تحلیل تاریخی، حقوقی، سیاسی و فلسفی مفاهیم «قهرمان ملی»، «خائن ملی»، «جاسوس بیگانه»، «قاتل افغانها» و «دشمن وحدت ملی»
نزدیک به نیمقرن اخیر تاریخ معاصر افغانستان را نمیتوان صرفاً سلسلهای از تغییر حکومتها، جابهجایی قدرتها و سقوط و ظهور نظامهای سیاسی دانست. این دوره، در واقع، روایت یک تجربهٔ طولانی، پیچیده و دردناک از قدرت، هراس، ایدئولوژی، جنگ نیابتی، مقاومت، مداخلهٔ خارجی، هویت سیاسی و دولتسازی است؛ تجربهای که پیامدهای آن هنوز بر سرنوشت سیاسی و اجتماعی افغانستان سایه افکنده است.
پنجاه سال جنگ؛ اما پرسش اصلی همچنان بیپاسخ است
از سال ۱۹۷۳ تا ۲۰۲۶، افغانستان مراحل گوناگونی را پشت سر گذاشته است: سقوط سلطنت، استقرار جمهوری، دگرگونی ایدئولوژیک، تجاوز نظامی شوروی، جهاد، جنگ داخلی، ظهور طالبان، شکلگیری و گسترش القاعده، مداخلهٔ ایالات متحده و ناتو، استقرار جمهوری جدید، سقوط آن و بازگشت طالبان به قدرت.
در این مسیر پرآشوب، شماری با عنوان «قهرمان ملی»، برخی به نام «خائن ملی»، عدهای «جاسوس بیگانه» و گروهی نیز «قاتل افغانها» نامیده شدهاند.
اما تاریخ محکمهٔ شعارها نیست؛ تاریخ محکمهٔ شواهد است.
پرسش اساسی این نیست که «کدام قوم مقصر است؟» و نه اینکه «کدام رهبر مطلقاً قهرمان و کدام رهبر مطلقاً خائن است؟» پرسش بنیادیتر این است:
چرا یک ملت نزدیک به نیمقرن در چرخهای از جنگها گرفتار ماند؛ جنگهایی که در پایان نه صلح پایدار به ارمغان آوردند، نه دولت نیرومند و مشروعی بنا کردند، نه اجماع فراگیر ملی پدید آوردند و نه سازوکارهای استواری برای انتقال مسالمتآمیز قدرت به نسلهای بعدی به جا گذاشتند؟
پاسخ این پرسش را نمیتوان صرفاً در بیرون از افغانستان جستجو کرد؛ همانگونه که نمیتوان همهٔ علل بحران را تنها در درون کشور خلاصه نمود.
افغانستان برای دههها میدان رقابت قدرتهای خارجی بوده است؛ اما قدرتهای خارجی زمانی توانستند در این کشور نفوذی تعیینکننده پیدا کنند که در داخل افغانستان حامیان سیاسی، اجتماعی، نظامی و استخباراتی یافتند. از سوی دیگر، ضعفهای داخلی افغانستان نیز صرفاً محصول مداخلهٔ بیگانگان نبود. ضعف نهادهای دولتی، شخصیشدن قدرت، انحصارگرایی قومی، افراطگرایی ایدئولوژیک، وابستگی اقتصادی و جایگزین شدن زور به جای قانون، مجموعهای از شرایط ساختاری را فراهم آورد که بحران را امکانپذیر و تداوم آن را آسان کرد.
از این منظر، شاید عادلانهترین تعبیر از تراژیدی افغانستان چنین باشد:
بیگانگان از شکافهای درونی افغانستان برای پیشبرد اهداف خود بهره بردند؛ اما مسؤولیت پدید آمدن و عمیقتر شدن این شکافها را نمیتوان به تمامی بر عهدهٔ بیگانگان گذاشت.
۱ ـ تاریخ باید از افسانهٔ قهرمانان به پرسش از نهادها گذر کند
ملتها تاریخ خود را تنها با نام شاهان، رئیسجمهوران، قوماندانها، و رهبران نمینویسند؛ بلکه تاریخ آنان را نهادهایی نیز رقم میزنند که در لحظات بحران یا حافظ زندگی و کرامت مردم شدهاند یا زمینهٔ نابودی آن را فراهم کردهاند.
بزرگترین پرسش پنجاه سال گذشتهٔ افغانستان شاید همین باشد:
چرا رهبران بسیار داشتیم، اما نهادهای نیرومند اندک؟
چرا فرماندهان فراوان داشتیم، اما امنیت پایدار نداشتیم؟
چرا حکومتهای متعدد داشتیم، اما نتوانستیم دولت پایدار و پاسخگو بسازیم؟
چرا مجموعهای از شعارهای ایدئولوژیک، قومی، مذهبی و سیاسی داشتیم، اما نتوانستیم بر سر یک قرارداد مشترک ملی به توافق برسیم؟
این پرسشها از آن جهت اهمیت دارند که مسؤولیت تاریخ صرفاً ستایش یا نکوهش اشخاص گذشته نیست. رسالت اصلی تاریخ آن است که امکان تکرار فاجعه را در آینده کاهش دهد.
اگر تاریخ صرفاً ابزاری باشد تا یک افغان به افغان دیگر بگوید «تو خائن هستی» و او نیز در پاسخ بگوید «تو قاتل هستی»، در آن صورت تاریخ از جایگاه دانش و معرفت سقوط کرده و به زبان انتقام بدل شده است.
افغانستان بارها از همین نقطه شکست خورده و به قطعات متخاصم تقسیم شده است.
۲ ـ «قهرمان ملی» کیست؟
مفهوم «قهرمان ملی» باید از قلمرو احساسات و عواطف سیاسی به حوزهٔ معیارهای روشن تاریخی، اخلاقی و ملی انتقال یابد.
قهرمان ملی صرفاً کسی نیست که در جنگهای فراوانی پیروز شده باشد؛ همانگونه که تنها شکست دادن دشمن خارجی، به خودی خود، معیار کامل قهرمانی نیست.
حتی کسی که در برابر قدرت خارجی مقاومت کرده است، اگر برای حفظ قدرت خویش ملت را به «ما» و «آنان»، یا «ما» و «شما» تقسیم کرده باشد، نمیتواند بدون هیچ قید و شرطی نماد کامل قهرمانی ملی تلقی شود.
