دولت، فدرالیسم و مسئله افغانستان
پژوهشی در نظریه دولت و امکانسنجی فدرالیسم
(۱)
بحث درباره فدرالیسم در افغانستان، بهویژه در دو دهه گذشته، همواره با تنشهای سیاسی، قومی و ایدیولوژیک همراه بوده است. هر بار که بحران سیاسی، بنبست در ساختار قدرت یا نارضایتی از تمرکزگرایی تشدید شده، فدرالیسم نیز به عنوان یکی از گزینههای ممکن برای بازآرایی نظام سیاسی دوباره در مرکز توجه قرار گرفته است. با این حال، این بحث غالباً بیش از آنکه بر مبانی نظری، تجربههای تاریخی و پژوهشهای علوم سیاسی استوار باشد، تحت تأثیر رقابتهای سیاسی، مطالبات قومی و برداشتهای ایدیولوژیک شکل گرفته است.
فدرالیسم یکی از پیچیدهترین و مناقشهبرانگیزترین مفاهیم در اندیشه سیاسی معاصر است. این مفهوم در طول بیش از دو سده، هم به عنوان شیوهای برای سازماندهی دولت، هم به منزلهٔ ابزاری برای مدیریت تنوع قومی، زبانی و فرهنگی، و هم به عنوان راهکاری برای توزیع قدرت و جلوگیری از تمرکز سیاسی مطرح بوده است. با وجود این، فدرالیسم نه یک نظریهٔ واحد است و نه الگویی که بتوان آن را بدون توجه به شرایط تاریخی، اجتماعی و اقتصادی هر کشور بهطور یکسان به کار بست. تجربهٔ کشورهای مختلف نشان میدهد که نظامهای فدرال از نظر مبانی حقوقی، ساختار سیاسی، میزان خودگردانی واحدهای تشکیلدهنده و رابطهٔ میان حکومت مرکزی و حکومتهای محلی تفاوتهای چشمگیری با یکدیگر دارند. از اینرو، هرگونه داوری دربارهٔ فدرالیسم مستلزم شناخت دقیق مفهوم، تاریخ، گونهها و تجربههای گوناگون آن است.
در افغانستان، بحث فدرالیسم بهویژه پس از سقوط رژیم طالبان در سال ۱۳۸۰ خورشیدی، به یکی از موضوعات بحثبرانگیز سیاست تبدیل شد. با تشدید بحرانهای سیاسی، افزایش نارضایتی از تمرکز قدرت و ناکامی دولتهای مختلف در ایجاد مشارکت فراگیر، این اندیشه بار دیگر در محافل سیاسی و اکادمیک مطرح گردید. با این حال، این بحث غالباً بیش از آنکه بر پژوهشهای حقوق اساسی، علوم سیاسی و تجربههای تطبیقی استوار باشد، تحت تأثیر رقابتهای سیاسی، مطالبات قومی، نگرانیهای امنیتی و برداشتهای ایدیولوژیک قرار گرفته است. در نتیجه، فدرالیسم در فضای سیاسی افغانستان غالباً نه به عنوان یک نظریهٔ حقوقی، بلکه به صورت شعاری سیاسی یا برچسبی اتهامآمیز مطرح شده است.
یکی از ویژگیهای این مناقشات، خلط مفاهیم بنیادینی است که بحث فدرالیسم بر آنها استوار است. در بسیاری از نوشتهها و گفتارهای سیاسی، مفاهیمی چون قوم، قومیت، ملت، ملیت، دولت، دولت–ملت، حق تعیین سرنوشت، تمرکززدایی، خودمختاری و فدرالیسم بدون تعریف دقیق و گاه به جای یکدیگر به کار میروند. حال آنکه هر یک از این مفاهیم پیشینهٔ تاریخی، جایگاه نظری و کارکرد سیاسی متفاوتی دارند و بیتوجهی به این تمایزها، زمینهساز بسیاری از سوءبرداشتها و داوریهای نادرست شده است.
