یک‌ونیم قرن در چرخهٔ قدرت (بخش دوم و پایانی)

احمد آریا

52

۶. پس چه چیزی تعیین می‌کند که یک کشور در چرخه بماند یا از آن خارج شود؟

پاسخ اصلی را نمی‌توان در «فرهنگ مردم» پیدا کرد. اگر بگوییم: افغانستان گرفتار است چون فرهنگش چنین است، آن‌گاه باید بگوییم سومالیه، یمن، کولمبیا و کوریای جنوبی نیز هر کدام دارای یک «فرهنگ تغییرناپذیر» بوده‌اند. اما تاریخ نشان می‌دهد که جوامع تغییر می‌کنند.

تفاوت اصلی معمولاً در چند مسئله است:

اول: آیا قدرت فقط با زور به دست می‌آید؟

اگر تنها راه رسیدن به قدرت کودتا، جنگ، حمایت خارجی یا تصرف نظامی باشد، چرخه ادامه پیدا می‌کند. اما اگر مخالف بتواند بدون نابودکردن حکومت، به قدرت نزدیک شود، جنگ ضرورت خود را از دست می‌دهد.

دوم: آیا شکست‌خورده حق زندگی سیاسی دارد؟

این شاید برای افغانستان از همه مهم‌تر باشد. در تاریخ افغانستان، نیروی شکست‌خورده غالباً باید فرار می‌کرد، زندانی می‌شد، کشته می‌شد، تبعید می‌شد یا دوباره اسلحه برمی‌داشت. فضای سیاسی برای «بازندهٔ قانونی» بسیار محدود بوده است. در حالی که یکی از پایه‌های عبور از چرخه در کشورهای موفق‌تر این است که بازندهٔ امروز بتواند مخالف قانونی فردا باشد.

سوم: آیا کمک خارجی جای جامعه را می‌گیرد؟

این شاید مستقیم‌ترین ارتباط را با بحث قبلی ما داشته باشد. کشوری که دولتش از خارج پول می‌گیرد، ممکن است دولت داشته باشد، اما الزاماً رابطهٔ واقعی میان دولت و مردم نداشته باشد. در افغانستان این مسئله بارها تکرار شده است:

بریتانیه ← عبدالرحمن
شوروی ← دولت حزب دموکراتیک خلق
امریکا و ناتو ← جمهوری پس از ۲۰۰۱

و در طرف مقابل نیز:

پاکستان، امریکا، عربستان و دیگران ← گروه‌های مختلف مجاهدین
شبکه‌ها و حمایت‌های منطقه‌ای ← طالبان

البته این یک فرمول ساده نیست، اما الگو قابل مشاهده است. وقتی پول و اسلحه از بیرون بیاید، بازیگر داخلی ممکن است کمتر مجبور باشد با جامعهٔ خود معامله و مصالحه کند.

چهارم: آیا پس از جنگ، فقط «دولت» ساخته می‌شود یا «قرارداد اجتماعی»؟

این مهم‌ترین تفاوت است. افغانستان در یک قرن گذشته بارها دولت ساخته است: دولت عبدالرحمن؛ سلطنت اصلاح‌شده؛ جمهوری داوود؛ دولت حزب دموکراتیک خلق؛ دولت اسلامی مجاهدین؛ امارت طالبان؛ جمهوری اسلامی پس از ۲۰۰۱ و دوباره امارت طالبان.

مشکل این نیست که افغانستان دولت نداشته است. مشکل این است که هیچ‌یک نتوانسته‌اند یک قرارداد سیاسی پایدار بسازند که اکثریت نیروهای جامعه بپذیرند.

بنابراین، اگر بخواهیم افغانستان را در مقایسه با تاریخ جهان ببینیم، باید از این نتیجه دوری کنیم که: «افغانستان به دلیل فرهنگ خاص خود محکوم به تکرار تاریخ است.»