قهرمان ملی باید دستکم پنج ویژگی اساسی داشته باشد:
نخست ـ دفاع از حاکمیت ملی
او نباید استقلال سیاسی و حاکمیت ملی افغانستان را تابع منافع شخصی، حزبی یا قدرت خارجی سازد.
دوم ـ داشتن تصور فراگیر از ملت
او نباید افغانستان را تنها در محدودهٔ قوم، زبان، مذهب، منطقه یا گروه خویش تعریف کند.
افغانستان زمانی به معنای واقعی کلمه «وطن» است که هر افغان دیگری نیز در آن، به اندازهٔ خویش احساس تعلق، مالکیت و کرامت کند.
سوم ـ حرمت نهادن به جان انسان
اگر فردی به نام وطن به جنگ برخیزد، اما مردم وطن را عامدانه در آتش جنگ بسوزاند، مفهوم قهرمانی او با یک تناقض جدی اخلاقی روبهرو میشود.
چهارم ـ توانایی سازندگی پس از جنگ
شکست دشمن تنها نیمی از تاریخ است؛
بازسازی سرزمین و جامعهٔ ویرانشده، نیمهٔ دیگر قهرمانی است.
پنجم ـ ترسیم مرز منافع ملی در تعامل با قدرتهای خارجی
رابطه با دولت خارجی به خودی خود خیانت نیست. دیپلماسی خیانت نیست و دریافت کمک خارجی نیز ذاتاً خیانت محسوب نمیشود.
مسألهٔ خیانت زمانی جدی میشود که فردی آگاهانه و عامدانه، برای حفظ قدرت شخصی یا گروهی، منافع ملی افغانستان را تابع اراده و منافع یک قدرت خارجی سازد.
بنابراین، مفهوم قهرمانی باید بسیار فراتر از میدان جنگ تعریف شود.
قهرمان ملی کسی است که وطن را نه تنها از دشمن خارجی، بلکه از تفرقه، ظلم، استبداد، خودکامگی، شخصیشدن قدرت و فراموشی تاریخی نیز پاسداری کند.
۳ ـ «خائن ملی» کیست؟
خیانت نباید به عنوان دشنامی برای مخالف سیاسی به کار رود؛ بلکه ادعایی سنگین تاریخی و، در موارد مشخص، حقوقی دربارهٔ مسؤولیت یک فرد است.
کمونیست صرفاً به دلیل کمونیست بودن خائن نیست.
مجاهد صرفاً به دلیل دریافت کمک از یک کشور خارجی خائن نیست.
طالب صرفاً به دلیل داشتن رابطه با یک دولت خارجی نمیتواند جاسوس تلقی شود.
سیاستمدار جمهوری صرفاً به دلیل همکاری با امریکا خائن نیست.
و مخالف امریکا نیز صرفاً به دلیل مخالفت با امریکا، بهطور خودکار قهرمان ملی نمیشود.
برای ارزیابی مفهوم «خیانت ملی» باید بررسی کرد که آیا فرد مورد نظر:
- آگاهانه حاکمیت ملی افغانستان را تابع قدرت خارجی کرده است؟
- برای سرکوب یا جنگ علیه مردم خود، از یک قدرت خارجی درخواست حمایت نظامی یا استخباراتی کرده است؟
- برای حفظ قدرت شخصی، زمینهٔ مداخلهٔ خارجی را فراهم آورده است؟
- عامدانه در پروژهای برای تجزیه، اشغال یا تابعسازی دایمی افغانستان مشارکت کرده است؟
- منافع شخصی یا حزبی را بر منافع ملی ترجیح داده است؟
اگر شواهد معتبر وجود داشته باشد، تاریخ نباید از داوری هراس داشته باشد.
اما در غیاب شواهد، اتهام نباید جای حقیقت را بگیرد.
۴ ـ «جاسوس بیگانه»؛ هنگامی که اختلاف سیاسی به اتهام استخباراتی تبدیل میشود
جاسوسی مفهومی مشخص و تخصصی در حوزهٔ استخبارات است. هر دیدار، جاسوسی نیست؛ هر کمک، جاسوسی نیست؛ و هر رابطهٔ سیاسی با یک دولت خارجی نیز دلالت بر جاسوسی ندارد.
اتهام جاسوسی مستلزم شواهد است: روابط پنهانی، همکاری استخباراتی، انتقال اطلاعات، معاملات مالی، دستورهای عملیاتی یا اسناد معتبر دیگری که بتوان بر اساس آنها چنین ادعایی را اثبات کرد.
یکی از بیماریهای خطرناک سیاسی در دهههای اخیر افغانستان این بوده است که:
اختلاف سیاسی به «دست بیگانه» و «جاسوسی» تقلیل یافته است.
خلق و پرچم یکدیگر را متهم میکردند؛ مجاهدین یکدیگر را ابزار قدرتهای خارجی میخواندند؛ و در دوران جنگ داخلی، هر گروه خود را نمایندهٔ واقعی وطن و طرف مقابل را مزدور بیگانگان میپنداشت.
ممکن است برخی از این ادعاها واقعیت داشته باشند؛ برخی اغراقآمیز و برخی دیگر نیز صرفاً محصول تبلیغات سیاسی بوده باشند.
وظیفهٔ مورخ آن است که این سه را از یکدیگر تفکیک کند.
زیرا اگر «جاسوس» به برچسبی تبدیل شود که برای سرکوب هر مخالف سیاسی به کار رود، مفهوم واقعی جاسوسی نیز اعتبار خود را از دست خواهد داد.
اتهام، جایگزین سند نیست.
۵ ـ ۱۹۷۳؛ دریچهای که پس از آن سیاست بر قانون پیشی گرفت
کودتای ۱۹۷۳ یکی از نقاط عطف مهم در تاریخ بحران معاصر افغانستان است. محمد داود خان به سلطنت پایان داد و جمهوری را اعلام کرد.
حکومت او در عرصهٔ تقویت دولت مرکزی، نوسازی و توسعهٔ اقتصادی برنامهها و تلاشهایی داشت؛ اما در کنار آن، محدود شدن مشارکت سیاسی و تمرکز قدرت نیز از ویژگیهای مهم نظام او بود.
