در دورههای جدید، مجموعهای از بازیگران منطقهای و جهانی. در این فرایند، قدرتها تغییر کردهاند، اما افغانستان بارها به میدان برخورد منافع آنها تبدیل شده است.
۹. ما نباید علت همهٔ مشکلات را «خارجی» بدانیم
باید از یک دام نیز دوری کنیم: این تصور که افغانستان صرفاً قربانی خارجیها بوده و افغانها هیچ نقشی در ساختن این چرخه نداشتهاند.
قدرتهای خارجی معمولاً در خلأ وارد نمیشوند. آنها با یک جناح داخلی متحد میشوند، به یک گروه پول میدهند، یک گروه داخلی را آموزش میدهند، یک حزب داخلی را تقویت میکنند یا از شکافهای موجود استفاده میکنند.
بنابراین، تاریخ افغانستان فقط تاریخ «مداخلهٔ خارجی» نیست؛ بلکه تاریخ پیوند میان استبداد داخلی و مداخلهٔ خارجی است. به همین دلیل، عنوان یا تز بسیار مناسبی برای بررسی این تاریخ میتواند «از امیر تا امارت: دولت، استبداد و قدرت خارجی در چرخهٔ بحران افغانستان» باشد.
و شاید هم تز مرکزی آن این باشد:
از عبدالرحمن خان تا طالبان، دولتها و نیروهای مسلط در افغانستان بارها تغییر کردهاند، اما یک الگوی بنیادی بارها بازتولید شده است: تمرکز قدرت در دست گروهی محدود، ضعف نهادهای مستقل اجتماعی و سیاسی، اتکا به منابع خارجی و در نتیجه شکنندگی مشروعیت داخلی.
هنگامی که حامی خارجی ضعیف یا کنار میرود، یا هنگامی که نیروی رقیب از حمایت خارجی نیرومندتری برخوردار میشود، ساختمان قدرت فرو میریزد و چرخه از نو آغاز میشود.
این البته یک «قانون آهنین تاریخ افغانستان» نیست. اما به عنوان یک چارچوب تحلیلی، در تاریخ معاصر میتوان آن را پذیرفت. میتوان برای هر دوره، با اسناد مالی، نظامی و سیاسی، میزان اتکا به خارج و تأثیر آن بر ساختار قدرت داخلی را جداگانه سنجید.
اما پیش از آن باید گفت با تصویری که در بحث پیشین از افغانستان ساختیم، کشورهایی هم وجود دارند که از این چرخهها عبور کردهاند و افغانستان در تاریخ جهان استثنا نیست؛ کشورهایی که با ترکیبی از استبداد، کودتا، جنگ داخلی، مداخلهٔ خارجی، دولتهای وابسته، گروههای مسلح و فروپاشیهای پیاپی روبهرو بودهاند.
اما نتیجهٔ همه یکسان نبوده است. برخی هنوز در همان چرخه گرفتارند؛ برخی چرخه را تا اندازهای شکستهاند؛ و برخی از استبداد و جنگ داخلی عبور کردهاند، اما شکل دیگری از بحران و اقتدارگرایی را تجربه میکنند.
در این دستهبندی، برای افغانستان دستکم چهار مقایسه بسیار آموزنده وجود دارد: یمن، سومالیه، ویتنام و کولمبیا.
کشورهای دیگری مانند لبنان، کانگو، عراق و حتی کوریای جنوبی را نیز میتوان وارد بحث کرد، اما این چهار نمونه مسیرهای متفاوتی را نشان میدهند.
۱. یمن: شاید نزدیکترین نمونه به افغانستانِ امروز
اگر بخواهیم کشوری را پیدا کنیم که از نظر دولت ضعیف، رقابت نخبگان، شورش مسلحانه، مداخلهٔ قدرتهای خارجی و تبدیلشدن کشور به میدان رقابت منطقهای به افغانستان شباهت زیادی داشته باشد، یمن یکی از نزدیکترین نمونههاست.
در یمن نیز یک حکومت اقتدارگرا وجود داشت؛ سپس بحران سیاسی و شورش، ساختار دولت را فرسوده کرد؛ گروههای مسلح مختلف رشد کردند؛ و قدرتهای خارجی وارد شدند. حوثیها از حمایت ایران برخوردار بودهاند، در حالی که دولت مورد شناسایی بینالمللی و نیروهای مخالف حوثیها از حمایتهای خارجی، بهویژه عربستان سعودی و دیگر بازیگران منطقهای، برخوردار بودهاند.
نتیجه چه شد؟
تقریباً همان پدیدهای که در افغانستان بارها دیدهایم:
دولت ضعیف ← گروه مسلح ← حمایت خارجی ← تشدید جنگ ← چندپارچگی قدرت ← مداخلهٔ بیشتر خارجی.
یمن هنوز نتوانسته از این چرخه خارج شود. جبههها از زمان آتشبس ۲۰۲۲ تا حد زیادی منجمد شدهاند، اما کشور همچنان میان مراکز قدرت مختلف تقسیم شده و رقابتهای منطقهای نیز بحران را پیچیدهتر کرده است. در سال ۲۰۲۶ نیز سازمان ملل نسبت به خطر بازگشت به جنگ گسترده هشدار داده است.