نمونهٔ کوریای جنوبی نشان می‌دهد که جامعه‌ای می‌تواند از کودتا و حکومت نظامی عبور کند. کولمبیا نشان می‌دهد که یک جنگ داخلی چندده‌ساله می‌تواند به مذاکره و تبدیل بخشی از شورشیان به بازیگران سیاسی برسد. سومالیه نشان می‌دهد که خروج از فروپاشی دولت بسیار دشوار و طولانی است و ممکن است دهه‌ها زمان ببرد. و یمن هشدار می‌دهد که وقتی رقابت داخلی با رقابت قدرت‌های منطقه‌ای گره بخورد، کشور می‌تواند برای مدت طولانی در وضعیت نیمه‌جنگ و چندپارچگی باقی بماند.

بنابراین، شاید افغانستان امروز بیشتر از همه در نقطه‌ای میان یمن و سومالیه قرار دارد، اما آیندهٔ آن لزوماً نباید شبیه آن‌ها باشد. و شاید مهم‌ترین نتیجهٔ تمام این مقایسه چنین باشد:

چرخهٔ افغانستان زمانی شکسته نمی‌شود که یک گروه سرانجام همهٔ گروه‌های دیگر را شکست دهد؛ بلکه زمانی امکان شکستن آن به وجود می‌آید که شکست‌دادن کامل رقیب دیگر شرط حکومت‌کردن نباشد. به بیان دیگر، مسئلهٔ تاریخی افغانستان شاید این نباشد که «چه کسی باید بر افغانستان حکومت کند؟»؛ بلکه مسئلهٔ بنیادی‌تر این است که:

«چگونه می‌توان افغانستانی ساخت که هیچ گروهی برای زنده‌ماندن سیاسی خود مجبور نباشد یا دیگران را حذف کند یا برای سرنگونی آنان به قدرت خارجی پناه ببرد؟»

اگر بخواهیم بحثی را که از عبدالرحمن خان آغاز کردیم به یک پژوهش منسجم تبدیل کنیم، مقایسهٔ افغانستان با یمن، سومالیه، کولمبیا و کوریای جنوبی می‌تواند ستون بسیار نیرومندی برای آن باشد؛ زیرا این چهار کشور، چهار سرنوشت متفاوت از یک مسئلهٔ مشابه را نشان می‌دهند: ماندن در چرخه، خروج ناقص، عبور نسبی و گذار نهادی از اقتدارگرایی.

اما برای افغانستان گزینه‌ای دیگر قابل تصور است؛ اما نه در معنای تعویض یک حکومت با حکومتی دیگر، یا جایگزین‌کردن یک گروه مسلح با گروه مسلح دیگر. اگر قرار باشد همان چرخهٔ تاریخی شکسته شود، باید خودِ منطق تولیدکنندهٔ چرخه دگرگون گردد.

مشکل افغانستان فقط این نبوده که «حاکم بد» جای «حاکم خوب» را گرفته است. مشکل عمیق‌تر این بوده که قدرت همواره در بالا متمرکز شده و جامعه در پایین، فرمان‌بر باقی مانده است. هر بار نام حکومت عوض شده، پرچم عوض شده، ایدیولوژی عوض شده، حامی خارجی عوض شده؛ اما مردم همچنان بیشتر موضوع حکومت بوده‌اند تا سازندگان آن.

پس تغییر انقلابی واقعی نمی‌تواند چنین باشد: طالبان بروند، یک دولت مرکزی تازه بیاید، چند چهرهٔ جدید بر کرسی‌های قدیمی بنشینند و چرخه دوباره آغاز شود. این دگرگونی نیست؛ فقط تعویض مدیران همان کارخانهٔ قدرت خواهد بود.

اما گزینهٔ دیگر، اگر واقعاً بخواهد ریشه‌ای باشد، باید از این اصل آغاز کند: قدرت باید از انحصار دولت، حزب، قوم، رهبر، روحانی، فرمانده و قدرت خارجی خارج و به جامعه بازگردانده شود.

این همان نقطه‌ای است که بحث از «تغییر حکومت» فراتر می‌رود و به دگرگونی ساختار قدرت می‌رسد.