تاریخ در اینجا پرسشی بنیادی در برابر ما میگذارد:
آیا تغییر نظام سیاسی باید از مسیر کودتا صورت میگرفت؟
اگر اصلاحات از مجرای سیاست قانونی، پارلمان، احزاب، رسانههای آزاد و تحول تدریجی دنبال میشد، شاید برخی از دروازههای بحرانهای بعدی هرگز گشوده نمیشد.
با این همه، دورهٔ سلطنت نیز از کاستیها و محدودیتهای خود خالی نبود.
از اینرو، تاریخ نباید نه سلطنت را مقدس سازد و نه جمهوری را.
تاریخ نظامها را عبادت نمیکند؛ تاریخ پیامدهای آنها را ارزیابی میکند.
۶ ـ ۱۹۷۸؛ هنگامی که ایدئولوژی در پی ساختن جامعه برآمد
کودتای ثور ۱۹۷۸ افغانستان را وارد مرحلهای از دگرگونی عمیق ایدئولوژیک کرد.
پس از به قدرت رسیدن خلق و پرچم، شماری از اصلاحات اجتماعی و سیاسی با شتابی کمسابقه و در بسیاری موارد به صورت اجباری مطرح و اجرا شد. فاصله میان دولت و جامعه افزایش یافت و دامنهٔ مقاومت گسترش پیدا کرد.
در اینجا یکی از درسهای بنیادی تاریخ نهفته است:
هیچ ایدئولوژی، هرقدر هم مدعی عدالت و پیشرفت باشد، نمیتواند در گسست کامل از ساختار تاریخی، فرهنگی و اجتماعی جامعه به صورت پایدار تحمیل شود.
در سال ۱۹۷۹، اتحاد شوروی به صورت مستقیم وارد افغانستان شد و حکومت حفیظالله امین را سرنگون کرد. از این مرحله به بعد، افغانستان دیگر صرفاً میدان یک منازعهٔ سیاسی داخلی نبود؛ بلکه به قلب یکی از مهمترین رویاروییهای ژئوپولیتیکی جهان تبدیل شد.
۷ ـ تجاوز شوروی؛ افغانستان در کانون جنگ سرد جهانی
مداخلهٔ نظامی شوروی فاجعهای بزرگ برای حاکمیت ملی افغانستان بود.
اما در تحلیل این جنگ، سوی دیگر معادله نیز نباید نادیده گرفته شود.
افغانستان تنها میدان نبرد میان ارتش شوروی و حکومت افغانستان نبود؛ قدرتهای جهانی و منطقهایِ درگیر در جنگ سرد نیز برای تحقق اهداف راهبردی خود وارد این کشور شدند.
ایالات متحده، پاکستان، عربستان سعودی، چین و شماری دیگر از کشورها از مجاهدین مخالف شوروی حمایت کردند. ساختار استخباراتی پاکستان در انتقال و سازماندهی این کمکها نقش مهمی داشت.
بدین ترتیب، افغانستان به جای آنکه تنها میدان جنگ مستقیم دو قدرت باشد، به عرصهٔ گستردهٔ جنگ نیابتی تبدیل شد.
از اینجا یکی از قواعد پایدار تاریخ معاصر افغانستان آشکار میشود:
هنگامی که قدرتهای بزرگ در یک دولت ضعیف با یکدیگر رقابت کنند، جنگ از مرزهای دولت فراتر میرود و هزینهٔ آن بر دوش مردمی سنگین میشود که کمترین نقش را در طراحی آن داشتهاند.
۸ ـ پاکستان؛ میان همسایگی، امنیت و عمق راهبردی
پاکستان در تاریخ معاصر افغانستان یکی از مؤثرترین بازیگران خارجی بوده است.
سیاست پاکستان در قبال افغانستان را نمیتوان صرفاً با عامل مذهبی توضیح داد. هند، خط دیورند، امنیت مرزی و مفهوم «عمق راهبردی» در افغانستان از عناصر مهم این سیاست بودهاند.
در دوران جهاد، پاکستان به عنوان مرکز اصلی انتقال حمایت به مجاهدین نقش مهمی ایفا کرد. در سالهای بعد نیز موضوع حمایت سیاسی و استخباراتی پاکستان از ظهور و تقویت طالبان، بخش مهمی از ادبیات پژوهشی مربوط به افغانستان بوده است.
اما انصاف تاریخی ایجاب میکند که سوی دیگر قضیه نیز دیده شود:
پاکستان از ضعفهای داخلی افغانستان بهره برد؛ اما این ضعفها را از هیچ به وجود نیاورده بود.
اگر افغانستان دارای دولت نیرومند، سیاست قانونی و توافق گستردهٔ ملی میبود، ظرفیت نفوذ خارجی به مراتب محدودتر میشد.
از اینرو، طرح مسؤولیت پاکستان نباید به ابزاری برای حذف مسؤولیت افغانها تبدیل شود.
۹ ـ ایران، جهان عرب و پیچیدگی سیاست خارجی
ایران نیز در افغانستان صرفاً یک بازیگر مذهبی یا بشردوستانه نبوده است. امنیت مرزی، آب، تجارت، روابط مذهبی، پیوند با جامعهٔ شیعهٔ هزاره، سیاست در برابر طالبان و رقابت منطقهای با امریکا، در مراحل مختلف عناصر مهم سیاست ایران در قبال افغانستان بودهاند.
در دههٔ ۱۹۹۰، ایران با گروههای مخالف طالبان روابط داشت. پس از سال ۲۰۰۱ نیز در زمینهٔ شکست طالبان و شکلگیری نظم سیاسی جدید، در مقطعی میان برخی منافع امریکا و ایران همپوشانی وجود داشت.
از این واقعیت میتوان درس مهمی گرفت:
دولتها همیشه دوست یا دشمن مطلق نیستند؛ دولتها منافع دارند.
در سیاست بینالملل، دوستی دایمی نادر است و منافع دایمی واقعیتی پایدارتر.
همچنین عربستان سعودی و شماری از کشورهای عربی در حمایت مالی، مذهبی و سیاسی از جهاد ضد شوروی نقش داشتند.
با این حال، باید میان مقاومت افغانستان و جهادیسم بینالمللی تفاوت روشن قایل شد.