درس یمن برای افغانستان این است: اگر هیچ نیروی داخلی نتواند یک قرارداد سیاسی فراگیر بسازد، مداخلهٔ خارجی معمولاً بحران را حل نمیکند؛ بلکه فقط یکی از طرفهای داخلی را موقتاً تقویت میکند.
۲. سومالیه: شباهت بسیار عمیقتر از آن چیزی که در نگاه اول به نظر میرسد
پس از سقوط رژیم اقتدارگرای محمد سیاد بره در ۱۹۹۱، دولت مرکزی فروپاشید. گروههای مسلح، جنگسالاران، ساختارهای قبیلهای و بعدها گروههای اسلامگرا جای دولت را در بخشهای مختلف کشور گرفتند.
قدرتهای خارجی نیز وارد شدند: سازمان ملل، امریکا، کشورهای افریقایی، اتحادیهٔ افریقا و کشورهای منطقهای.
اما سومالیه با وجود چند دهه مداخله و کمک خارجی هنوز نتوانسته یک دولت کاملاً باثبات و فراگیر ایجاد کند. دولت فدرال تشکیل شده، اما اقتدار آن محدود است؛ برخی واحدهای فدرال با مرکز اختلاف دارند؛ الشباب همچنان یک نیروی مهم مسلح است؛ و ساختار سیاسی هنوز زیر تأثیر رقابتهای کلانی و منطقهای قرار دارد.
شباهت سومالیه با افغانستان در این است که در هر دو کشور، دولت بارها کوشیده با کمک بیرونی خود را نیرومند کند، در حالی که ساختن یک توافق پایدار میان نیروهای داخلی دشوار بوده است.
اما یک تفاوت مهم نیز وجود دارد: سومالیه بهتدریج، هرچند بسیار کند و پرمشکل، به سمت نوعی نظام فدرالی و تقسیم قدرت حرکت کرده است.
این مسیر هنوز موفقیت کامل نیست؛ حتی با بحرانهای تازه و درگیریهای سیاسی روبهرو است. اما تجربهٔ سومالیه یک نکته را نشان میدهد: شاید راه خروج از دولت فروپاشیده، همیشه ساختن یک مرکز بسیار قدرتمند نباشد؛ گاهی باید واقعیت مراکز متعدد قدرت را پذیرفت و برای پیوند دادن آنها به یک ساختار سیاسی مشترک راه پیدا کرد. این نکته برای افغانستان بسیار مهم است.
۳. کولمبیا: نمونهٔ کشوری که چرخه را کاملاً نشکست، اما آن را تغییر داد
کولمبیا برای مقایسه با افغانستان بسیار آموزنده است، زیرا این کشور نیز دههها با شورش مسلحانه، گروههای جنگجوی گوریلایی، نیروهای شبهنظامی، قاچاق مواد مخدر، مداخله و کمک خارجی و خشونت گسترده روبهرو بود.
در دهههای پایانی قرن بیستم، دولت کولمبیا حتی در معرض بحران جدی قرار گرفت. سپس کمک گستردهٔ امریکا در چارچوب «پلان کولمبیا» به بازسازی نیروهای امنیتی و افزایش کنترول دولت کمک کرد. این کمک خارجی در عین حال پیامدهای منفی و نقضهای جدی حقوق بشر نیز داشت.
اما تفاوت بزرگ کولمبیا با افغانستان این بود که بحران سرانجام فقط از راه «نابودی کامل دشمن» حل نشد.
پس از سالها جنگ، دولت و بزرگترین گروه شورشی، یعنی فارک، وارد مذاکرات شدند و توافق صلح ۲۰۱۶ شکل گرفت. این توافق فقط دربارهٔ خاموشکردن تفنگها نبود؛ بلکه شامل خلع سلاح، ادغام سیاسی، عدالت انتقالی، حقوق قربانیان و اصلاحات روستایی نیز بود.
البته کولمبیا به بهشت تبدیل نشده است. هنوز گروههای مسلح، شبکههای مواد مخدر و خشونت محلی وجود دارند و اجرای توافق صلح نیز با مشکلات جدی روبهروست.
اما تفاوت اساسی این است: دولت کولمبیا توانست بخشی از دشمن مسلح خود را از «دشمن نظامی» به «طرف سیاسی» تبدیل کند. این شاید مهمترین درسی باشد که افغانستان میتواند از کولمبیا بگیرد.
اما تا زمانی که سیاست در افغانستان چنین تعریف شود که: یا من حکومت میکنم، یا تو باید حذف شوی، چرخه ادامه پیدا میکند.
اما کولمبیا، با همهٔ نقصهایش، کوشید این معادله را تغییر دهد: رقیب مسلح ← مذاکره ← خلع سلاح ← مشارکت سیاسی. اما این همان چیزی است که در تاریخ معاصر افغانستان تقریباً هیچگاه به شکل پایدار اتفاق نیفتاده است.
