سرودی برای سرزمینی که سر خم نکرد.
آتشی که در کوه ها نخوابید.
به مناسبت صدو هفتمین سالگرد استقلال افغانستان.
سرزمینی هست در دلِ آسیا که کوه هایش هرگز سر خم نکردند و رودهایش هیچ گاه در برابر زنجیر آرام نگرفتند.
نامش افغانستان است
سرزمینی که استقلالش را نه از کسی گدایی کرد و نه به کسی وام دار ماند، بلکه با خونِ فرزندانش، حرف به حرف، بر سنگ های تاریخ حک کرد.
امروز، در آستانهٔ صدو هفتمین بهاری که از آن روز بزرگ می گذرد، دل ها به سوی آن غرور بازمی گردد٫ به سوی روزی که یک ملت، در برابر بزرگ ترین امپراتوری زمانهٔ خود، سر خم نکرد و گفت: «ما آزاد زاده شدیم و آزاد خواهیم ماند.»
طلوعی در دل توفان
قرن نوزدهم برای این سرزمین، قرنِ تلخیِ اشغال و تحقیر بود.
سه بار، سه بار، سپاهیانِ بریتانیای بزرگ با غرور و توپخانه به این خاک تاختند و سه بار، در دل کوه ها و درهٔ ها، شکست خوردند.
اما استقلال کامل، رهایی از قید و بندِ سیاست خارجی ای که بر گردهٔ افغانستان سنگینی می کرد، هنوز آرزویی دست نیافتنی می نمود٫ تا آن که در بهارِ ۱۲۹۸ خورشیدی، جوانی بر تخت نشست که در سینه اش آتشی جز آتشِ آزادی نمی سوخت.
اعلی حضرت غازی امانالله خان، آن هنگام که تاج بر سر نهاد، تنها وارثِ یک سلطنت نبود٫ وارثِ آرزوی نسل هایی بود که در خاموشی، در دل، فریاد «آزادی» سر می دادند.
او دانست که استقلالِ نیمه، استقلال نیست٫ که ملتی که سیاست خارجی اش را دیگری می نویسد، هنوز در بند است، هرچند تاج بر سرِ پادشاهش باشد.
پس قلم برداشت و نامه ای نوشت که در آن، بیش از هر لغت ای، غرورِ یک ملت موج می زد.
روزهایی که تاریخ نفس در سینه حبس کرد
جنگ سوم افغان و انگلیس، که در بهارِ همان سال درگرفت، تنها یک جنگ نبود ٫ نمایشِ ارادهٔ ملتی بود که حاضر بود از آخرین قطرهٔ خونش نیز برای آزادی بگذرد.
سربازان افغان، با سلاح های ساده و دل هایی مالامال از عشقِ وطن، در برابر یکی از مجهزترین ارتش های جهان ایستادند.
در دشت های تفته و کوه های سرکش، هر گام، هر تیر، هر فریاد « استقلال و آزادی »، سطری بود که بر کتابِ سرنوشتِ یک ملت نوشته می شد.
و سرانجام، در نوزدهمِ اگست ، مطابق با بیست و هشتم اسد، بریتانیا ناچار شد آنچه را که با شمشیر نتوانسته بود بگیرد، با قلم واگذار کند: استقلال کامل افغانستان در تمامی امور داخلی و خارجی به رسمیت شناخته شد.
این نه صرفاً یک پیمان نامه، که اعلامیهٔ رهایی یک روحِ ملی بود٫ روحی که قرن ها در برابر باد ایستاده و هرگز خم نشده بود.
وقتی رویا به قانون بدل شد
اما آنچه نهضت امانی را از هر نهضت دیگری در تاریخ این خطه متمایز می کند، این بود که استقلال، برای اماناللهخان، نقطهٔ پایان نبود٫ نقطهٔ آغاز بود.
او می دانست ملتی که تنها از قید بیگانه رها شده اما در زنجیرِ جهل و عقب ماندگی داخلی مانده، هنوز آزاد نیست.
پس دورانی آغاز شد که تا امروز، رشکِ نسل هایی است که در جست وجوی الگو، به گذشته می نگرند.
نخستین قانون اساسی این سرزمین در همان دوران نوشته شد ٫ نخستین شورای وزیران شکل گرفت٫ ده ها نظام نامه، رگ وپیِ نهادهای مدرن دولت را ساختند.
