وقتی تاریخ به ستایش‌نامه بدل می‌شود

احمد آریا

52

ن. جلیل‌زاد تقریباً هر روز چیزی می‌نویسد. یک روز از امان‌الله خان، روز دیگر از داوود خان، روزی از «حقیقت تاریخی»، روزی از «دانشمندان بزرگ» و روز دیگر از کسانی که، به گفتهٔ او، گویا تاریخ را تحریف می‌کنند. مشکل در زیاد نوشتن نیست. هرکس آزاد است هر روز بنویسد. مشکل این است که در بسیاری از این نوشته‌ها، مرز میان تاریخ‌نگاری، ستایش‌نامه، قضاوت شخصی و شعرگونه‌نویسی چنان درهم می‌رود که سرانجام خواننده نمی‌داند با یک مقالهٔ تاریخی روبه‌رو است یا با مضمون پرشوری که برای اشتراک در مسابقهٔ مقاله‌نویسی مکتب نوشته شده است.

این مشکل را در نوشتهٔ اخیر او دربارهٔ امان‌الله خان به‌خوبی می‌توان دید. نوشته با ردیفی از تعبیرهای شاعرانه آغاز می‌شود: «نبضی که نمی‌ایستد»، «خونی که در رگ بیرق جاری است»، «چراغی که با خون روشن شد»، «رودی به نام استقلال» و «هزار بهار امید».

این تعبیرها شاید برای شعر یا یک متن ادبی زیبا و تأثیرگذار باشند؛ اما وقتی قرار است نوشته‌ای تحلیل تاریخی ارائه کند، پرسش دیگری پیش می‌آید: سند و استدلال این روایت کجاست؟

در بخش بزرگی از نوشته، تاریخ در انبوهی از استعاره‌ها گم می‌شود؛ استعاره‌هایی که گاهی برای فهم معنای دقیق‌شان باید به فرهنگ لغات شخصی نویسنده رجوع کرد. امان‌الله خان به «چراغ» تبدیل می‌شود، مخالفانش در «تاریکی» قرار می‌گیرند و استقلال در رگ‌های ملت جاری می‌شود. مشکل، صرفاً استفاده از زبان ادبی نیست؛ مشکل آنجاست که زبان ادبی، بارها جای توضیح و تحلیل تاریخی را می‌گیرد.

نویسنده می‌گوید امان‌الله خان با «جسارتی کم‌نظیر در تاریخ این سرزمین» زنجیر وابستگی سیاسی را از پای ملت گشود. اما اینجا باید پرسید: این وابستگی دقیقاً چه بود؟ افغانستان از نظر سیاسی به چه کسی وابسته بود؟ این وابستگی چگونه و از چه راهی پایان یافت؟ جنگ چه نقشی داشت؟ مذاکره چه نقشی ایفا کرد؟ و در ساختار سیاسی و مناسبات خارجی افغانستان چه تحول مشخصی رخ داد؟

به‌جای پاسخ به این پرسش‌ها، نویسنده تصویری ساده و قهرمانانه ارائه می‌کند: جوانی دلیر آمد، زنجیر را گشود و ملت آزاد شد.

اما تاریخ افغانستان از این داستان ساده و قهرمانانه بسیار پیچیده‌تر است.

همین روش در تعریف استقلال نیز دیده می‌شود. استقلال در این نوشته فقط استقلال سیاسی نیست. گاهی خودباوری است، گاهی فرهنگ است، گاهی دانش و خرد است، گاهی اقتصاد است، گاهی زبان است و گاهی «احساس مالکیت بر سرنوشت».

وقتی یک کلمه تا این اندازه گسترده شود، سرانجام معنای دقیق خود را از دست می‌دهد. در این صورت هر چیز خوبی می‌تواند «استقلال» نامیده شود و هر چیز بدی «وابستگی». اما تاریخ‌نگاری نیازمند مفهوم‌های روشن است. خواننده باید بداند نویسنده دقیقاً از چه چیزی سخن می‌گوید.

امان‌الله؛ شخصیت تاریخی یا موجودی که حق اشتباه ندارد؟

نویسنده امان‌الله خان را مصلحی آینده‌نگر معرفی می‌کند و می‌گوید نهضت او بر سه ستون «استقلال، مشروطه و علم» استوار بود. این ادعا، خود می‌تواند موضوع یک بحث جدی تاریخی باشد. اما درست در همین‌جا پرسش‌های اساسی مطرح می‌شوند: این برنامه‌ها چگونه عملی شدند؟ چه نهادهایی ساخته شد؟ کدام اصلاحات موفق بودند و کدام‌ها با شکست یا مشکل روبه‌رو شدند؟ حکومت امانی چه اشتباهاتی داشت؟ رابطهٔ دولت با مردم چگونه بود؟

این‌ها پرسش‌هایی‌اند که یک تحلیل تاریخی باید، دست‌کم، به آن‌ها نزدیک شود.