۱. شکستن چرخه، نه تصرف جایگاه در رأس چرخه

از عبدالرحمن خان تا امروز، تقریباً همهٔ نیروهایی که به قدرت رسیده‌اند، یک پرسش را پیش روی خود داشته‌اند: چگونه افغانستان را اداره کنیم؟

اما شاید پرسش انقلابی‌تر این باشد: چرا باید همیشه عده‌ای محدود افغانستان را اداره کنند؟ چرا خود مردم، در محل کار، روستا، شهر، پوهنتون، کارخانه، مکتب و محله، مستقیماً در ادارهٔ امور خود نقش نداشته باشند؟

تا زمانی که پاسخ ما فقط این باشد که «یک دولت بهتر، یک رئیس بهتر یا یک حزب بهتر» لازم داریم، در حقیقت هنوز درون همان منطق قدیمی فکر می‌کنیم.

تاریخ افغانستان پر است از «منجی». امیر آمد تا کشور را نجات دهد. شاه آمد تا کشور را نجات دهد. رئیس‌جمهور آمد تا کشور را نجات دهد. حزب انقلابی آمد تا کشور را نجات دهد. مجاهد آمد تا کشور را نجات دهد. طالب آمد تا کشور را نجات دهد. و هر بار، مردم باید نجات داده می‌شدند؛ اما کمتر اجازه یافتند خودشان سرنوشت خویش را بسازند.

شاید نخستین گام برای شکستن این چرخه همین باشد: افغانستان به منجی تازه نیاز ندارد؛ به مردمی نیاز دارد که دیگر نخواهند کسی به نام آنان بر آنان فرمان براند.

۲. آیا چنین تغییری ممکن است؟

البته، اما باید روشن باشیم که چنین دگرگونی‌ای با یک کودتا، یک قیام چندروزه یا تصرف کابل آغاز و پایان نمی‌یابد.

اگر فردا طالبان سقوط کنند و یک گروه سیاسی یا نظامی دیگر فقط ارگ، وزارت دفاع، استخبارات و بانک مرکزی را تصرف کند، انقلاب رخ نداده است. فقط مالک ساختمان قدرت عوض شده است.

انقلاب واقعی باید هم‌زمان در چند سطح پیش برود.

در سطح سیاسی

قدرت باید از پایین سازمان یابد: شوراهای آزاد محلی، مجامع مستقیم مردم، شوراهای محلات و روستاها، شوراهای کارگران و کارکنان، انجمن‌های مستقل زنان، شوراهای شاگردان و آموزگاران، و نهادهای آزاد حرفه‌ای و مدنی.

این نهادها نباید به تزئینات یک دولت مرکزی بدل شوند. نباید وزارت داخله تعیین کند که چه کسی نمایندهٔ مردم است؛ نباید حزب حاکم تعیین کند که چه کسی حق سخن‌گفتن دارد؛ و نباید روحانی یا قومندان تعیین کند که چه کسی «مجاز» است در امور جامعه تصمیم بگیرد. قدرت باید از پایین به بالا جریان یابد، نه از بالا به پایین. هرم قدرت باید وارونه شود؛ یا بهتر از آن، اساساً نباید هرمی وجود داشته باشد.

اگر نماینده‌ای وجود دارد، باید واقعاً نماینده باشد، نه فرمانروا؛ قابل انتخاب، قابل نقد، قابل عزل و پاسخ‌گو.

۳. انقلاب سیاسی بدون انقلاب اقتصادی ناقص است

اگر مردم فقط اجازه داشته باشند رأی بدهند، اما زمین، ثروت، منابع طبیعی، کار و اقتصاد همچنان در اختیار گروه‌های محدود، مافیای اقتصادی، شرکت‌های خارجی یا دولت متمرکز باشد، آزادی سیاسی بسیار زود تهی می‌شود.