بر همین اساس، این پژوهش از بحث مستقیم دربارهٔ فدرالیسم آغاز نمیکند، بلکه نخست به بررسی مفاهیم بنیادینی میپردازد که فهم درست فدرالیسم بر آنها استوار است. در فصل نخست، مفاهیم قوم، قومیت، ملت، ملیت و دولت–ملت، سیر تحول تاریخی و تفاوتهای نظری آنها بررسی میشود. سپس نظریههای مربوط به ملتسازی، دولتسازی، مسئلهٔ ملی و مدیریت تنوع قومی تحلیل خواهند شد. تنها پس از تبیین این مبانی نظری، تاریخ پیدایش فدرالیسم، گونههای مختلف آن، تجربهٔ کشورهای فدرال، مزایا و محدودیتهای هر الگو و سرانجام امکانسنجی فدرالیسم در افغانستان مورد بررسی قرار خواهد گرفت.
هدف این پژوهش دفاع یا مخالفت پیشینی با هیچ الگوی سیاسی و هیچ جریان سیاسی نیست، بلکه فراهم آوردن چارچوبی نظری و تحلیلی برای ارزیابی انتقادی فدرالیسم است. بر همین اساس، دیدگاههای مطرحشده دربارهٔ فدرالیسم در افغانستان، اعم از موافق و مخالف، نه از منظر داوریهای سیاسی، بلکه بر پایهٔ مبانی نظری، حقوق اساسی، تجربههای تاریخی و واقعیتهای اجتماعی افغانستان بررسی خواهند شد. تنها از رهگذر چنین رویکردی است که میتوان به پرسش اساسی درباره امکان، ضرورت یا عدم ضرورت فدرالیسم در افغانستان پاسخ علمی و مستدل ارائه کرد.
فصل نخست
مفاهیم بنیادین در تحلیل مسئلهٔ فدرالیسم
برای فهم دقیق فدرالیسم، نخست باید مجموعهای از مفاهیم کلیدی روشن شوند که در ادبیات علوم سیاسی و حقوق اساسی نقش بنیادین دارند. این مفاهیم نه تنها ابزارهای توصیفیاند، بلکه چارچوبهای تحلیلیای را میسازند که بدون آنها هر بحثی دربارهٔ ساختار دولت، توزیع قدرت و مدیریت تنوع اجتماعی دچار ابهام خواهد شد. در واقع، فدرالیسم خود در سطحی بالاتر از این مفاهیم قرار دارد و تنها زمانی قابل فهم است که روابط میان این مفاهیم بهدرستی درک شده باشد.
۱. قوم و قومیت؛ از واقعیت اجتماعی تا ساختار سیاسی
مفهوم «قوم» در سادهترین تعریف، به گروهی از انسانها اشاره دارد که بر پایهٔ پیوندهای تاریخی، زبانی، فرهنگی، جغرافیایی یا نسبی خود را از دیگر گروهها متمایز میسازند. با این حال، قوم صرفاً یک واقعیت زیستی یا طبیعی نیست، بلکه یک پدیدهٔ تاریخی و اجتماعی است که در بستر زمان شکل میگیرد، دگرگون میشود و گاه حتی بازتعریف میگردد.
«قومیت» در سطحی تحلیلیتر، به آگاهی جمعی و بازتولید هویت قومی اشاره دارد. به عبارت دیگر، قوم زمانی به «قومیت» تبدیل میشود که اعضای آن نه تنها به اشتراکات خود آگاه باشند، بلکه این اشتراکات را به عنوان مبنای هویت سیاسی یا اجتماعی نیز بازتولید کنند. در این معنا، قومیت یک امر صرفاً فرهنگی نیست، بلکه میتواند به یک نیروی سیاسی نیز تبدیل شود.
در بسیاری از جوامع چندقومیتی، از جمله افغانستان، این تمایز میان «وجود اجتماعی قوم» و «فعالشدن سیاسی قومیت» اهمیت اساسی دارد؛ زیرا بسیاری از بحرانهای سیاسی زمانی آغاز میشوند که قومیت از سطح فرهنگی به سطح مطالبهٔ قدرت سیاسی انتقال مییابد.