اما در این نوشته، پاسخ بسیار ساده‌تر از پیچیدگی واقعیت تاریخی است: یک طرف نمایندهٔ علم، خرد و روشنایی است و طرف دیگر در جهل، ترس و تاریکی قرار دارد. و این طرف دوم، در عمل، همان مردم‌اند.

این نگاه ساده‌سازانه در جای دیگری از نوشته نیز خود را آشکار می‌کند. نویسنده می‌گوید نهضت امانی بازتاب خواسته‌های بخش بزرگی از مردم بود؛ اما چند سطر بعد، همان جامعه را مردمی معرفی می‌کند که در «تاریکی ترس» به سر می‌بردند و توان پذیرش تحول را نداشتند.

اینجا یک تناقض آشکار شکل می‌گیرد: اگر بخش بزرگی از مردم خواهان آن نهضت و اصلاحات بودند، پس چگونه همان مردم چنان گرفتار ترس و تاریکی بودند که توان پذیرش تحول را نداشتند؟ و اگر جامعه واقعاً آمادگی پذیرش آن تغییرات را نداشت، چگونه می‌توان با اطمینان گفت که نهضت امانی بازتاب خواسته‌های بخش بزرگی از همان جامعه بود؟

مشکل اصلی این است که در این روایت، امان‌الله خان نه به‌عنوان یک شخصیت تاریخی با دستاوردها، اشتباهات، موفقیت‌ها و ناکامی‌هایش، بلکه تقریباً به‌صورت موجودی تصویر می‌شود که حق اشتباه ندارد. هرچه موفق است، نتیجهٔ خرد و آینده‌نگری اوست؛ و هرچه شکست می‌خورد، تقصیر «جهل»، «ترس» و «تاریکی» مردمی است که گویا توان رسیدن به سطح اندیشه‌های او را نداشتند.

اما تاریخ‌نگاری جدی چنین تقسیم‌بندی آسانی را نمی‌پذیرد. امان‌الله خان می‌تواند شخصیت مهم، اصلاح‌طلب و آینده‌نگری باشد و در عین حال، در سیاست‌ها، شیوهٔ اجرای اصلاحات، سرعت تغییرات، شناخت جامعه و رابطهٔ دولت با نیروهای اجتماعی نیز اشتباهاتی داشته باشد. پذیرفتن این احتمال نه توهین به امان‌الله خان است و نه انکار دستاوردهای او؛ برعکس، نخستین گام برای بیرون کشیدن او از افسانه و بازگرداندنش به تاریخ است.

اینجا یک پرسش روشن وجود دارد: مردم پشتیبان نهضت بودند یا مخالف آن؟

اگر بخش بزرگی از مردم خواهان این تحول بودند، باید توضیح داده شود که چرا مقاومت گسترده در برابر آن شکل گرفت. و اگر جامعه توان پذیرش این اصلاحات را نداشت، پس چگونه همان نهضت «پژواک خواسته‌های بخش بزرگی از مردم» بود؟

البته ممکن است پاسخ این باشد که جامعه یکدست نبود و گروه‌ها و اقشار مختلف، مواضع متفاوتی داشتند؛ اما نویسنده چنین توضیحی ارائه نمی‌کند. او هر دو روایت را می‌خواهد، بی‌آن‌که میان آن‌ها پلی بزند.

زیرا در این روایت، امان‌الله باید هم قهرمان محبوب بخش بزرگی از مردم باشد و هم قربانی همان مردمی که گویا «روشنایی» را درک نکردند و توان پذیرش تحول را نداشتند.

سه نبردی که قرار است تمام تاریخ جهان را توضیح دهد

یکی از عجیب‌ترین بخش‌های نوشته آنجاست که نویسنده اعلام می‌کند در تاریخ جهان همواره سه نبرد بزرگ جریان داشته است: «مشروطه در برابر مشروعه، استقلال در برابر سلطهٔ دودمانی و علم در برابر جهل».

این جمله از نظر آهنگ و لحن شاید پرقدرت به نظر برسد، اما اگر اندکی مکث کنیم، پرسش‌ها آغاز می‌شوند.