افغانستان کشوری فقیر نیست؛ اما مردم آن فقیر نگه داشته شده‌اند. زمین، معادن، آب، راه‌های تجاری و نیروی کار افغانستان همواره موضوع رقابت گروه‌های داخلی و خارجی بوده‌اند. بنابراین، اگر مردم فقط در انتخابات شرکت کنند اما دربارهٔ منابعی که زندگی‌شان به آن وابسته است تصمیم نگیرند، ساختار وابستگی باقی می‌ماند. یک دگرگونی واقعی باید این اصل را مطرح کند:

منابع افغانستان نه ملک طالبان‌اند، نه ملک یک خاندان، نه ملک شرکت خارجی، نه غنیمت یک دولت؛ بلکه ثروت مشترک مردمی‌اند که در این سرزمین زندگی می‌کنند.

این به معنای آن است که ادارهٔ اقتصاد باید تا حد ممکن بر پایهٔ شوراها و تعاونی‌های تولیدی، مشارکت مستقیم کارکنان در محل کار، نظارت عمومی بر منابع طبیعی، بودجه‌های شفاف و محلی، نظارت اجتماعی بر معادن و منابع بزرگ، جلوگیری از واگذاری پنهانی ثروت عمومی و توزیع عادلانهٔ امکانات قرار گیرد. در غیر این صورت، حتی یک دولت به ظاهر انقلابی نیز می‌تواند به همان ماشین قدیمی تبدیل شود: تمرکز ثروت در بالا و اطاعت در پایین.

۴. آموزش: جایی که انقلاب واقعاً آغاز می‌شود

هیچ نظام آزاد و مشارکتی با مردمی که فقط برای اطاعت تربیت شده‌اند دوام نمی‌آورد.

طالبان آموزش را با ایدیولوژی خود محدود می‌کنند. رژیم‌های گذشته نیز، هر یک به شیوهٔ خود، کوشش داشتند آموزش را در خدمت روایت رسمی قدرت قرار دهند. اما آموزش آزاد باید کار دیگری انجام دهد:

انسان فرمان‌بر نسازد؛ انسان پرسش‌گر بسازد.

شاگرد نباید فقط یاد بگیرد که چه چیزی را باور کند؛ باید یاد بگیرد چگونه بپرسد: چرا؟ چه کسی تصمیم گرفته است؟ چه کسی سود می‌برد؟ چه کسی قدرت دارد؟ و چگونه می‌توان قدرت را پاسخ‌گو کرد؟

بدون آزادی اندیشه، آزادی سیاسی یک پوستهٔ خالی است. به همین دلیل، پوهنتون، مکتب، رسانه، انجمن فرهنگی و فضای عمومی باید از کنترول دولت، حزب، گروه مسلح و دستگاه مذهبی آزاد شوند.

۵. مسئلهٔ اصلی: طالبان، مصالحه یا مقاومت؟

در اینجا باید میان دو چیز فرق گذاشت:

مصالحه با انسان‌هایی که امروز در صف طالبان قرار دارند و مصالحه با ساختار سیاسی و ایدیولوژیک طالبان.

این دو یکی نیستند. اگر هدف شکستن چرخه باشد، نمی‌توان گفت تمام افرادی که امروز به هر دلیل در ساختار طالبان قرار گرفته‌اند باید تا ابد دشمن باشند. هر تغییر اجتماعی بزرگ باید راه بازگشت، جدایی و پیوستن افراد به جامعهٔ آزاد را باز بگذارد. اما این مسئله کاملاً متفاوت است از اینکه گفته شود: ساختار اقتدارگرای طالبان باید به عنوان یک شریک دائمی در نظم آزاد آینده پذیرفته شود.

اگر یک نیروی سیاسی اساساً حق مشارکت برابر را نمی‌پذیرد، زنان را از حقوق اساسی محروم می‌کند، مخالف سیاسی را تحمل نمی‌کند و قانون را تابع تفسیر انحصاری خود می‌داند، آنگاه پرسش اساسی این است: مصالحه بر سر چه چیزی؟

مصالحه زمانی معنا دارد که هر دو طرف دست‌کم اصل وجود سیاسی دیگری را بپذیرند. اگر یک طرف بگوید: «تو حق داری باشی، اما فقط اگر مثل من فکر کنی»، این مصالحه نیست. این همان تسلیم‌نامه است.