مقاومت افغانستان ریشه در مبارزهٔ افغانها علیه اشغال داشت؛ اما بعدها افغانستان به یکی از مراکز فعالیت شبکههای جهادی فراملی تبدیل شد و القاعده نیز در همین محیط رشد کرد.
این یکی از سنگینترین تجربههای تاریخی افغانستان بود: جنگی که با شعار آزادی یک کشور آغاز شده بود، سرانجام با شبکههای جنگی و ایدئولوژیک فراملی پیوند خورد.
۱۰ ـ مجاهدین؛ قهرمانان مقاومت، اما تجربهای ناکام در دولتسازی
مجاهدین در تاریخ مقاومت افغانستان در برابر اشغال شوروی جایگاهی مهم و انکارناپذیر دارند.
اما تاریخ در پایان جنگ متوقف نمیشود.
پس از خروج شوروی، پرسش تاریخی تغییر کرد:
آیا نیروهایی که برای جنگیدن توانمند بودند، برای دولتسازی نیز از همان ظرفیت برخوردار بودند؟
پس از سقوط حکومت نجیبالله در سال ۱۹۹۲، کابل به میدان رقابت قدرت میان گروههای مختلف تبدیل شد. شهر شاهد جنگهای گسترده، حملات بیتمایز، تلفات غیرنظامیان، غارت و ویرانی بود.
از اینجا یک اصل سخت، اما ضروری، آشکار شد:
مقاومت در برابر اشغال، برای هیچ فرد یا گروهی در برابر ملت خود چک سفیدامضا صادر نمیکند.
یک فرد یا گروه ممکن است در یک فصل تاریخ نماد مقاومت باشد، اما در فصل دیگری با مسؤولیتهای سنگین سیاسی، اخلاقی یا حقوق بشری مواجه شود.
تاریخ باید هر دو فصل را همزمان بخواند.
۱۱ ـ مسعود و حکمتیار؛ چرا تاریخ باید از داوری مطلق پرهیز کند؟
احمدشاه مسعود یکی از شخصیتهای تأثیرگذار و در عین حال مناقشهبرانگیز سیاسی ـ نظامی افغانستان است. هواداران او را از فرماندهان برجستهٔ مقاومت ضد شوروی و قهرمان ملی میدانند؛ منتقدانش دربارهٔ جنگ داخلی، سیاست قومی، جنگهای کابل و قتل عام افشار نیروهای مسعود و روابط خارجی او پرسشهایی جدی مطرح میکنند.
وظیفهٔ تاریخ علمی نه پذیرش بیچونوچرای روایت هواداران است و نه تبدیل اتهامات مخالفان به حقیقت قطعی.
همین اصل دربارهٔ گلبدین حکمتیار نیز صدق میکند.
حکمتیار از رهبران مهم جهاد ضد شوروی بود؛ اما دربارهٔ حملات راکتی و توپخانهای نیروهای او در جریان جنگ داخلی کابل، اسناد و مسؤولیتهای جدی مطرح شده است.
از اینرو:
تاریخ جای تبرئه و تقدیس نیست؛ جای داوری است.
نامها مهم نیستند، کارنامهها مهماند.
قدرت، شهرت و شعار هیچکس را از پاسخگویی به عملکردش معاف نمیکند؛ تاریخ در نهایت آنچه کردهای، نه آنچه دربارهات گفتهاند را به قضاوت میگذارد.
و مهمتر از آن:
یک دستاورد تاریخی نمیتواند مانع ارزیابی سایر اعمال یک شخصیت شود.
اگر قهرمان از نقد مصون بماند، دیگر قهرمان نیست؛ بلکه به افسانه تبدیل میشود.
۱۲ ـ طالبان؛ محصول تقاطع بحران داخلی و حمایت راهبردی خارجی
طالبان را نمیتوان صرفاً با نام پاکستان توضیح داد؛ اما نمیتوان آنان را نیز تنها محصول تحولات داخلی افغانستان دانست.
ظهور طالبان در بستر خستگی جامعه از جنگ داخلی، خواست عمومی برای امنیت، شبکههای دینی، مهاجرین افغان، نیروهای پیشین مجاهدین و شرایط منطقهای صورت گرفت.
در عین حال، حمایت پاکستان در روند ظهور و گسترش آنان نقشی مهم داشت.
از اینرو، طالبان را نمیتوان با یک فرمول ساده تعریف کرد.
طالبان در نتیجهٔ بحرانهای داخلی افغانستان و سیاستهای منطقهای به وجود آمدند و قدرت گرفتند.
اما خواست امنیت، جایگزین عدالت نیست.
اگر نظامی امنیت ایجاد کند، اما قانون، پاسخگویی، مشارکت سیاسی و کرامت انسانی را تضعیف سازد، تاریخ باید هر دو سوی این واقعیت را مورد ارزیابی قرار دهد.
۱۳ ـ ۲۰۰۱؛ فصل تازهٔ امید، دولتسازی و مداخلهٔ بینالمللی
پس از حملات یازدهم سپتامبر ۲۰۰۱، ایالات متحده وارد افغانستان شد، طالبان از قدرت کنار زده شدند و فصل تازهای در حیات سیاسی کشور آغاز شد.
در سالهای پس از آن، تحولات مهمی شکل گرفت:
- تصویب قانون اساسی جدید؛
- برگزاری انتخابات؛
- بازسازی نهادهای دولتی؛
- گسترش آموزش؛
- توسعهٔ رسانهها؛
- افزایش حضور زنان در عرصهٔ عمومی؛
- گسترش خدمات صحی و زیربناها؛
- و بازگشت میلیونها کودک به مکتب.
این دستاوردها نباید از حافظهٔ تاریخی حذف شوند.
اما روی دیگر این دوره نیز واقعیت داشت:
فساد، زورگویی، سهمیهبندی قومی، ادغام جنگسالاران، وابستگی اقتصاد به کمکهای خارجی، گسترش مواد مخدر، ضعف نظام عدالت و افزایش فاصله میان دولت و مردم.
مشکل اساسی جمهوری در این نبود که دموکراسی ذاتاً ناکارآمد یا نادرست بود.