برای نخستین بار، برده داری ممنوع شد، شکنجه از قانون رخت بربست، و اصلِ برائتِ متهم تا اثباتِ جرم، بر منشور عدالت این سرزمین نقش بست.
مکتب های دخترانه گشوده شدند و دخترانِ این خاک، برای نخستین بار، راهیِ دانشاندوزی در دیارهای دیگر شدند.
تیلفون ، رادیو، راه آهن، تئاتر، مکتب موسیقی ٫ هرکدام، شمعی بودند که در ظلماتِ عقب ماندگیِ قرن ها روشن شدند.
این ها رویاهای یک شب نبودند ٫ این ها ثمرهٔ عشقی بودند که در سینهٔ مردی می تپید که آزادی وطن را نه شعار، که وظیفهٔ جانش می دانست.
محمود طرزی، آن اندیشمندِ روشن ضمیر، با قلمش چراغ ها افروخت٫ محمد ولیخان دروازی با دیپلماسیِ هوشمندانه اش، افغانستان را در چشمِ جهانیان، کشوری صاحبِ حیثیت ساخت٫ و عبدالرحمان لودین، با شورِ جوانی اش، آتشِ این نهضت را زنده نگاه داشت.
بهایی که برای آزادی پرداخته شد
اما تاریخِ این سرزمین، تاریخِ تلخیِ فراموشی نیز هست.
آنان که رویای بزرگ ساختنِ وطنی آزاد و آباد را در سر داشتند، بهای سنگینی پرداختند.
پادشاهِ فرزانه، در غربت، دیده از جهان فروبست٫ محمود طرزی، دور از خاکی که برایش زیست، در انزوا درگذشت٫ محمد ولی خان دروازی، با گردنی افراشته، به پایِ دار رفت٫ عبدالرحمان لودین و برادرانِ چرخی، جانِ شیرین را فدای آرمانِ بزرگ کردند.
این ها نام های خشک تاریخ نیستند٫ این ها ستارگانی اند که در آسمانِ این سرزمین، هنوز می درخشند.
هر بار که فرزندِ این خاک، در روزِ استقلال، سر به آسمان بلند می کند، باید بداند که این آسمانِ آزاد، با خونِ آنان رنگ گرفته است.
امروز، ما و آن آرزوی بزرگ
صدو هفت سال از آن روزِ بزرگ می گذرد٫ اما پرسشی که در دلِ هر افغانِ آگاه می تپد این است: آیا ما وارثانِ راستینِ آن آرمانیم؟
آیا آن آتشی که در دلِ نیاکانِ ما برای آزادی، برای دانش، برای عدالت می سوخت، هنوز در سینهٔ ما زبانه می کشد؟
سرزمینی که در آن روزگار، پیشتاز رهاییِ زن از قفسِ اجبار بود، امروز شاهدِ آن است که دخترانش از رفتن به مکتب محروم مانده اند. سرزمینی که تلفن و رادیو و راهآهن را به آغوش کشید، امروز میان انزوا و عقبماندگی دست وپا می زند.
اما این تاریخ، این جا به پایان نمی رسد٫ چراکه روحِ آن نهضتِ بزرگ، هرگز نمرده است.
در دلِ هر کوچه، در دلِ هر مکتبِ ویران، در دلِ هر مادری که هنوز رویای فردایی روشن برای فرزندش می بیند، آن روح زنده است.
فراخوانی به آینده
استقلال، هدیه ای نیست که یک بار گرفته شود و در گنجینهٔ خاطرات بماند٫ استقلال، مسئولیتی است که هر نسل باید دوباره آن را بیافریند.
آزادیِ واقعی، تنها نبودِ اشغالگر بیگانه نیست٫ آزادی، حضورِ دانش است، حضورِ عدالت است، حضورِ کرامتِ انسانی برای هر زن و مرد و کودکِ این سرزمین.
امروز، در سایهٔ کوه های سر به فلک کشیدهٔ هندوکش، در کنارِ رودهای هریرود و آمو و کابل که هزاران سال شاهدِ فراز و فرودِ این ملت بوده اند، بار دیگر باید عهد کرد: عهدی با خونِ آنان که برای این خاک جان باختند٫ عهدی با آیندهٔ کودکانی که هنوز رویای مکتب و کتاب و آزادی در دل دارند.