بنابراین، مسئله نباید «جنگ تا آخرین انسان» یا «سازش به هر قیمت» باشد. هر دو می‌توانند افغانستان را دوباره قربانی کنند.

گزینهٔ سوم این است: رد قاطع ساختار استبدادی، همراه با بازبودن راه برای جداشدن افراد از آن ساختار و پیوستن آنان به یک نظم آزاد و برابر. به بیان دیگر: نه پاک‌سازی و انتقام کور؛ نه مشروعیت‌بخشی به استبداد. بلکه انحلال انحصار قدرت.

۶. آیا رد طالبان به معنای جنگ فوری است؟

نه الزاماً. این یکی از مهم‌ترین نکات است. مقاومت در برابر یک نظام فقط تفنگ نیست.

طالبان خود محصول چند دهه نظامی‌شدن جامعه‌اند. اگر پاسخ به هر بحران فقط ایجاد سپاه و گروه مسلح دیگری باشد، ممکن است افغانستان دوباره وارد همان کارخانه‌ای شود که طالبان، جنگ‌سالاران و فرماندهان متعدد را تولید کرده است. مقاومت می‌تواند شکل‌های مختلف داشته باشد: سازمان‌دهی مخفی و علنی جامعه؛ شبکه‌های همبستگی؛ آموزش مستقل؛ دفاع از آموزش زنان و دختران؛ ایجاد رسانه‌های مستقل؛ اتحادیه‌ها و شبکه‌های صنفی؛ شوراهای محلی؛ مقاومت مدنی؛ نافرمانی مدنی؛ ایجاد نهادهای اجتماعی مستقل از دولت؛ و پیوند میان نیروهای پراکندهٔ مخالف.

البته هر جامعه‌ای حق دارد از خود در برابر سرکوب خشونت‌آمیز دفاع کند. اما تفاوت بزرگی وجود دارد میان دفاع از جامعه و ساختن یک ماشین نظامی تازه برای تصرف قدرت. این تمایز برای آیندهٔ افغانستان حیاتی است.

۷. چگونه می‌توان مداخلهٔ خارجی را واقعاً محدود کرد؟

اینجا شاید رادیکال‌ترین بخش مسئله باشد. هیچ اعلامیه‌ای نمی‌تواند قدرت‌های خارجی را مجبور کند که به افغانستان علاقه نداشته باشند. افغانستان در موقعیت جغرافیایی و جیوپولیتیکی‌ای قرار دارد که همواره مورد توجه قدرت‌های مختلف خواهد بود. پس هدف واقع‌بینانه نمی‌تواند این باشد که: «خارجی‌ها دیگر هرگز دخالت نخواهند کرد». هدف باید این باشد که:

هیچ قدرت خارجی نتواند برای پیشبرد منافع خود یک نیروی داخلی را بخرد، مسلح کند یا به نیروی مسلط بر جامعه تبدیل کند.

این کار تنها با «استقلال دولت» ممکن نیست. دولت نیز می‌تواند وابسته شود. استقلال واقعی زمانی نیرومندتر می‌شود که جامعه خود سازمان‌یافته باشد.

هرچه جامعه ضعیف‌تر و قدرت متمرکزتر باشد، تصرف آن قدرت برای خارجی آسان‌تر است. اگر سرنوشت میلیون‌ها انسان در دست چند نفر در ارگ یا قصر باشد، کافی است قدرت خارجی بر همان چند نفر اثر بگذارد. اما اگر قدرت در هزاران نهاد اجتماعی، شورا، انجمن، تعاونی و ساختار محلی پخش شده باشد، خریدن یا کنترول تمام جامعه بسیار دشوارتر می‌شود.

به زبان ساده: تمرکز قدرت، دروازهٔ مداخلهٔ خارجی است؛ پراکندگی و اجتماعی‌شدن قدرت، یکی از دیوارهای دفاعی در برابر آن است.