کدام تاریخ جهان؟ تاریخ اروپا؟ آسیا؟ افریقا؟ چین؟ هند؟ امریکای لاتین؟ تمدن‌های باستانی؟ چگونه تمام تاریخ پیچیدهٔ جهان به این سه نبرد خلاصه شده است؟

و مهم‌تر از آن، چرا استقلال در برابر «سلطهٔ دودمانی» قرار گرفته است؟ یک کشور می‌تواند مستقل باشد و در عین حال سلطنت موروثی داشته باشد. یک کشور نیز می‌تواند جمهوری باشد، اما از نظر سیاسی یا اقتصادی وابسته باشد.

این‌ها دو مفهوم متفاوت‌اند و نمی‌توان صرفاً برای ساختن یک جملهٔ خوش‌آهنگ، آن‌ها را در برابر یکدیگر قرار داد.

مخالفان؛ همه در یک صف تاریکی

نویسنده مخالفان امان‌الله را شامل ملاها، تاجران، پیشوایان محلی، صاحبان قدرت و برخی نخبگان می‌داند و آنان را نیروهایی معرفی می‌کند که در برابر «روشنایی» ایستاده بودند.

اما آیا همهٔ این گروه‌ها انگیزهٔ مشترک داشتند؟

آیا یک تاجر، یک رهبر محلی، یک عالم دینی و یک رقیب سیاسی دقیقاً به یک دلیل با حکومت مخالفت می‌کردند؟

تاریخ با این روش فهمیده نمی‌شود که همهٔ مخالفان را در یک صف قرار دهیم و نام آن صف را «تاریکی» بگذاریم.

ممکن است میان مخالفان یک حکومت، آدم‌های واپس‌گرا، قدرت‌طلب، ناراضی، رقیب سیاسی، مدافع منافع محلی و کسانی نیز وجود داشته باشند که با شیوهٔ اجرای سیاست‌ها مشکل داشته‌اند.

اگر همهٔ آنان را یک‌جا «دشمن روشنایی» بنامیم، دیگر نیازی به تحلیل باقی نمی‌ماند.

خطای امان‌الله؛ حتی اشتباه هم به فضیلت تبدیل می‌شود

نویسنده سرانجام می‌پذیرد که اصلاحات امانی با شتاب انجام شد و حکومت از نهادهای پایدار و کافی برخوردار نبود.

این نکته می‌توانست آغاز یک بررسی جدی باشد.

اما حتی اینجا نیز نویسنده نمی‌تواند از قهرمان خود فاصله بگیرد. شتاب‌زدگی اصلاحات به «شتابی صادقانه» تبدیل می‌شود.

یعنی قهرمان حق اشتباه ندارد. اگر برنامه‌ای شکست خورد، مشکل جامعه بود؛ اگر مقاومت شکل گرفت، تقصیر نیروهای تاریک بود؛ اگر اصلاحات با شتاب انجام شد، این شتاب نیز نشانهٔ صداقت و آرمان‌خواهی بود.

به این ترتیب، شخصیت تاریخی از بررسی واقعی بیرون کشیده می‌شود.

اما امان‌الله خان، هر اندازه مهم و اثرگذار بوده باشد، انسان بود؛ نه فرشته .او می‌توانست دستاورد داشته باشد و در عین حال اشتباه نیز کرده باشد.

اتفاقاً بررسی اشتباهات یک شخصیت تاریخی به معنای دشمنی با او نیست. کسی که نتواند شخصیت محبوب خود را نقد کند، در حقیقت او را از تاریخ بیرون برده و به عالم تقدس منتقل کرده است.

قدیس به تحقیق نیاز ندارد؛ ایمان می‌خواهد. اما شخصیت تاریخی باید مورد پرسش قرار گیرد.

از «سند و مدرک» تا سندی که دیده نمی‌شود

این مشکل در نوشتهٔ دیگر ن. جلیل‌زاد دربارهٔ قتل داوود خان و اعضای خانواده‌اش نیز دیده می‌شود.

موضوع نوشته مهم و دردناک است. قتل داوود خان و اعضای خانواده‌اش حادثه‌ای بزرگ در تاریخ معاصر افغانستان است و حق هر پژوهشگر و شهروند است که دربارهٔ آن پرسش کند و خواهان روشن شدن جزئیات شود.

اما ن. جلیل‌زاد در این نوشته پیوسته از «اسناد فراوان»، «شواهد تاریخی»، «مدارک مکتوب»، «شهادت‌های شفاهی» و «تحقیقات مستند» سخن می‌گوید.