رستاخیزِ اندیشه
چرا روح نهضت امانی، رگِ حیاتی امروز ماست؟
تاریخِ افغانستان، سرگذشتِ رنج های مکرر و آزمون های شکستخورده است.
در شطرنجِ خونینِ این وطن، ایدئولوژی های رنگارنگ آمدند و رفتند٫ از سوسیالیسمِ بی پایه و اسلامیسم های وارداتیِ شرقی و غربی گرفته تا «دموکراسیِ» تجویزی که بر بالِ مافیا و تجاوز نازل شد.
همه در برابر سدِ استوارِ روحِ این ملت فروپاشیدند٫ چرا که بیگانه با خاک و ناهمخوان با وجدانِ بیدارِ مردم بودند.
اما در میان این ویرانه ها، نهضت امانی چون خورشیدی از دلِ حماسه ای خویشتن برآمد.
این تنها تجربهای تمام عیارِ بومی و شناسنامه ای عزتِ ملی ماست٫ جریانی که نه از بیرون تزریق شد و نه متکثر به قومی خاص بود. نهضت امانی، تجلیِ خردِ جمعیِ همه ای اقوامِ افغانستان بود٫ دادگاهی منطقی که عدالتِ اجتماعی، قانونمداری و اسلامِ بی غرض و تاریخی را در یک پیوندِ ماندگار گره زد.
شکستِ این نهضت، نه محصولِ اراده ای مردم، بلکه خنجرِ استعمارِ کهنه و ناشی از برخی شتاب زدگی های درونی بود.
امروز که بیش از یک قرن از آن رستاخیز می گذرد، حسرتِ غیبتِ آن روحِ آزادیخواهی در دلِ هر افغان موج می زند.
احیای نهضت امانی، نسخهای کهنه برای تقلیدِ کورکورانه نیست٫ بلکه فراخوانِ «بازگشت به خویشتن» و اصلاحِ هوشمندانه ای گذشته است.
در روزگاری که استقلال را زیاده گویی می خوانند و حاکمیتِ ملی در بازارِ معامله ای همسایگان و مداخله گران حراج می شود، الگوی امانی یادآورِ نسلی است که استقلالِ کشور را بر پایهی روابطِ متساوی الحقوق با جهان بنا نهاد.
امانیان ثابت کردند که می توان متجدد بود اما متجاوز را بر سرنوشتِ خویش مسلط نساخت.
نگاهی به عصرِ شاهِ غازی شاهدی بر این مدعاست.
آن دوران به تدبیرِ محمود طرزی، دیپلماسیِ محمدولیخان دروازی و شورِ روشنفکرانی چون عبدالرحمان لودین، سپیده دمِ کرامتِ انسانی بود:
زایشِ قانون و تجدد:
تدوین ۶۵ نظام نامه، تأسیس شورای وزرا، ایجاد اردوی منظم و لغو مالیات های ظالمانه.
تحولِ بنیادینِ حقوقی:
منع لغوِ برده داری، ممنوعیتِ شکنجه، لغو کارِ اجباری و تثبیتِ برابریِ کاملِ شهروندان در برابر قانون.
شکستنِ اغلاقِ سنت:
گسستنِ زنجیرِ اسیرکننده از پای زنِ افغان، ممنوعیتِ نکاحِ خردسالان، اعزام دختران به دانشمندی و گشایشِ نخستین روزنامه ها، رادیو و تیاتر.
آن اصلاحات، ثمره ای پیروزی در یک نبردِ ضدِ استعماری بود ٫ جهشی آتشین برای عبور از دهلیزهای تاریکِ عقب ماندگی.
اما دریغ که افراطگرایی، جهلِ تاریخی و توطئه ای استعمار، این مشعلِ فروزان را خاموش کرد. عصرِ طلاییِ عقلانیت جایش را به فصلِ سیاهِ دار، سیاهچاه و تبعید داد.
شاه در غربت جان سپرد، طرزی در انزوا خاموش شد و دروازیِ سرافراز، حلاجوار پای چوبهی دار رفت.
امروز، ۱۰۷ سال پس از آن حماسه، ما درست در همان نقطه ای آغاز ایستادهایم.
جامعهی ما در مداری بسته و اهریمنی اسیر شده و تاریخ به شکلِ تراژدی تکرار می گردد.
راهِ نجات، بازگرداندنِ مرکزیتِ سیاسی به مردم و احیای دولتِ قانونمدار است.