۲. ملت؛ فراتر از قومیت یا صورتبندی سیاسی آن
مفهوم «ملت» یکی از پیچیدهترین مفاهیم در علوم سیاسی مدرن است. ملت را نمیتوان صرفاً با قوم یا قومیت برابر دانست. در ادبیات کلاسیک، ملت اغلب به عنوان «اجتماعی سیاسیشده» تعریف میشود که اعضای آن خود را دارای سرنوشت مشترک، حافظهٔ تاریخی مشترک و ارادهٔ سیاسی مشترک میدانند.
برخی نظریهپردازان ملت را پدیدهای مدرن میدانند که همزمان با شکلگیری دولت مدرن و سرمایهداری صنعتی به وجود آمده است. در این دیدگاه، ملت نه یک واقعیت ازلی، بلکه یک ساختار تاریخی است که از طریق آموزش، زبان رسمی، نظام اداری و رسانهها ساخته و بازتولید میشود.
از این منظر، ملت میتواند چندقومیتی باشد، و در بسیاری از کشورها نیز چنین است. بنابراین، رابطهٔ میان «قوم» و «ملت» رابطهای ضروری و یکبهیک نیست، بلکه رابطهای پیچیده، تاریخی و سیاسی است.
۳. دولت و دولت – ملت؛ تمرکز قدرت و مشروعیت سیاسی
«دولت» به عنوان یک نهاد سیاسی، مجموعهای از نهادهای انحصاری است که در یک قلمرو مشخص، قدرت قانونگذاری، اجرا و اعمال خشونت مشروع را در اختیار دارد. این تعریف کلاسیک ماکس وبر، هنوز یکی از مبانی اصلی در تحلیل دولت مدرن به شمار میرود.
اما در دورهٔ مدرن، دولتها غالباً در قالب «دولت – ملت» سازمان یافتهاند؛ یعنی ساختاری که در آن مرزهای سیاسی دولت با مرزهای فرضی ملت تا حد زیادی بر هم منطبق شدهاند. در این نمونه، دولت نه تنها یک نهاد اداری، بلکه بیانگر هویت ملی نیز محسوب میشود.
با این حال، بسیاری از کشورها از جمله افغانستان، با وضعیت «دولت –ملت ناتمام» یا «دولت چندملیتی» مواجهاند؛ یعنی جایی که همپوشانی کامل میان هویت ملی و ساختار دولت وجود ندارد. همین شکاف، یکی از زمینههای اصلی بحث فدرالیسم و تمرکززدایی سیاسی است.
۴. تنوع قومی و مسئلهٔ مدیریت سیاسی آن
یکی از مسائل بنیادی در هر جامعهٔ چندقومیتی، نحوهٔ مدیریت تنوع است. تنوع قومی به خودی خود نه یک مشکل است و نه یک بحران؛ بلکه بخشی از واقعیت اجتماعی جوامع انسانی است. آنچه این تنوع را به مسئلهٔ سیاسی تبدیل میکند، نحوهٔ سازماندهی قدرت و توزیع منابع در درون دولت است.
در برخی نظامها، تلاش شده است این تنوع از طریق سیاستهای تمرکزگرایانه و یکسانساز مدیریت شود، در حالی که در نظامهای دیگر، به سمت الگوهای غیرمتمرکز، خودگردان یا فدرال حرکت شدهاند. هر یک از این الگوها پیامدهای خاص خود را در زمینهٔ ثبات سیاسی، عدالت اجتماعی و انسجام ملی به همراه دارد.
۵. چرا قومیت به منازعه سیاسی تبدیل میشود؟
از هویت فرهنگی تا رقابت بر سر قدرت
پس از روشن شدن مفاهیم قوم، قومیت، ملت و دولت، این پرسش بنیادی مطرح میشود که چرا در برخی جوامع، تنوع قومی به همزیستی مسالمتآمیز میانجامد، اما در برخی دیگر به منازعه، خشونت و حتی جنگ داخلی تبدیل میشود. پاسخ به این پرسش یکی از مهمترین مباحث علوم سیاسی، جامعهشناسی و مردمشناسی معاصر است؛ زیرا نحوه پاسخ به آن، برداشت ما را از راهحلهای ممکن، از جمله تمرکزگرایی، تمرکززدایی یا فدرالیسم، نیز تعیین میکند.
