به پاسِ روز جهانی سینما و به یادِ استاد خاکسار عزیز

نبشته‌ای از: عادله ادیم

28
بازنشر خاطراتی از جنس ادبیات و تصویر؛ به پاسِ روز جهانی سینما و به یادِ استاد خاکسار عزیز، که لبخندش سرمایه و نبودنش حسرت بزرگ هنر ماست.
سینما، پلی میان ادبیات و تصویر
سال‌ها پیش، زمانی‌که محصل ادبیات بودم، در دل شب‌های سردبرفی مسکو که صدای ناله‌ طوفان ، گویی قصه‌ای ناتمام را روایت می‌کرد.
شیشه‌های پنجره از شدت خنک می‌لرزیدند و من به دنیای گرم ادبیات پناه برده بودم ، در آن زمستان‌ سرد کتاب «دزدان دوچرخه» را خواندم؛ واژه‌هایش هنوز هم در ذهنم زنده‌اند، گویی ناله دل طوفان در میان صفحات این کتاب جاری بود
امروز، هنگام جست‌وجوی یک فیلم جالب در تلویزیون بودم ، به‌طور تصادفی با فیلمی روبه‌رو شدم. از همان ابتدا، احساس کردم این اثر را پیش‌تر دیده‌ام، اما با دیدن چند صحنه، به یاد آوردم که فیلم را ندیدم ‌بلکه داستانش را سال‌ها پیش در کتابی خوانده‌ام.
یک ګیلاس چای سبز برای خودم آماده کردم و آرام به پشتی چوکی خاطرات تکیه دادم تا با اشتیاق فیلم را دنبال کنم. عقربه‌های زمان به عقب برگشتند، با تماشای چند صحنه، خاطرات سال‌های دور برایم زنده شد؛ گویی دوباره در مسکو هستم، در روزهای سرد برفی که پایان‌نامه‌ام را با عنوان “سینما، پلی میان ادبیات و تصویر” را به زبان روسی می‌نوشتم.
به‌عنوان یک هنرپیشه و عاشق ادبیات، همیشه برایم شگفت‌انگیز است که چگونه ادبیات، با تمام عمق و زیبایی‌اش، در جهان تصویری سینما جاری می‌شود؛ جهانی که می‌تواند حتی فراتر از تخیل نویسنده پرواز کند. این دو هنر بزرگ، هر یک به شیوه‌ای متفاوت، قلب‌ها و ذهن‌ها را به خود جذب می‌کنند. سینما پلی است میان دنیای کلمات و تصاویر؛ پلی که هر مسافری را به دنیایی از معنا و احساس می‌رساند. ادبیات و سینما، هر یک روایت خود را دارند؛ ادبیات با کلمات و توصیف‌های ظریف، و سینما با تصاویر، صدا و موسیقی.
در ادبیات، همه چیز به تخیل خواننده بستگی دارد، اما سینما تخیل را مجسم می‌سازد، به‌گونه‌ای که گویی رویایی مشترک را پیش چشم ما می‌گسترد.
فیلم « دزدان دوچرخه »داستان پدری را روایت می‌کند که در دوران سخت پس از جنگ جهانی دوم، شغلی کوچک در نصب پوسترهای شهر پیدا می‌کند. او برای انجام این کار به دوچرخه نیاز دارد ، وسایل خانه‌اش را می‌فروشد تا دوچرخه‌ای بخرد. اما همان دوچرخه بعد از مدتی کوتاهی به سرقت می‌رود. او همراه پسرکوچکش در شهر به دنبال دوچرخه و نشانی از امید می‌گردد؛ امیدی که هر لحظه کمرنگ‌تر می‌شود.
در پایان فیلم ،پدر که زیر فشار زندگی و ناامیدی شکسته بود ، دست به سرقت می‌زند و دوچرخه‌ای را می‌دزدد، اما مردم متوجه می‌شوند و پلیس او را در برابر چشمان اشک‌بار پسرش دستگیر می‌کند.
در آخرین لحظه، صاحب دوچرخه دلش به حالشان می‌سوزد و از پلیس می‌خواهد او را آزاد کند.
این فیلم تأثیرگذار، که برنده چندین جایزه هنری شد، مرا به یاد استاد عبدالاحمد خاکسار، همکار قدیمی‌ام انداخت؛ مردی که با برنامه های کمدی‌اش لبخند بر لبان مردم می‌آورد، اما خود درگیر سختی‌های زندگی بود. هنرمند محبوبی که تمام دارایی‌اش یک دوچرخه بود؛ دوچرخه‌ای که هر روز بار سنگین کتاب‌هایش را به دوش می‌کشید و او را از کوچه‌های غبارآلود کابل تا لیسه امانی ، حبیبیه،و استودیوی تلویزیون می‌رساند. بزرگ‌مردی که حتی پول برای خریدن قفلی برای دوچرخه‌‌اش نداشت
روزی هنگام تدریس، دوچرخه‌اش را کنار دروازه مکتب پارک کرد. اما وقتی از صنف درس بیرون آمد، دوچرخه‌اش را دزدیده بودند. شاگردانش با نگرانی دورش جمع شدند و برایش دلجویی دادند. او لبخندی تلخ زد و گفت: “نگران نباشید ،دزدان پایم را نبرده‌اند، دوچرخه‌ام را برده‌اند.” یکی از شاگردانش پرسید: “استاد، حالا چه می‌کنید؟” استاد با لبخندی اندوه‌بار گفت: “چاره‌ای نیست، پسرم؛ پیاده می‌روم…
هرچند دوچرخه‌ام،همدمم بود.
زیر آفتاب داغ کابل، به یاد خاطرات جوانی‌اش پای پیاده به سوی منزل حرکت کرد؛ گویی تمام سنگینی دنیا را بر دوش می‌کشید، اما آهی از دل برنمی‌آورد.
با اینکه سال‌ها از موعد بازنشستگی‌اش گذشته بود، با رنج و خستگی، پیاده به سر کار می‌رفت و با همان دل پراندوه و جسم بیمار، به شاگردانش درس می‌داد و برای ما نمایش‌های کمدی آماده می‌کرد. او که استادی بزرگوار بود، اما مردم به‌جای استاد، او را به نام فیلم هنری اش «میرک” صدا می‌زدند. استاد با چشمانی خسته و قلبی پر از مهر همیشه لب‌خند می‌زد ؛ حتی زمانی که طوفان درونش بر پا بود. سرانجام، روزی در گرمای تابستان، سخت بیمار شد
در شهر هنر ستیزان یک آمبولانسی پیدا نشد که استاد را تا بیمارستان انتقال دهد ،استاد خدا بیامرز که دیگر توان راه رفتن نداشت، تا رسیدن به بخش مراقبت های عاجل بیمارستان با جسمی نحیف و قلبی بزرگ از میان ما رفت.
امروز، به مناسبت روز سینما از سینما می‌گویم؛ از سینما و ادبیات که پلی پرقدرت میان درد و امیداند . اما دریغ که این پل‌ها در وطن ما، ویران و بسته شده‌اند. بی‌تردید، هنرمند روزی با دنیا وداع می‌کند ،اما نور هنر او جاودانه می‌ماند و راه را برای دیگران روشن می‌کند استاد خاکسار به سفر ابدی رفته است ،اما صدای خنده هایش هنوز در میان دیوارهای دل‌ ما طنین‌انداز است.
سینما، آیینه‌ی ای است که دنیای دردها، رؤیاها ،خوشی‌ها و امیدهای انسانی را بازتاب می‌دهد؛ اما در وطن ما، این آیینه به تکه‌های شکسته‌ای تبدیل شده که هر کدام قصه‌ای ناتمام از دل‌ها ست.
امروز در وطن در های سینما بسته شده ، اما رؤیاهای ما همچنان روشن‌اند.
روزی پرده‌های نقره‌ای دوباره برافراشته خواهند شد و هنر ، بار دیگر بر دل‌های خواهد تابید.
روز سینما، این پدیده ارزشمند و قدرت‌مند، بر همه سینماگران و هنردوستان خجسته باد.
با درود و احترام
عادله ادیم
۸ جدی ۱۴۰۳

