خاکِ اشغالشده در ذهن،
نه فقط زیرِ چکمه
نجاتِ افغانستان از دو اشغال
یکی رفت، دیگری در ذهن ها ماند
وطن، خانه است یا سنگر؟
مساله ای که کمتر گفته شده
همه از اشغالِ نظامی گفتهاند:
از حضورِ نیروهای بیگانه، از جنگ سالاران، از گروه های مسلح که آمدند و رفتند و باز آمدند. اما کمتر کسی جرأت کرده از نوعِ دیگری از اشغال سخن بگوید ٫ اشغالی که نه با تانک، که با ذهن ٫ نه با مرز، که با معنا ٫ نه با اسلحه، که با تفسیر، رخ داده است.
خاکِ افغانستان، تنها با چکمهٔ بیگانه لگدکوب نشد ٫ با ذهنیت هایی اشغال شد که این خاک را از «خانه» به «پایگاه» تبدیل کردند ٫ پایگاهی برای جنگیدنِ ایدئولوژی ها بر سرِ حقیقتِ مطلق، نه خانه ای برای زیستنِ انسان ها در کنارِ هم.
این تفاوت، ظریف اما تعیین کننده است.
پایگاه، جایی است که آدم ها در آن سرباز می شوند ٫ خانه، جایی است که آدم ها در آن انسان می مانند.
وقتی خاک به پایگاه بدل شود، هر کودک، سربازِ بالقوهٔ نبردی می شود که خودش انتخابش نکرده ٫ هر مکتب و پوهنتون میدانِ مسابقهٔ عقایدی می گردد که به زندگیِ روزمرهٔ مردم کاری ندارد ٫ و هر نسل، به جای آنکه بیاموزد چگونه بسازد، می آموزد چگونه در برابرِ «دیگری» بایستد.
تعریفِ دوبارهٔ «خاک»
پس باید مفهومِ «خاک» را از نو تعریف کرد. خاک، تنها جغرافیا نیست ٫ تنها خطوطی نیست که بر نقشه کشیده شده.
خاک، مجموعه ای است از حافظه، زبان، فرهنگ، قانون، حقوق و احساسِ تعلق.
خاک، یعنی زبانی که مادرِ ما با آن لالایی خوانده٫ یعنی خاطره ای که در کوچه های کنرها ٫ قندهار و هرات و بلخ و بدخشان و ننگرهار زیسته ٫ یعنی حقی که هر انسانِ این سرزمین، فارغ از قوم و مذهب و جنسیت، باید بر زندگیِ خویش داشته باشد.
نجاتِ خاک، یعنی نجاتِ همین مجموعه از دستِ ایدئولوژی هایی که آن را به میدانِ جنگِ دائمی تبدیل کرده اند ٫ ایدئولوژی هایی که فرقی نمی کند از کجا آمده باشند، از درون یا از بیرون، از گذشته یا از امروز ٫ آنچه مشترک دارند این است که خاک را ابزارِ خویش می بینند، نه امانتِ مردم.
اشغالِ ایدئولوژیک، خطرناکتر از اشغالِ نظامی است، زیرا نیروی نظامی روزی می رود، اما ذهنیتی که در مکتب، در منبر، در رسانه، در خانه کاشته شده، نسل ها می ماند.
میتوان یک سرباز را از مرز بیرون راند٫اما نمی توان با همان سادگی، فکری را که به جای وطن، عقیده را نشانده، از ذهنِ یک نسل بیرون کشید.
مسئولیتِ نخبگانِ دینی و فکری
اینجاست که نخبگانِ دینی و فکری، بارِ سنگینی بر دوش دارند.
باید صریح گفت: میانِ «ایمان» و «پایگاهِ جنگ»، باید مرزی روشن کشید.
ایمان، امرِ خصوصی و قدسیِ هر انسان است، رابطه ای میانِ بنده و خدا ٫ اما وقتی همین ایمان، ابزارِ بسیجِ جوانان برای نبردی می شود که تنها منافعِ گروهی یا بیگانه را تأمین می کند، دیگر ایمان نیست ٫ سوءاستفاده از قداستِ ایمان است.
عالِمی که وطن را سنگرِ ایدئولوژی می بیند، وطن را نمی شناسد٫ عالِمی که وطن را خانهٔ مشترکِ انسان ها می بیند، هم به دین وفادار مانده و هم به خاک.
این تفکیک، نه ضعفِ ایمان، که بلوغِ آن است.
مسئولیتِ جامعهٔ مدنی و جوانان
و بر دوشِ جامعهٔ مدنی و جوانان است که وطن را دوباره مطالبه کنند ٫ نه به عنوانِ نامی بر رویِ پاسپورت، که بهعنوانِ فضایی زنده برای زندگی، آموزش، کار و آزادی.
جوانِ افغان باید بتواند بگوید: من این خاک را می خواهم برای زیستن، نه برای مردن در راهِ عقیده ای که انتخابش نکردهام.
این مطالبه، شورش نیست٫ حقِ طبیعیِ هر انسانی است که در این خاک زاده شده.
جامعهٔ مدنی باید صدای این مطالبه باشد ٫ صدایی که در برابرِ هر کس، از هر جناح، که بخواهد خاک را به میدانِ ایدئولوژیِ خویش بدل کند، بی ابا بایستد.
نتیجه می گیریم
بازپس گیریِ خانه
نجاتِ افغانستان، تنها بیرون راندنِ سربازِ بیگانه نیست٫ بازپس گیریِ معنای خاک است.
باید این خاک را از دستِ هر ایدئولوژی ای ٫ چه به نامِ دین، چه به نامِ قومیت، چه به نامِ مدرنیته، چه به نامِ سنت ٫ که بخواهد آن را پایگاهِ خویش کند، رها ساخت و به مردمش، به عنوانِ خانه، بازگرداند.
خانه ای که در آن، حافظه محترم شمرده شود، زبان ها در کنارِ هم بنشینند، قانون بر همه یکسان حکم کند، و هر انسان، فارغ از عقیده اش، احساسِ تعلق کند.
این، نبردی نیست که با اسلحه برنده شود٫ نبردی است که با روشنگری، با آموزش، با شجاعتِ گفتنِ حقیقت در برابرِ منبر و رسانه و قدرت، به پیروزی می رسد.
روزی که خاکِ افغانستان دیگر پایگاهِ هیچ ایدئولوژی ای نباشد، و تنها خانهٔ فرزندانش بماند، آن روز، روزِ راستینِ نجات خواهد بود ٫ نجاتی که نه از بیرون، که از درونِ ذهنِ این ملت آغاز می شود.
Comments are closed.