برداشت رایجی در افکار عمومی و حتی برخی نوشتههای سیاسی وجود دارد که اختلافات قومی را پیامد طبیعی تفاوتهای زبانی، فرهنگی، مذهبی یا تباری میداند. بر پایه این تصور، هر جا دو یا چند قوم در کنار یکدیگر زندگی کنند، دیر یا زود درگیری اجتنابناپذیر خواهد بود. این برداشت که ریشه در نوعی ذاتگرایی تاریخی دارد، امروز در میان بیشتر پژوهشگران علوم اجتماعی پذیرفته نیست.
تجربه تاریخی نشان میدهد که صدها جامعه چندقومی در جهان، با وجود تنوع گسترده زبانی و فرهنگی، قرنها بدون جنگهای قومی زیستهاند. در مقابل، برخی از خونینترین جنگهای تاریخ میان مردمانی رخ داده است که از نظر زبان، فرهنگ و مذهب تفاوت اندکی با یکدیگر داشتهاند. بنابراین، تفاوت قومی نه علت ذاتی جنگ است و نه تضمینکننده صلح. آنچه اهمیت دارد، شرایطی است که در آن این تفاوتها به عامل رقابت سیاسی، اقتصادی یا اجتماعی تبدیل میشوند.
به همین دلیل، بیشتر نظریههای معاصر میان «وجود قومیت» و «سیاسی شدن قومیت» تمایز قائل میشوند. قومیت تا زمانی که صرفاً بخشی از هویت فرهنگی افراد باشد، الزاماً منشأ تعارض نیست؛ اما هنگامی که افراد احساس کنند دسترسی آنان به قدرت، ثروت، امنیت، منزلت اجتماعی یا آینده فرزندانشان بر اساس تعلق قومی تعیین میشود، قومیت از یک هویت فرهنگی به یک هویت سیاسی تبدیل میشود. از این مرحله به بعد، تعلق قومی دیگر تنها بیانگر اشتراکات تاریخی و فرهنگی نیست، بلکه به ابزاری برای دفاع از منافع، اعتراض به تبعیض و رقابت بر سر قدرت بدل میشود.
از این منظر، قومیت به ندرت علت نخستین منازعه است؛ بلکه چارچوبی است که تضادهای عمیقتر سیاسی، اقتصادی و اجتماعی در قالب آن بیان و سازماندهی میشوند. مردم معمولاً به سبب تفاوت زبان یا فرهنگ با یکدیگر وارد جنگ نمیشوند، بلکه هنگامی که احساس کنند به دلیل تعلق قومی از فرصتهای برابر، منابع عمومی یا مشارکت سیاسی محروم شدهاند، هویت قومی به پرچمی برای بسیج سیاسی تبدیل میشود.
در این میان، دولت نقشی تعیینکننده در تشدید یا کاهش منازعات قومی دارد. اگر دولت همه شهروندان را بدون توجه به تعلقات قومی از حقوق برابر، فرصتهای اقتصادی، مشارکت سیاسی و حمایت قانونی برخوردار سازد، تفاوتهای قومی غالباً در سطح تنوع فرهنگی باقی میمانند. اما هنگامی که دولت در استخدام، آموزش، سرمایهگذاری، خدمات عمومی، انتصابهای اداری یا توزیع قدرت میان گروههای مختلف تبعیض روا دارد، مرزهای قومی به تدریج سیاسی میشوند و هر تصمیم حکومت از دریچه تعلقات قومی تفسیر میشود. در چنین شرایطی، بیاعتمادی اجتماعی افزایش مییابد و شکافهای قومی عمیقتر میشوند.