۸. شاید افغانستان به «فتح کابل» نیاز ندارد؛ به فتح جامعه از دست قدرت نیاز دارد

این جمله می‌تواند مرکز یک نگاه انقلابی تازه باشد. تاریخ افغانستان بیش از حد بر کابل تمرکز کرده است. هر گروهی فکر کرده است: اگر کابل را بگیرم، افغانستان را گرفته‌ام. اما این همان توهمی است که چرخه را بازتولید می‌کند.

اگر مردم کابل، هرات، مزار، قندهار، بامیان، بدخشان، جلال‌آباد و هزاران روستا خودشان نتوانند امورشان را اداره کنند، تصرف کابل چه چیزی را تغییر می‌دهد؟ دگرگونی واقعی شاید زمانی آغاز شود که مردم به جای انتظار برای سقوط یا پیروزی یک گروه، شروع کنند به ساختن شکل‌های مستقل زندگی و همکاری: مکتب مستقل؛ شبکهٔ کمک متقابل؛ انجمن زنان؛ تعاونی تولیدی؛ رسانهٔ محلی؛ شورای محله؛ انجمن فرهنگی؛ شبکهٔ کارگران؛ و ساختارهای تصمیم‌گیری مستقیم.

این‌ها شاید در ظاهر کوچک باشند، اما قدرت استبداد از همین‌جا به چالش کشیده می‌شود.

استبداد فقط در قصر زندگی نمی‌کند؛ در ناتوانی جامعه از سازمان‌یافتن نیز زندگی می‌کند.

۹. اما توازن قوا چگونه ساخته می‌شود؟

توازن قوا فقط شمار تفنگ‌ها نیست.

یک حکومت ممکن است هزاران جنگجو داشته باشد، اما اگر جامعه :از نظر اقتصادی تا حدی از آن مستقل شود؛ شبکه‌های مستقل ایجاد کند؛ مشروعیت آن را نپذیرد؛ همکاری اجباری را تا حد ممکن کاهش دهد؛ نهادهای بدیل بسازد؛ و گروه‌های مختلف اجتماعی به یکدیگر پیوند پیدا کنند، قدرت حکومت محدود می‌شود.

البته این کار در شرایط سرکوب بسیار دشوار و خطرناک است و نباید به‌سادگی از مردم انتظار «قهرمانی» داشت. اما تاریخ نشان داده است که هیچ حکومت اقتدارگرایی فقط با سرنیزه حکومت نمی‌کند. هر نظامی برای دوام خود، به درجاتی از همکاری، سکوت، اطاعت، مشروعیت، منابع اقتصادی و پراکندگی مخالفان نیاز دارد.

وقتی این پایه‌ها فرسوده شوند، حتی حکومت‌های ظاهراً بسیار قدرتمند نیز آسیب‌پذیر می‌شوند.

۱۰. فرمول یک دگرگونی بنیادین

اگر بخواهیم این دیدگاه را به یک طرح فشرده تبدیل کنیم، شاید چنین باشد:

گام نخست: رد کامل انحصار قدرت

نه امیر، نه ملا، نه رئیس‌جمهور مادام‌العمر، نه حزب پیشاهنگ و نه قومندان مقدس.

گام دوم: سازمان‌دهی مستقل جامعه

زنان، کارگران، آموزگاران، شاگردان، دهقانان، کارکنان و جوامع محلی باید بتوانند مستقل از دولت و گروه‌های مسلح سازمان یابند.

گام سوم: انتقال قدرت به پایین

تصمیم‌هایی که مردم محلی می‌توانند بگیرند، نباید از کابل یا یک مرکز دیگر بر آنان تحمیل شود.

گام چهارم: اجتماعی‌کردن منابع عمومی

معادن، منابع طبیعی و ثروت عمومی نباید به غنیمت گروه حاکم یا سرمایهٔ خارجی تبدیل شوند.

گام پنجم: آموزش برای آزادی، نه اطاعت

مکتب و پوهنتون باید محل تولید پرسش، دانش و تفکر انتقادی باشند، نه کارخانهٔ تولید رعیت.

گام ششم: قطع پیوند قدرت سیاسی با حمایت نظامی خارجی

هیچ گروهی نباید بتواند با پول و اسلحهٔ قدرت خارجی بر مردم افغانستان حکومت کند.