۴. ویتنام: نمونهای متفاوت و در عین حال هشداردهنده
ویتنام نیز دههها میدان رقابت قدرتهای خارجی بود: فرانسه، امریکا، شوروی و چین. جنگ، اشغال، انقلاب، تقسیم کشور و مداخلهٔ مستقیم خارجی، همگی بخشی از تاریخ معاصر آن بودند. از این جهت، ویتنام با افغانستان شباهت دارد.
اما ویتنام پس از پایان جنگ به یک تفاوت مهم رسید: یک دولت مرکزی پیروز و نسبتاً منسجم توانست کنترول کشور را تثبیت کند. اما این به معنای ایجاد یک نظام دموکراتیک نبود. چرخهٔ جنگ و مداخلهٔ خارجی شکسته شد، ولی اقتدارگرایی سیاسی ادامه یافت.
بنابراین، ویتنام یک درس دوگانه دارد:
ممکن است کشوری از جنگ و مداخلهٔ خارجی خارج شود، اما هنوز از استبداد خارج نشده باشد.
این نکته برای افغانستان بسیار مهم است، زیرا صرف پایان جنگ یا حتی ایجاد «ثبات» به معنای حلشدن بحران تاریخی نیست.
طالبان نیز ممکن است برای مدتی ثبات امنیتی نسبی ایجاد کنند، اما نبود مشروعیت، حقوق شهروندی و مشارکت سیاسی در ساختار و پروژهٔ سیاسی آنان، زمینهساز بحرانی دائمی است که بر شانههای مردم افغانستان سنگینی میکند. اگرچه در منطق طالبان جنگ پایان یافته است، اما پایان جنگ لزوماً به معنای پایان بحران نیست. افغانستان در سال ۲۰۲۶ همچنان با محدودیتهای شدید حقوقی و انسانی و نیز شکنندگی سیاسی و امنیتی روبهرو است.
۵. شاید کوریای جنوبی یکی از مهمترین نمونههای «شکستن چرخه» باشد
کوریای جنوبی از جهتی حتی برای بحث ما جالبتر است.
این کشور نیز جنگ را تجربه کرد؛ تحت نفوذ شدید قدرت خارجی قرار داشت؛ دولتهای اقتدارگرا داشت؛ کودتا و حکومت نظامی را تجربه کرد؛ و کمک گستردهٔ خارجی دریافت کرد.
یعنی در یک مقطع تاریخی، اگر به آن نگاه میکردید، ممکن بود بگوئید این کشور نیز گرفتار چرخهٔ مشابهی از کودتا، سپاه، استبداد و وابستگی خارجی است. اما بهتدریج چه اتفاق افتاد؟
جامعهٔ مدنی، جنبشهای دانشجویی، اتحادیهها، طبقهٔ متوسط و نهادهای اجتماعی رشد کردند. فشار اجتماعی توانست سپاه و حکومت را وادار کند که فضای سیاسی را باز کنند.
اما نکتهٔ بسیار مهمتر این بود که: قدرت از یک موضوع صرفاً نظامی به موضوعی سیاسی و اجتماعی تبدیل شد.
اختلافات دیگر فقط با کودتا حل نمیشدند؛ بهتدریج انتخابات، پارلمان، محکمه و نهادهای مدنی به میدان اصلی رقابت تبدیل شدند. این شاید مهمترین نمونهٔ کشوری باشد که نشان میدهد یک جامعه محکوم نیست تا ابد در چرخهٔ کودتا و اقتدارگرایی باقی بماند.
اما البته نمیتوان نسخهٔ کوریای جنوبی را مستقیماً بر افغانستان تطبیق کرد. شرایط جغرافیایی، اقتصادی، تاریخی و بینالمللی کاملاً متفاوتاند.
ادامه دارد
زموږ انګلیسي ویبپاڼه:
د دعوت رسنیز مرکز ملاتړ وکړئ
له موږ سره د مرستې همدا وخت دی. هره مرسته، که لږه وي یا ډیره، زموږ رسنیز کارونه او هڅې پیاوړی کوي، زموږ راتلونکی ساتي او زموږ د لا ښه خدمت زمینه برابروي. د دعوت رسنیز مرکز سره د لږ تر لږه $/10 ډالر یا په ډیرې مرستې کولو ملاتړ وکړئ. دا ستاسو یوازې یوه دقیقه وخت نیسي. او هم کولی شئ هره میاشت له موږ سره منظمه مرسته وکړئ. مننه
د دعوت بانکي پتهDNB Bank AC # 0530 2294668 :
له ناروې بهر د نړیوالو تادیاتو حساب: NO15 0530 2294 668
د ویپس شمېره Vipps: #557320 :
Support Dawat Media Center
If there were ever a time to join us, it is now. Every contribution, however big or small, powers our journalism and sustains our future. Support the Dawat Media Center from as little as $/€10 – it only takes a minute. If you can, please consider supporting us with a regular amount each month. Thank you
DNB Bank AC # 0530 2294668
Account for international payments: NO15 0530 2294 668
Vipps: #557320

Comments are closed.