از این رو، بسیاری از پژوهشگران معتقدند آنچه معمولاً «منازعه قومی» نامیده میشود، بیش از آنکه نتیجه وجود اقوام مختلف باشد، محصول ناکامی دولت در مدیریت عادلانه تنوع اجتماعی است. دولت با نحوه سازماندهی قدرت و توزیع منابع تعیین میکند که شهروندان بیش از هر چیز خود را اعضای یک جامعه سیاسی مشترک بدانند یا اعضای گروههای قومی رقیب.
عامل مهم دیگر، نقش نخبگان سیاسی است. هیچ هویت جمعی بدون کنشگران سیاسی به نیرویی تعیینکننده تبدیل نمیشود. رهبران قومی، احزاب، رسانهها و حتی قدرتهای خارجی میتوانند در فعال یا غیرفعال شدن هویتهای قومی نقش مهمی ایفا کنند. هنگامی که رقابت سیاسی بر پایه برنامههای اقتصادی، اجتماعی یا ایدیولوژیک شکل نگیرد، بسیج قومی به یکی از مؤثرترین ابزارهای کسب قدرت تبدیل میشود. در چنین فضایی، شهروندان نه به عنوان افراد دارای حقوق برابر، بلکه به عنوان اعضای گروههای قومی سازماندهی میشوند و رقابت میان برنامههای سیاسی جای خود را به رقابت میان هویتها میدهد.
البته نباید تصور کرد که نخبگان، قومیت را از هیچ خلق میکنند. آنان معمولاً بر بستری از تجربههای تاریخی، خاطرههای جمعی، تبعیضهای واقعی یا ادراکشده، احساس بیعدالتی و نگرانیهای امنیتی تکیه میکنند. هرچه این زمینههای اجتماعی عمیقتر باشد، امکان بسیج قومی نیز بیشتر خواهد بود.
در کنار عوامل سیاسی، ساختار اقتصادی نیز نقش مهمی در شکلگیری منازعات قومی دارد. پژوهشهای اقتصاد سیاسی نشان میدهد هرگاه فرصتهای اقتصادی، مالکیت زمین، اشتغال، آموزش، سرمایهگذاری یا دسترسی به منابع عمومی به گونهای توزیع شوند که با مرزهای قومی همپوشانی پیدا کنند، نابرابری اقتصادی به سرعت به نابرابری قومی تعبیر میشود. در چنین وضعیتی، حتی رقابتهای عادی بازار کار نیز میتوانند رنگ قومی به خود بگیرند. با این همه، رابطه میان اقتصاد و قومیت مکانیکی نیست؛ همانگونه که فقر به خودی خود جنگ قومی ایجاد نمیکند، ثروت نیز تضمینکننده همزیستی پایدار نیست. آنچه اهمیت دارد، برداشت شهروندان از عدالت، برابری فرصتها و مشروعیت نظام توزیع منابع است.
عامل دیگری که در بسیاری از منازعات قومی نقش مهمی ایفا میکند، حافظه تاریخی است. روایتهای جمعی از تبعیض، سرکوب، کوچ اجباری، جنگها یا قربانی شدن، اگر از نسلی به نسل دیگر منتقل شوند، میتوانند بیاعتمادی و ترس متقابل را بازتولید کنند. با این حال، تجربه بسیاری از کشورها نشان داده است که این حافظه تاریخی سرنوشت محتوم جوامع نیست. اصلاح نهادهای سیاسی، عدالت انتقالی، آموزش، مشارکت برابر شهروندان و ایجاد اعتماد عمومی میتواند به تدریج از شدت این خاطرات خصمانه بکاهد.
در نتیجه، پژوهشهای معاصر نشان میدهد که قومیت به خودی خود نه علت جنگ است و نه منشأ اجتنابناپذیر خشونت. قومیت زمانی به منبع منازعه تبدیل میشود که با انحصار قدرت، تبعیض ساختاری، نابرابری اقتصادی، رقابت نخبگان، ضعف نهادهای سیاسی و بیاعتمادی اجتماعی درهم آمیزد. بنابراین، مسئله اصلی در جوامع چندقومی، وجود یا عدم وجود اقوام نیست، بلکه شیوه سازماندهی قدرت، توزیع منابع و تعریف رابطه میان دولت و شهروندان است.