روحِ نهضتِ امانی٫ یعنی تجدد، آزادی، عقلانیت و برابری٫ تنها نقطه وصل و بیرق یگانگیِ همه ای وطن خواهان است.
این مشعل را نباید گذاشت که خاموش شود. روحِ امانی را زنده نگه داریم!
گپِ پایانی:
شعله ای که خاموش نمی شود
افغانستان، در طولِ تاریخش، بارها سوخته و بارها از خاکسترِ خود برخاسته است.
این سرزمین، مانند ققنوسِ افسانه ها، هر بار که به نظر می رسید در آتشِ جنگ و تباهی نابود شده، دوباره بال گشوده و به آسمان پرواز کرده است.
روحِ استقلال، همان بالِ پرنده است٫ همان آتشی است که در دلِ کوه ها نخوابید و در دلِ نسل ها زنده ماند.
پس بگذار امروز، در این سالروزِ مقدس، نه تنها به گذشته بنگریم، که عهد کنیم آیندهٔ این سرزمین را با همان عشق، همان شجاعت، و همان اراده ای بسازیم که نیاکانِ ما با آن، استقلال را از دلِ توفان بیرون کشیدند.
که تا کوه های هندوکش بر جای اند و آمو در بستر خود جاری است، نامِ افغانستانِ آزاد، بر تارک تاریخ، جاودانه خواهد ماند.
بار دیگر تاکید می کنم که نهضت امانی، آن شعلهٔ بزرگ بیداری، هنوز در رگ های این سرزمین میتپد٫ نه چون یادگاری از گذشته، بلکه چون نیرویی زنده که نسل ها را به هم پیوند می دهد.
این نهضت، تنها کار یک شاه یا یک گروه نبود٫ فریاد مشترک تمام مردم افغانستان بود٫ فریادی که از کوه های هندوکش تا دشت های هلمند، از دره های کنرها تا نورستان تا کوچه های کابل، یک صدا برمی خاست و استقلال را چون حق مسلم ملت اعلام می کرد.
در زیر بیرق امانی، اقوام گوناگون این سرزمین شانه به شانه ایستادند٫ پشتون، تاجیک، هزاره، ازبک، نورستانی، بلوچ و ترکمن، همه در یک صف، همه با یک آرمان.
پس از سقوط آن رژیم نیز ده ها جان پاک در همین مسیر قربانی شد٫ شخصیت هایی از هر گوشهٔ وطن که خون شان سندی شد بر این حقیقت که نهضت امانی، نقطهٔ وصل تمام وطن دوستان است٫ پلی میان گذشتهٔ پرافتخار و آیندهٔ ممکن.
امروز روشن است که آن نهضت را نمی توان عیناً مانند آغاز قرن بیستم پیاده کرد٫ زمانه دگرگون شده، جهان چهرهٔ دیگر دارد، و ما در شرایطی نو ایستادهایم.
اما روح نهضت امانی٫ روح استقلال، عدالت، اصلاح، و بیداری٫ همچنان زنده است و می تواند چراغ راه امروز ما باشد.
ما می توانیم نمونه های قابل تطبیق آن دوران را برگزینیم، آن ها را با خرد امروز بیامیزیم و در مسیر ساختن افغانستان آزاد و آباد به کار ببریم.
حتی می توانیم اشتباهات آن دوره را با صداقت و احترام بازخوانی کنیم٫ بی آنکه ذره ای از عظمت آن نهضت در نگاه ما کاسته شود.
تاریخ، اگر درست فهمیده شود، نه تنها آموزگار گذشته است، بلکه مهندس آینده نیز هست.
نهضت امانی، نام یک دوره نیست٫ نام یک ارادهٔ ملی است.
اراده ای که می گوید افغانستان می تواند برخیزد، می تواند متحد شود، می تواند آزاد بیندیشد و آزاد زندگی کند.
این نهضت، اگر دوباره فهمیده شود و با شرایط امروز پیوند بخورد، می تواند همان نیرویی باشد که ملت را از پراکندگی به همبستگی، از رکود به حرکت، و از تاریکی به روشنایی می برد.
این راه، راه ماست٫ راهی که از دل تاریخ می آید و به سوی فردا می رود.
زنده و جاودان باد افغانستانِ آزاد، و گرامی و جاودان باد یادِ همهٔ آنان که برای این آزادی، جان باختند.
Comments are closed.