مسأله این بود که:
دموکراسی ضعیف بود و در بسیاری موارد، شبکههای شخصی و غیررسمی جای نهادهای دولتی را گرفته بودند.
۱۴ ـ چرا امریکا افغانستان را «نبرد»؟
این پرسش پیش از هر چیز به تعریف دقیق مفهوم «پیروزی» نیاز دارد.
هدف نخست امریکا در سال ۲۰۰۱، نابودی القاعده و جلوگیری از استفاده از خاک افغانستان به عنوان پناهگاه امن تروریسم بینالمللی بود.
پس از آن، اهداف امریکا گسترش یافت و دولتسازی، امنیت، دموکراسی، حقوق زنان و مبارزهٔ طولانیمدت با تروریسم را نیز دربر گرفتند.
اما میان این اهداف همیشه هماهنگی کامل وجود نداشت.
یکی از بزرگترین تناقضها این بود که جامعهٔ بینالمللی از یکسو در پی ساختن دولت بود و از سوی دیگر با برخی شبکههای سیاسی و منطقهای همکاری میکرد که اساس قدرتشان بر روابط شخصی، زورمداری و نفوذ غیرنهادی استوار بود.
بدین ترتیب، پروژهٔ دولتسازی با یک تناقض بنیادین مواجه شد:
برای ساختن دولت، گاه با بازیگرانی چون جناشتکاران جنګی همکاری شد که منطق قدرت آنان با منطق یک دولت نیرومند و نهادمند در تعارض بود.
۱۵ ـ ۲۰۲۱؛ سقوط یک رئیسجمهور نبود، سقوط یک ساختار دولتی بود
رویدادهای آگست ۲۰۲۱ را نمیتوان تنها با این جمله توضیح داد:
«امریکا خارج شد و طالبان آمدند.»
این تنها بخشی از حقیقت است.
در پسِ سقوط، مجموعهای از عوامل به صورت همزمان عمل کردند:
- مشروعیت سیاسی ضعیف؛
- فساد؛
- فاصلهٔ حکومت و مردم؛
- اختلافات عمیق سیاسی؛
- روند ناکام صلح؛
- جنگ دوامدار طالبان؛
- حمایت منطقهای؛
- تصمیم امریکا برای خروج؛
- وابستگی شدید نیروهای امنیتی افغانستان به پشتیبانی لوژستیکی و نظامی خارجی؛
- و اختلافات عمیق میان رهبران سیاسی.
بنابراین، سال ۲۰۲۱ را نباید صرفاً شکست یک رئیسجمهور دانست.
آنچه از بین رفت، فقط یک حکومت نبود؛ بلکه نتیجهٔ ضعیف شدن پایههای یک دولت بود.
وقتی دولت ارتباط خود را با مردم، قانون، اقتصاد، نیروهای امنیتی و حمایت سیاسی از دست بدهد، قطع حمایت خارجی میتواند خطر فروپاشی آن را بسیار بیشتر کند.
۱۶ ـ مسؤول این فاجعهٔ پنجاهساله کیست؟
اگر تاریخ را فقط با یک اسم یا عنوان خلاصه کنیم، دیگر نمیتوانیم تاریخ را درست درک کنیم.
مسؤولیت تاریخی چندلایه است.
نخست ـ اشغال و مداخلات خارجی
تجاوز شوروی مسؤولیت تاریخی شوروی بود.
سیاستهای نیابتی سایر دولتها نیز مسؤولیت خود آنان است.
دوم ـ بازیگران راهبردی خارجی
دولتهایی که گروههای افغان را تجهیز، تمویل یا در راستای اهداف منطقهای خود به کار گرفتند، در تداوم و طولانی شدن جنگ مسؤولیت دارند.
سوم ـ رهبران سیاسی افغانستان
رهبران افغان که مصالحهٔ ملی را فدای قدرت شخصی یا گروهی کردند، نمیتوانند از مسؤولیت تاریخی خویش بگریزند.
چهارم ـ فرماندهان جنگی
هرکس که در کشتار غیرنظامیان، ویرانی شهرها یا نقض حقوق بشر مسؤولیت داشته است، باید در برابر تاریخ و قانون پاسخگو باشد.
پنجم ـ کارگزاران فاسد دولتی
کسانی که منابع و امکانات دولت را به ثروت شخصی تبدیل کردند، در تضعیف مشروعیت و ظرفیت دولت سهیم بودهاند.
ششم ـ فرهنگ اجتماعی و فکری
فرهنگی که «قوم من» را بر «وطن من» مقدم میدارد، خود یکی از ریشههای عمیق بحران است.
از اینرو، تراژیدی افغانستان فقط تراژیدی چند شخصیت نیست؛ بلکه تراژیدی نهادهای ضعیف، فرهنگ سیاسی ناسالم و انتخابهای نادرست تاریخی نیز هست.
۱۷ ـ قهرمان اصلی کیست؟
اگر پرسش این باشد که در پنجاه سال اخیر کدام شخصیت را میتوان به عنوان «قهرمان ملی بیچونوچرا» معرفی کرد و انتظار داشت همهٔ افغانها از منظر علمی بر آن توافق کنند، پاسخ آسان نیست.
داود خان ویژگیهایی از دولتسازی و ملیگرایی داشت؛ اما کودتا برای تصاحب قدرت و محدود کردن مشارکت سیاسی او نیز قابل نقد است.
نجیبالله تلاشهایی برای مصالحهٔ ملی انجام داد؛ اما مسؤولیتهای نظام او و ساختارهای امنیتی آن را نیز نمیتوان از بررسی تاریخی کنار گذاشت.
مسعود شخصیت مهم مقاومت بود؛ اما دربارهٔ جنگ داخلی، جنایات و قتل عام افشار و جنگهای کابل و نقش و مسؤولیت او در مراحل مختلف، مباحث تاریخی جدی وجود دارد.
حکمتیار از رهبران مهم جنگ ضد شوروی بود؛ اما مسؤولیتهای مربوط به جنگهای کابل، تصویر قهرمانی او را پیچیده میکند.
طالبان در برابر حضور خارجی جنگیدهاند؛ اما ابعاد حقوقی، سیاسی و بشری حکومت آنان نیز موضوع بحثهای جدی است.