درک این واقعیت، اهمیت اساسی برای بحث فدرالیسم دارد. زیرا هر الگویی که برای مدیریت جوامع چندقومی پیشنهاد میشود ــ خواه دولت متمرکز، تمرکززدایی اداری، تقسیم قدرت، خودمختاری یا نظام فدرال ــ باید نه بر اساس شعارهای سیاسی، بلکه بر پایه این معیار ارزیابی شود که تا چه اندازه قادر است عوامل ساختاری تولیدکننده منازعات قومی را کاهش دهد، برابری شهروندی را تقویت کند و مشارکت عادلانه همه گروههای اجتماعی را در ساختار قدرت تضمین سازد.
فصل دوم
فدرالیسم؛ پاسخ به بحران یا بخشی از مسئله؟
صورتبندی بحث در افغانستان
پس از بررسی مفاهیم قوم، ملت، دولت، منازعات قومی و گونههای مختلف فدرالیسم، اکنون میتوان پرسش اصلی این پژوهش را در بستر افغانستان مطرح کرد: آیا فدرالیسم میتواند پاسخی برای بحران تاریخی دولت در افغانستان باشد، یا آنکه در شرایط کنونی خود به بخشی از مسئله تبدیل خواهد شد؟
این پرسش تنها زمانی قابل فهم است که جایگاه تاریخی بحث فدرالیسم در افغانستان روشن شود. برخلاف بسیاری از کشورهایی که نظام فدرال در آنها محصول روندی تدریجی، توافقهای تاریخی و تکامل نهادهای سیاسی بوده است، فدرالیسم در افغانستان عمدتاً در متن بحرانهای سیاسی، شکست دولتسازی و نارضایتی از تمرکز قدرت مطرح شده است. از همین رو، این مفهوم بیش از آنکه بهعنوان پروژهای حقوقی و نهادی برای سازماندهی دولت شناخته شود، غالباً به صورت بدیلی سیاسی در برابر تمرکزگرایی دولت مرکزی عرضه شده است.
مسئله تاریخی؛ تمرکزگرایی دولت در افغانستان
دولت مدرن افغانستان، از زمان شکلگیری آن در قرن نوزدهم تاکنون، عمدتاً بر پایه تمرکز شدید قدرت در مرکز استوار بوده است. هرچند میزان اقتدار دولت در دورههای مختلف تاریخی تغییر کرده، اما اصل تمرکز تصمیمگیری در کابل و اجرای سیاستها در پیرامون، ویژگی نسبتاً ثابت ساختار دولت باقی مانده است.
این الگو، اگرچه در برخی مقاطع به حفظ انسجام سرزمینی کمک کرده، اما همزمان احساس محرومیت، نابرابری در توزیع منابع، ضعف مشارکت سیاسی و فاصله میان مرکز و مناطق را نیز تقویت کرده است. از دل همین تجربه تاریخی، بخشی از نیروهای سیاسی و فکری افغانستان، فدرالیسم یا اشکال گوناگون تمرکززدایی را به عنوان راهحلی برای اصلاح ساختار قدرت مطرح کردهاند.
با این همه، پرسش بنیادین همچنان باقی است: آیا ریشه بحران افغانستان صرفاً تمرکز قدرت است، یا مشکل اصلی به نحوه اعمال قدرت، کیفیت نهادهای سیاسی و رابطه دولت با شهروندان بازمیگردد؟
فدرالیسم در گفتمان سیاسی افغانستان
در بیش از دو دهه گذشته، کمتر مفهومی به اندازه فدرالیسم در ادبیات سیاسی افغانستان موضوع جدال، سوءبرداشت و مناقشه بوده است. هر بار که این مفهوم مطرح شده، به جای آنکه زمینه گفتوگویی علمی درباره ساختار دولت، توزیع قدرت، اداره سرزمین و حقوق شهروندان فراهم آورد، بیشتر به میدان رقابتهای سیاسی، قومی و اتهامزنی تبدیل شده است.