سینمای وطن ما: از فرش سرخ تا خاکروبه‌های فراموشی

زموږ انګلیسي ویبپاڼه: 

د دعوت رسنیز مرکز ملاتړ وکړئ
له موږ سره د مرستې همدا وخت دی. هره مرسته، که لږه وي یا ډیره، زموږ رسنیز کارونه او هڅې پیاوړی کوي، زموږ راتلونکی ساتي او زموږ د لا ښه خدمت زمینه برابروي. د دعوت رسنیز مرکز سره د لږ تر لږه $/10 ډالر یا په ډیرې مرستې کولو ملاتړ وکړئ. دا ستاسو یوازې یوه دقیقه وخت نیسي. او هم کولی شئ هره میاشت له موږ سره منظمه مرسته وکړئ. مننه

د دعوت بانکي پتهDNB Bank AC # 0530 2294668 :
له ناروې بهر د نړیوالو تادیاتو حساب: NO15 0530 2294 668
د ویپس شمېره Vipps: #557320 :

Support Dawat Media Center

If there were ever a time to join us, it is now. Every contribution, however big or small, powers our journalism and sustains our future. Support the Dawat Media Center from as little as $/€10 – it only takes a minute. If you can, please consider supporting us with a regular amount each month. Thank you
DNB Bank AC # 0530 2294668
Account for international payments: NO15 0530 2294 668
Vipps: #557320

Comments are closed.