از پدرم که عاشق وطنش بود و همیشه با عشق از آن یاد میکرد، چیزهای زیادی به یاد دارم؛ اما آن روزها معنای حرفهایش را نمیفهمیدم. کوچکتر از آن بودم که بدانم «وطن» فقط نام یک سرزمین نیست. نمیدانستم چرا وقتی از افغانستان حرف میزد، لحن صدایش تغییر میکرد، چرا بعضی خاطرات را با لبخند تعریف میکرد و بعضی نامها را با حسرت به زبان میآورد.
من در مهاجرت بزرگ شدم.
برای من وطن در ابتدا چیزی دور بود؛ سرزمینی که بیشتر از آنکه بشناسمش، از روایتهای پدرم دربارهاش شنیده بودم. کوچههایی که هرگز در آنها کودکی نکرده بودم، آدمهایی که نمیشناختم و خاطراتی که متعلق به نسلی پیش از من بودند.
شاید عجیبترین اتفاق زندگی من این بود که درست بعد از رفتن او، تازه شروع کردم به فهمیدن چیزهایی که سالها سعی کرده بود برایم توضیح بدهد.
وقتی به وطن برگشتم، انگار برای اولین بار بخشی از حرفهای پدرم را دیدم. فهمیدم آن سرزمینی که او با این همه عشق از آن یاد میکرد، فقط یک نقطه روی نقشه نبود. وطن برای او مجموعهای از خاطرات، آدمها، صداها، کوچهها و سالهایی بود که دیگر نمیتوانست به آنها برگردد.
آنجا بود که فهمیدم چرا اینقدر دوستش داشت.
و شاید همانجا بود که من هم، بدون آنکه بفهمم، عاشق وطنم شدم.
عجیب است؛ گاهی آدم چیزی را از پدرش به ارث میبرد که نه میشود لمسش کرد، نه در هیچ شناسنامهای ثبت شده است. من وطن را از پدرم به ارث بردم. نه فقط نامش را، بلکه دلتنگیاش را، خاطراتش را و آن حس عجیبی را که با شنیدن نام افغانستان چیزی در درونم تکان میخورد.
حالا که سالها گذشته، بیشتر میفهمم که مهاجرت فقط دور شدن از یک سرزمین نیست. گاهی یعنی بزرگ شدن میان دو جهان؛ یکی که در آن زندگی میکنی و دیگری که در عمیقترین قسمت وجودت با خودت حمل میکنی.
نسل من اولین نسلی نیست که این درد را تجربه میکند و احتمالاً آخرینش هم نخواهد بود. پیش از ما پدرها و مادرهایی بودند که وطنشان را در خاطراتشان نگه داشتند و با خود به سرزمینهای دیگر بردند. بعد از ما هم کودکانی خواهند آمد که شاید وطن را پیش از آنکه بشناسند، از قصههای پدر و مادرشان خواهند شناخت.
شاید وطن همین باشد؛ چیزی که نسلها از دست میدهند، اما نمیتوانند از خودشان جدا کنند.
امروز وقتی به افغانستان فکر میکنم، فقط به جایی فکر نمیکنم که از آن دورم. به پدرم فکر میکنم. به صدایش، به خاطراتش و به عشقی که آن روزها برایم قابل فهم نبود.
شاید او سالها پیش چیزی را به من سپرده بود که خودم تازه بعد از رفتنش توانستم پیدا کنم؛
عشق به وطنی که هنوز، با تمام فاصلهها، بخشی از من است.
من مهاجرم، اما این تمام داستان من نیست.
من فرزند نسلی هستم که وطن را با خود حمل کرده است؛
نسلی که پیش از من این درد را شناخته، من آن را با خودم دارم، و شاید نسلهای بعد از من هم آن را به شکلی دیگر با خود خواهند داشت.
و شاید تا وقتی کسی هنوز با شنیدن نام «افغانستان» چیزی در قلبش زنده میشود، وطن کاملاً از دست نرفته است.
به امید آزادی افغانستانم
![🇦🇫]()
زموږ انګلیسي ویبپاڼه:
![]()
د دعوت رسنیز مرکز ملاتړ وکړئ
له موږ سره د مرستې همدا وخت دی. هره مرسته، که لږه وي یا ډیره، زموږ رسنیز کارونه او هڅې پیاوړی کوي، زموږ راتلونکی ساتي او زموږ د لا ښه خدمت زمینه برابروي. د دعوت رسنیز مرکز سره د لږ تر لږه $/10 ډالر یا په ډیرې مرستې کولو ملاتړ وکړئ. دا ستاسو یوازې یوه دقیقه وخت نیسي. او هم کولی شئ هره میاشت له موږ سره منظمه مرسته وکړئ. مننه
د دعوت بانکي پتهDNB Bank AC # 0530 2294668 :
له ناروې بهر د نړیوالو تادیاتو حساب: NO15 0530 2294 668
د ویپس شمېره Vipps: #557320 :
Support Dawat Media Center
If there were ever a time to join us, it is now. Every contribution, however big or small, powers our journalism and sustains our future. Support the Dawat Media Center from as little as $/€10 – it only takes a minute. If you can, please consider supporting us with a regular amount each month. Thank you
DNB Bank AC # 0530 2294668
Account for international payments: NO15 0530 2294 668
Vipps: #557320
Comments are closed.