از اینرو شاید سالمترین نتیجه این باشد:
به جای اینکه یک نفر را کاملاً قهرمان بدانیم، باید ارزشهایی را مهم بدانیم که باعث میشوند یک ملت بتواند دوام بیاورد.
۱۸ ـ شاید قهرمان اصلی «ملت افغانستان» باشد
یکی از بزرگترین تراژیدیهای تاریخ افغانستان این است که نام کسانی که قربانیان اصلی جنگها بودند، اغلب در سایهٔ نام رهبران و فرماندهان گم شده است.
آن دهقانی که در میان جنگ زمینش را کشت کرد.
آن معلمی که در سایهٔ ترس و جنگ به کودکان خواندن و نوشتن آموخت.
آن مادری که در میانهٔ جنگ فرزندانش را بزرگ کرد.
آن داکتری که با کمترین امکانات به درمان زخمیان پرداخت.
آن کارگری که از میان شهر ویرانشده راهی برای ادامهٔ زندگی یافت.
و میلیونها افغان که نه میلیشیا داشتند، نه تفنگ میخواستند و نه کاخ قدرت؛ اما هزینهٔ جنگ را با خون، مهاجرت، فقر، یتیمی و از دست دادن عزیزان خود پرداختند.
خاموشترین قهرمانان تاریخ، همین افغانهای عادیاند.
آنان زندگی را حفظ کردند، زراعت را ادامه دادند، خانوادهها را نگه داشتند، زبان و فرهنگ را پاس داشتند و با وجود همهٔ فصلهای جنگ، امکان تداوم افغانستان را حفظ کردند.
آنان، در نهایت، فقط افغان ماندند.
۱۹ ـ دشمن وحدت ملی کیست؟
وحدت ملی به معنای آن نیست که همهٔ افغانها یکسان بیندیشند.
وحدت، یکرنگی اندیشه نیست؛
وحدت، نام توافقی مشترک بر سر یک وطن مشترک است.
افغانستان زمانی متحد است که پشتون، تاجیک، هزاره، ازبک، ترکمن، بلوچ، نورستانی، پشهای، سیک، هندو و هر شهروند دیگر این سرزمین احساس کند که این وطن، وطن او نیز هست.
دشمن وحدت ملی کسی است که:
- قوم را جایگزین وطن کند؛
- زبان را معیار شهروندی قرار دهد؛
- مذهب را ابزار تصفیهٔ سیاسی سازد؛
- منطقه را بر دولت مسلط کند؛
- از حمایت خارجی برای مقابله با افغان دیگر استفاده کند؛
- و به جای هویت مشترک افغانی، دیوارهای «ما» و «آنان» را بلندتر سازد.
- و انهایکه به جای هویت ملی افغان، هویت بیګانه و زبان بیګانه را جایګزین ان می کنند
وحدت ملی ملکیت هیچ قومی نیست.
نه ملکیت پشتون، نه تاجیک، نه هزاره، نه ازبک و نه هیچ قوم دیگر.
افغانستان زمانی حقیقتاً افغانستان است که هر افغان، حق افغان دیگر را برای تعلق داشتن به این وطن به رسمیت بشناسد.
۲۰ ـ ده درس بزرگ پنجاه سال گذشته
۱. هیچ قدرت خارجی افغانستان را برای افغانها نجات نخواهد داد.
هر دولت، پیش از هر چیز، منافع خود را دنبال میکند.
۲. رابطه با دولت خارجی به خودی خود خیانت نیست.
خیانت زمانی است که منافع ملی آگاهانه و عامدانه قربانی منافع خارجی شود.
۳. جنگ و دولتسازی دو مهارت متفاوتاند.
جنگجوی موفق الزاماً دولتمرد موفق نیست.
۴. فرمانده، دولت نیست.
هرگاه دولت ملکیت شخصی یک فرد یا گروه شود، مفهوم دولت تهی و نهاد آن فرسوده میشود.
۵. امنیت بدون عدالت پایدار نمیماند.
ترس میتواند نظم موقت ایجاد کند؛ اما مشروعیت نمیآفریند.
۶. آموزش، بزرگترین ابزار راهبردی درازمدت افغانستان است.
نسلی که اندیشیدن، پرسیدن و نقد کردن را بیاموزد، فضای اجتماعی افراطگرایی را محدودتر میسازد.
۷. استقلال اقتصادی، یکی از پایههای استقلال سیاسی است.
کشوری که اقتصاد آن بر جنگ، قاچاق و کمکهای دایمی خارجی استوار باشد، استقلال سیاسی آن نیز شکننده خواهد بود.
۸. تاریخ باید در برابر همهٔ قربانیان، عدالت یکسان داشته باشد.
مرگ یک قوم نباید کمارزشتر از مرگ قوم دیگر تلقی شود.
۹. نه احترام به تنهایی تاریخ است و نه توهین.
شخصیتهای تاریخی باید بر بنیاد مجموعهٔ عملکرد و تمام فصلهای زندگی سیاسیشان ارزیابی شوند.
۱۰. افغانستان باید از سیاست نیابتی عبور کند.
رابطه با جهان ضروری است؛ اما تبدیل شدن به ابزار رقابت قدرتهای جهان، نه.
۲۱ ـ پنج قرارداد تاریخی برای افغانستان آینده
اگر افغانستان میخواهد پنجاه سال آینده تکرار پنجاه سال گذشته نباشد، سخنرانیهای تازه و شعارهای جدید کافی نیست؛ قراردادهای ملی تازهای لازم است.
نخست ـ قرارداد هویت ملی
هر افغان باید پیش از هر چیز تبعه افغانستان و افغان باشد، یعنی عضو یک وطن مشترک، و پس از آن خود را متعلق به قوم، زبان، منطقه یا مذهب خویش بداند.
دوم ـ قرارداد قدرت
هیچ گروهی نباید از طریق تفنگ به قدرت دایمی دست یابد.
قدرت باید از مسیر قانون به دست آید و از مسیر قانون نیز انتقال یابد.
سوم ـ قرارداد سیاست خارجی
افغانستان باید با همه رابطه داشته باشد، اما ابزار هیچکس نباشد.
نه تابع امریکا،
نه عمق راهبردی پاکستان،
نه حوزهٔ امنیتی ایران،
نه سپر ژئوپولیتیک روسیه،
نه حوزهٔ اقتصادی چین،
و نه میدان جنگ مذهبی، امنیتی یا راهبردی هیچ قدرت دیگری.