در نتیجه، فدرالیسم در افغانستان به مفهومی دوگانه تبدیل شده است. برای گروهی، راهکاری برای مشارکت برابر، توزیع عادلانه قدرت و کاهش انحصار سیاسی است؛ اما برای گروهی دیگر، مقدمهای برای تجزیه کشور، تعمیق شکافهای قومی یا زمینهساز مداخله قدرتهای خارجی تلقی میشود. این دو برداشت متضاد سبب شدهاند که بحث فدرالیسم بیش از آنکه در حوزه حقوق اساسی و نظریه دولت دنبال شود، در عرصه کشمکشهای سیاسی باقی بماند.
لطیف پدرام و طرح فدرالیسم
در میان شخصیتهای سیاسی افغانستان، نام لطیف پدرام بیش از هر فرد دیگری با طرح فدرالیسم پیوند خورده است. هواداران او، فدرالیسم را تنها راه خروج از تمرکز تاریخی قدرت، انحصار سیاسی و بیعدالتی میدانند؛ در حالی که مخالفانش آن را پوششی برای تجزیهطلبی یا پروژهای همسو با منافع بازیگران خارجی قلمداد میکنند.
افزون بر این، پیشینه سیاسی پدرام ــ از عضویت در حزب دموکراتیک خلق افغانستان تا همکاری با جریان موسوم به «ستم ملی» به رهبری طاهر بدخشی همواره بخشی از مجادلات پیرامون او بوده است. با این حال، این پژوهش نه در پی اثبات یا رد این اتهامهاست و نه شخصیت سیاسی او را موضوع اصلی خود قرار میدهد.
از این رو، موضوع اصلی این فصل نه دفاع از لطیف پدرام است و نه نقد شخص او، بلکه بررسی نوع فدرالیسمی است که در ادبیات سیاسی افغانستان مطرح شده و ارزیابی میزان انسجام نظری و قابلیت اجرایی آن است.
از شعار سیاسی تا نمونٔهٔ حقوقی
بررسی سخنرانیها، نوشتهها و مصاحبههای لطیف پدرام نشان میدهد که چند اصل در اندیشه او همواره تکرار میشود: افغانستان کشوری چندقومی و چندزبانی است؛ نظام متمرکز طی بیش از یک قرن نتوانسته عدالت سیاسی و توسعه متوازن را تحقق بخشد؛ تمرکز قدرت زمینه انحصار و فساد را فراهم کرده است؛ بنابراین بخشی از صلاحیتهای حکومت مرکزی باید به واحدهای محلی منتقل شود.
این اصول، در سطح کلی، با بسیاری از نظریههای شناختهشده فدرالیسم تفاوت اساسی ندارند. اما دشواری از جایی آغاز میشود که این اصول باید به یک طرح حقوقی مشخص تبدیل شوند.
در علوم سیاسی، فدرالیسم یک الگوی واحد نیست، بلکه مجموعهای از نظامهای متفاوت ــ از فدرالیسم سرزمینی و چندملیتی گرفته تا فدرالیسم نامتقارن، قومی و زبانی ــ را در بر میگیرد. هر یک از این الگوها قواعد حقوقی، ساختار نهادی و پیامدهای سیاسی متفاوتی دارند.
در طرحهای ارائهشده از سوی پدرام، هرچند واژه «فدرالیسم» به دفعات به کار میرود، اما کمتر میتوان پاسخهای روشن و نظاممند به پرسشهای بنیادین حقوق اساسی یافت: واحدهای فدرال بر چه اساسی شکل خواهند گرفت؟ تقسیم منابع طبیعی چگونه خواهد بود؟ جایگاه سپاه، سیاست خارجی، نظام مالیاتی، دادگاه قانون اساسی و شیوه حل اختلاف میان مرکز و ایالتها چگونه تعریف خواهد شد؟ بدون پاسخ روشن به این پرسشها، هر طرح فدرالی بیش از آنکه یک برنامه نهادی باشد، در حد یک شعار سیاسی باقی میماند.