گام هفتم: تبدیل دشمن به رقیب، اما نه پذیرش استبداد

افراد باید بتوانند از ساختارهای مسلح جدا شوند و وارد زندگی سیاسی و اجتماعی شوند؛ اما هیچ گروهی نباید حق داشته باشد آزادی دیگران را نابود کند.

سخن آخر: انقلاب علیه طالبان، اگر فقط به سقوط طالبان ختم شود، کافی نیست

این شاید مهم‌ترین نکته باشد.

اگر فردا طالبان سقوط کنند و یک دولت متمرکز دیگر، یک سپاه قدرتمند دیگر، یک حزب نجات‌بخش دیگر، یک رهبر کاریزماتیک دیگر و چند حامی خارجی جدید جای آنان را بگیرند، افغانستان شاید فقط دور تازه‌ای از همان تاریخ کهنه را آغاز کند.

انقلاب واقعی باید جسارت طرح این پرسش را داشته باشد:

چرا هر بار باید منتظر بمانیم تا یک قدرت سقوط کند تا قدرت دیگری بر سر ما فرود آید؟

انقلاب واقعی فقط علیه طالبان نیست، علیه اصل انحصار قدرت است، علیه این تصور است که مردم بدون قیم، امیر، ملا، رئیس، حزب پیشاهنگ یا جنرال نمی‌توانند جامعهٔ خود را اداره کنند،علیه دولتی است که مردم را رعیت می‌خواهد، علیه اقتصادی است که ثروت عمومی را به غنیمت تبدیل می‌کند، علیه آموزشی است که به جای انسان آزاد، فرمان‌بر تولید می‌کن .و علیه هر قدرت خارجی است که افغانستان را نه خانهٔ میلیون‌ها انسان، بلکه صفحهٔ شطرنج منافع خود می‌بیند.

اگر قرار باشد این چرخه واقعاً شکسته شود، شاید شعار مرکزی چنین باشد:

نه بازگشت به سلطنت، نه تکرار جمهوری وابسته، نه امارت، نه دولت حزبی و نه حکومت جنگ‌سالاران؛ قدرت باید از قصرها، قرارگاه‌ها و اتاق‌های استخباراتی بیرون کشیده و به دست خود مردم سپرده شود.

این راه آسان، کوتاه و بی‌هزینه نیست. اما تنها تغییری است که می‌تواند واقعاً قاعدهٔ بازی را عوض کند؛ زیرا هدف آن فقط تصرف قدرت نیست، بلکه از بین‌بردن انحصار قدرت و اجتماعی‌کردن خودِ قدرت است.

یک‌ونیم قرن در چرخهٔ قدرت (بخش نخست)

زموږ انګلیسي ویبپاڼه: 

د دعوت رسنیز مرکز ملاتړ وکړئ
له موږ سره د مرستې همدا وخت دی. هره مرسته، که لږه وي یا ډیره، زموږ رسنیز کارونه او هڅې پیاوړی کوي، زموږ راتلونکی ساتي او زموږ د لا ښه خدمت زمینه برابروي. د دعوت رسنیز مرکز سره د لږ تر لږه $/10 ډالر یا په ډیرې مرستې کولو ملاتړ وکړئ. دا ستاسو یوازې یوه دقیقه وخت نیسي. او هم کولی شئ هره میاشت له موږ سره منظمه مرسته وکړئ. مننه

د دعوت بانکي پتهDNB Bank AC # 0530 2294668 :
له ناروې بهر د نړیوالو تادیاتو حساب: NO15 0530 2294 668
د ویپس شمېره Vipps: #557320 :

Support Dawat Media Center

If there were ever a time to join us, it is now. Every contribution, however big or small, powers our journalism and sustains our future. Support the Dawat Media Center from as little as $/€10 – it only takes a minute. If you can, please consider supporting us with a regular amount each month. Thank you
DNB Bank AC # 0530 2294668
Account for international payments: NO15 0530 2294 668
Vipps: #557320

Comments are closed.