افغانستان باید با جهان شریک باشد، اما ملکیت هیچ قدرتی نباشد.
چهارم ـ قرارداد عدالت
جنایتهای جنگهای گذشته باید ثبت و مستند شوند.
نه برای انتقام،
بلکه برای آنکه قربانی فراموش نشود و جنایت به عنوان یک امر عادی به نسلهای آینده منتقل نگردد.
پنجم ـ قرارداد آموزش
اگر برای جلوگیری از جنگ آینده یک ابزار راهبردی و درازمدت انتخاب کنیم، آن باید مکتب باشد.
مکتب، ارزانترین و پایدارترین پروژهٔ امنیتی برای آیندهٔ افغانستان است.
۲۲ ـ افغانستان باید به جای «نجاتدهنده»، نهاد بسازد
در فرهنگ سیاسی افغانستان، انتظار برای ظهور یک «رهبر بزرگ» که کشور را نجات دهد، بارها تکرار شده است.
اما تاریخ به ما درس دیگری میدهد.
هیچ فردی نمیتواند تضمینکنندهٔ آیندهٔ یک ملت باشد.
نه داود خان.
نه نجیب.
نه حکمتیار.
نه مسعود.
نه کرزی.
نه غنی.
نه ملا عمر.
و نه هیچ فرد دیگری.
ملتها با قدرت اشخاص دوام نمیآورند؛ آنان با قانون، نهادهای نیرومند، عدالت، آموزش و توافق ملی پایدار میمانند.
افغانستان زمانی نجات مییابد که:
قانون از شخص بالاتر باشد؛
ملت از قوم بالاتر باشد؛
دولت از گروه بالاتر باشد؛
منافع ملی از قدرت شخصی بالاتر قرار گیرد؛
و افغانستان تصمیم مستقل خود را با ارادهٔ خویش اتخاذ کند.
حکم نهایی تاریخ
اگر بخواهیم دربارهٔ پنجاه سال گذشته تنها یک جمله را به عنوان «حکم محکمهٔ تاریخ» بنویسیم، شاید چنین باشد:
افغانستان تنها به دست بیگانگان ویران نشده است؛ افغانستان زمانی عمیقتر ویران شد که قدرتهای خارجی از اختلافات داخلی افغانها برای پیشبرد اهداف راهبردی خود بهره گرفتند و رهبران سیاسی و نظامی افغانستان نیز در مراحل مختلف، به جای دولت ملی، قدرت شخصی، قومی، ایدئولوژیک و گروهی را در اولویت قرار دادند.
اما این حکم باید در کنار یک اصل اساسی دیگر خوانده شود:
همهٔ افراد یک قوم مسؤول اعمال چند رهبر آن قوم نیستند؛ همانگونه که اعمال یک رهبر را نمیتوان مسؤولیت اخلاقی میلیونها عضو قوم او دانست.
عدالت تاریخی با انتقام قومی تفاوت بنیادی دارد.
اگر یک فرد مرتکب جرم شده است، فرد باید مسؤول شناخته شود؛
اگر یک نهاد مرتکب جرم شده است، آن نهاد باید مورد بررسی قرار گیرد؛
اگر یک راهبرد باعث فاجعه شده است، باید همان راهبرد را نقد کرد.
اما گناه یک فرد را نمیتوان بر دوش یک قوم گذاشت.
تعریف نهایی «قهرمان ملی»
قهرمان ملی کسی نیست که تنها با بیگانگان جنگیده باشد؛ قهرمان ملی کسی است که برای حاکمیت افغانستان، جان و کرامت انسان افغان، قانون، عدالت، وحدت ملی و زندگی آزاد، مستقل و باعزت نسلهای آینده مبارزه کرده باشد.
تعریف نهایی «خائن ملی»
خائن ملی کسی است که آگاهانه و عامدانه، برای حفظ قدرت شخصی یا گروهی خویش، حاکمیت ملی افغانستان، وحدت ملی و زندگی افغانها را تابع منافع یک قدرت خارجی سازد.
تعریف نهایی «جاسوس بیگانه»
هیچکس را صرفاً بر بنیاد اتهام سیاسی نمیتوان جاسوس نامید؛ جاسوسی نیازمند سند و شواهد است.
تعریف نهایی «دشمن وحدت ملی»
دشمن وحدت ملی کسی است که افغانها را به جای شهروندان یک وطن مشترک، به عنوان دشمنان قومی، مذهبی، زبانی یا سیاسی تعریف و دستهبندی کند.
سخن پایانی؛ اما سخن اصلی
افغانستان به دلیل کمبود قهرمانان شکست نخورده است.
ریشههای شکست افغانستان را باید در ضعف نهادهای دولتی، ناکارآمدی عدالت، حاکمیت ناقص قانون، ناتمام ماندن تفاهم ملی و ضعف استقلال راهبردی جستوجو کرد.
اگر بار دیگر در انتظار یک «نجاتدهنده»ٔ جدید بنشینیم، شاید پنجاه سال دیگر فرزندان ما نیز همین پرسش را تکرار کنند:
چرا افغانستان بار دیگر نجات نیافت؟
اما اگر افغانستانی بسازیم که در آن قانون قهرمان باشد؛
عدالت قهرمان باشد؛
آموزش قهرمان باشد؛
کرامت انسان قهرمان باشد؛
وحدت ملی قهرمان باشد؛
و تصمیم مستقل افغانستان قهرمان باشد؛
آنگاه رقابت برای یافتن یک «قهرمان ملی» برای یک قوم نیز پایان خواهد یافت.
زیرا در آن زمان، ملتی خواهیم داشت که برای نجات خویش در انتظار یک فرد نمیماند.
آن روز، افغانستان خود قهرمان خویش خواهد بود.
سخن اخر
تاریخ تنها ثبت رویدادهای گذشته نیست؛ بلکه یکی از منابع بنیادین شکلگیری شعور تاریخی، حافظهٔ جمعی و افق سیاسی آیندهٔ یک ملت است. از همینرو، نحوهٔ مواجههٔ ما با تاریخ صرفاً چگونگی داوری دربارهٔ گذشته را تعیین نمیکند؛ بلکه نسبت فکری و اخلاقی ما را با حال و آینده نیز شکل میدهد.