فدرالیسم سرزمینی یا فدرالیسم قومی؟
یکی از اصلیترین محورهای اختلاف نیز به همین نقطه بازمیگردد. لطیف پدرام بارها تأکید کرده است که از فدرالیسم قومی دفاع نمیکند و خواهان فدرالیسم مبتنی بر جغرافیا است. اما منتقدان او معتقدند اگر مرزهای واحدهای فدرال عملاً با پراکندگی قومی انطباق پیدا کند، نتیجه عملی آن چیزی جز نهادینه شدن سیاست قومی نخواهد بود، حتی اگر در اسناد رسمی عنوان «فدرالیسم سرزمینی» بر آن نهاده شود.
در اینجا مسئله تنها نامگذاری نیست، بلکه پیامدهای واقعی نحوه ترسیم واحدهای فدرال است؛ زیرا در افغانستان مرزهای جغرافیایی، هویتی، زبانی و اقتصادی در بسیاری از مناطق بر یکدیگر منطبق شدهاند.
خطر همپوشانی فدرالیسم با سیاست هویت
همین ویژگی، مهمترین چالش فدرالیسم در افغانستان را شکل میدهد. اگر تقسیمات فدرال بر خطوط هویتی استوار شوند، احتمال آن وجود دارد که به جای کاهش تنشها، شکافهای قومی را به ساختارهای دائمی حقوقی تبدیل کنند.
در چنین شرایطی، شهروندی ملی ممکن است به سود وفاداریهای منطقهای و قومی تضعیف شود؛ رقابت میان احزاب جای خود را به رقابت میان واحدهای قومی بدهد و منازعه بر سر منابع و قدرت، به جای آنکه در چارچوب شهروندی حل شود، در قالب هویتهای قومی بازتولید گردد.
آیا فدرالیسم تنها گزینه است؟
نقد فدرالیسم، به معنای دفاع از تمرکزگرایی مطلق نیست. تجربه بسیاری از کشورها نشان میدهد که میان دولت کاملاً متمرکز و نظام کاملاً فدرال، طیفی گسترده از الگوهای میانی وجود دارد؛ از تمرکززدایی اداری و مالی گرفته تا خودگردانی محلی و تقویت حکومتهای منطقهای.
در چنین الگوهایی، هدف اصلی انتقال بخشی از اختیارات اجرایی به سطوح محلی، افزایش مشارکت شهروندان و بهبود کارآمدی حکومت است، بیآنکه حاکمیت ملی یا ساختار بنیادین دولت دستخوش دگرگونی اساسی شود.
از این منظر، شاید پرسش اصلی افغانستان نه انتخاب میان «تمرکز یا فدرالیسم»، بلکه یافتن مناسبترین شیوه توزیع قدرت، متناسب با شرایط تاریخی، اجتماعی، اقتصادی و نهادی کشور باشد.
ادامه دارد
زموږ انګلیسي ویبپاڼه:
د دعوت رسنیز مرکز ملاتړ وکړئ
له موږ سره د مرستې همدا وخت دی. هره مرسته، که لږه وي یا ډیره، زموږ رسنیز کارونه او هڅې پیاوړی کوي، زموږ راتلونکی ساتي او زموږ د لا ښه خدمت زمینه برابروي. د دعوت رسنیز مرکز سره د لږ تر لږه $/10 ډالر یا په ډیرې مرستې کولو ملاتړ وکړئ. دا ستاسو یوازې یوه دقیقه وخت نیسي. او هم کولی شئ هره میاشت له موږ سره منظمه مرسته وکړئ. مننه
د دعوت بانکي پتهDNB Bank AC # 0530 2294668 :
له ناروې بهر د نړیوالو تادیاتو حساب: NO15 0530 2294 668
د ویپس شمېره Vipps: #557320 :
Support Dawat Media Center
If there were ever a time to join us, it is now. Every contribution, however big or small, powers our journalism and sustains our future. Support the Dawat Media Center from as little as $/€10 – it only takes a minute. If you can, please consider supporting us with a regular amount each month. Thank you
DNB Bank AC # 0530 2294668
Account for international payments: NO15 0530 2294 668
Vipps: #557320

Comments are closed.