تاریخ زمانی رسالت علمی و اخلاقی خود را از دست میدهد که به جای جستوجوی حقیقت، به ابزار مصلحت سیاسی، تقدیس شخصی، تعصب قومی یا انتقام تبدیل شود. در چنین وضعیتی، روایت تاریخی دیگر در خدمت فهم گذشته نیست؛ بلکه به ابزاری برای بازتولید منازعات گذشته بدل میشود.
از همینرو، علم تاریخ از پژوهشگر و نویسنده امانتداری علمی، عقل انتقادی، وفاداری به شواهد، پرهیز از پیشداوری و درک دقیق زمینهٔ زمانی، اجتماعی و سیاسی رویدادها را مطالبه میکند.
عدالت تاریخی نیز به معنای محاکمهٔ دوبارهٔ نسلهای گذشته نیست؛ بلکه تلاشی است برای آنکه رویدادهای تاریخی، ساختارهای قدرت، تصمیمهای سیاسی و پیامدهای آنها بر بنیاد شواهد، روش علمی و تحلیل منصفانه بررسی شوند.
هدف عدالت تاریخی، تداوم انتقام نیست؛ بلکه روشن ساختن حقیقت، به رسمیت شناختن رنج قربانیان و فهم تجربههایی است که نسلهای آینده میتوانند از آنها برای جلوگیری از تکرار فاجعه بهره گیرند.
حافظهٔ ملی بخش مهمی از این روند است.
اگر حافظهٔ جمعی تحت سلطهٔ یک گروه، یک روایت سیاسی یا یک تفسیر قومی قرار گیرد، به جای آنکه عامل پیوند باشد، به سرچشمهٔ تفرقه تبدیل خواهد شد.
از اینرو، بازسازی حافظهٔ ملی مستلزم آن است که روایتهای گوناگون تاریخی در پرتو شواهد سنجیده شوند و گذشته نه با تقدیس و نه با تقبیح، بلکه با نقد علمی، عقل تاریخی و عدالت بازشناخته شود.
هدف این مقاله نیز توهین، تقدیس، تبرئه یا محکوم ساختن هیچ افغان نیست؛ همانگونه که نمیخواهد رویدادهای تاریخی را در قالبهای سادهانگارانهٔ قومی، زبانی، مذهبی یا سیاسی فروبکاهد.
هدف بنیادی این نوشته آن است که تاریخ را از چنگ انتقام رها سازد، آن را از تعصب و تقدیس مصون بدارد و به عنوان یکی از بنیادهای علمی حافظهٔ ملی، عدالت تاریخی و دولتسازی آینده به کار گیرد.
دولتسازی تنها به معنای ایجاد ادارهها، نهادها و قوانین نیست؛ بلکه به وجود یک شعور تاریخی مشترک، اعتماد متقابل و تصور نسبتاً مشترک از عدالت و شهروندی نیز نیاز دارد.
جامعهای که مواجههٔ صادقانه و بردبارانه با گذشتهٔ خویش را بیاموزد، میتواند از پیروزیها تجربه بیاموزد، از شکستها عبرت بگیرد، از ظلمها درس عدالت فراگیرد و از منازعات گذشته، حکمت همزیستی و زندگی مشترک را استخراج کند.
از این منظر، بازنگری تاریخ تلاشی برای تغییر گذشته نیست؛
تلاشی است برای اصلاح نسبت فکری و اخلاقی ما با گذشته.
ما نمیتوانیم دیروز را تغییر دهیم؛ اما میتوانیم از تجربهٔ دیروز برای فردا بصیرتی بیافرینیم که احتمال تکرار منازعات، خطاها و فاجعههای گذشته را کاهش دهد.
پس تاریخ نباید نه محکمهای برای تبرئهٔ اشخاص باشد و نه ابزاری برای محکومیت آنان؛ بلکه باید میدان علمی جستوجوی حقیقت، بازسازی حافظه، تأمل در عدالت و ساختن مسؤولانهٔ آینده باشد.
در نهایت، شاید مهمترین وظیفهٔ تاریخ برای افغانستان همین باشد:
گذشته را آنگونه بشناسیم که بتوانیم آینده را متفاوت بسازیم.
تاریخ اگر تنها به تولید قهرمان و خائن بپردازد، گذشته را تکرار میکند؛ اما اگر به فهم ساختارهای قدرت، ریشههای خشونت، مسؤولیت نهادها، حقوق قربانیان و ضرورت همزیستی بپردازد، میتواند به یکی از مهمترین ابزارهای رهایی یک ملت از چرخهٔ تکرار تبدیل شود.
ما گذشته را تغییر داده نمیتوانیم؛ اما میتوانیم معنای آن را از انتقام به آگاهی، از تفرقه به تفاهم و از حافظهٔ مجروح به بنیان یک آیندهٔ مشترک تبدیل کنیم.
زموږ انګلیسي ویبپاڼه:
د دعوت رسنیز مرکز ملاتړ وکړئ
له موږ سره د مرستې همدا وخت دی. هره مرسته، که لږه وي یا ډیره، زموږ رسنیز کارونه او هڅې پیاوړی کوي، زموږ راتلونکی ساتي او زموږ د لا ښه خدمت زمینه برابروي. د دعوت رسنیز مرکز سره د لږ تر لږه $/10 ډالر یا په ډیرې مرستې کولو ملاتړ وکړئ. دا ستاسو یوازې یوه دقیقه وخت نیسي. او هم کولی شئ هره میاشت له موږ سره منظمه مرسته وکړئ. مننه
د دعوت بانکي پتهDNB Bank AC # 0530 2294668 :
له ناروې بهر د نړیوالو تادیاتو حساب: NO15 0530 2294 668
د ویپس شمېره Vipps: #557320 :
Support Dawat Media Center
If there were ever a time to join us, it is now. Every contribution, however big or small, powers our journalism and sustains our future. Support the Dawat Media Center from as little as $/€10 – it only takes a minute. If you can, please consider supporting us with a regular amount each month. Thank you
DNB Bank AC # 0530 2294668
Account for international payments: NO15 0530 2294 668
Vipps: #557320

Comments are closed.