پرسش ساده این است:

این اسناد دقیقاً : کدام سند؟ کدام نویسنده؟ کدام شاهد؟ کدام کتاب؟ کدام گزارش؟ کدام مدرک‌اند؟

خواننده نمی‌تواند با عبارت «اسناد فراوان وجود دارد» کار زیادی انجام دهد. تاریخ‌نگاری علمی با نشان دادن سند پیش می‌رود، نه با خبر دادن از وجود سند .این درست مانند آن است که کسی بگوید: «من گنج بزرگی دارم، اما فعلاً محل آن را نمی‌گویم.»

خوب، تا زمانی که گنج نشان داده نشود، دیگران فقط با ادعای وجود گنج روبه‌رو هستند.

و سپس نوبت به ستایش دوستان می‌رسد

اما شاید جالب‌ترین بخش ماجرا، تنها در نوشته‌های ن. جلیل‌زاد دربارهٔ امان‌الله و داوود خان نیست .در کنار این نوشته‌ها، فرهنگ عجیبی از ستایش متقابل نیز دیده می‌شود و این زمانی است که تاریخ‌نگاران برای یکدیگر مدال می‌دهند و ناگهان با دنیای عجیبی روبه‌رو می‌شوید؛ دنیایی که در آن تقریباً همه «دانشمند بزرگ» اند، همه «صاحب آثار ماندگار» اند، همه «اخلاق و علم را باهم پیوند زده‌اند»، همه «بر اساس سند و مدرک» سخن می‌گویند و، از همه مهم‌تر، هیچ‌کس در حق دیگری «گزافه» نمی‌گوید.

اما خواننده‌ای که این ستایش‌نامه‌ها را پشت سر هم بخواند، ممکن است لحظه‌ای مکث کند، برگردد و به عنوان نظر اندازد تا مطمئن شود مدیحه ای از انوری ابیوردی را در دست ندارد.

جلیل‌زاد پس از شنیدن سخنان کاظم در یک برنامهٔ تلویزیونی که هدف آن کاملاْ روشن بود، او را شخصیتی برجسته در علم و فرهنگ افغانستان معرفی می‌کند؛ اقتصاددان، پژوهشگر، مورخ، مدیر، استاد، صاحب دانش عمیق، پاک‌نفس، صادق، متعهد و دارای آثار معتبر و ماندگار.

خواننده بعد از خواندن این همه صفت، ممکن است با خود بگوید: خوب، آیا چیزی هم باقی مانده که داکتر کاظم در آن برجسته نباشد؟

بعد محمداعظم سیستانی وارد صحنه می‌شود و زیر نوشتهٔ ن. جلیل‌زاد، نخست از «شرف و وجدان» ن. جلیل‌زاد ستایش می‌کند و سپس سیدعبدالله کاظم را دانشمند متواضع، شخصیت برجسته و سرمایهٔ علمی افغانستان می‌نامد و پیشنهاد می‌کند نظریات و تزهای او در نصاب تحصیلات عالی گنجانده شود.

به این ترتیب، یک نفر از نفر دوم تعریف می‌کند، نفر سوم از تعریف نفر اول خوشش می‌آید و سپس تعریف بزرگ‌تری به آن اضافه می‌کند.

این شیوه را می‌توان چرخهٔ ستایش متقابل نامید.

یکی می‌نویسد.

دیگری می‌گوید عالی است.

سومی می‌گوید نه، عالی کافی نیست؛ این یک اثر بزرگ و نویسنده‌اش یک شخصیت برجسته است.

بعد احتمالاً جای افراد عوض می‌شود و دستگاه دوباره به کار می‌افتد.

در چنین فضایی، القاب با سرعت عجیبی تولید می‌شوند: «دانشمند»، «مورخ»، «استاد»، «صاحب اثر ماندگار»، «سرمایهٔ علمی»، «شخصیت ملی» و «صاحب اندیشه‌های عالی».

اما در میان این همه لقب، یک چیز کم‌رنگ است:

نقد.

مشکل این نیست که سه دوست از یکدیگر تعریف می‌کنند. دوستی جرم نیست و ستایش از دوست نیز ممنوع نیست. مسئله از جایی آغاز می‌شود که همین دوستان، در نوشته‌های دیگر خود، پیوسته از «علم»، «روش تحقیق»، «سند»، «مدرک»، «حقیقت تاریخی» و مبارزه با «گزافه‌گویی» سخن می‌گویند.

درست در همین‌جا آدم دلش می‌خواهد یک سؤال ساده بپرسد:

این همه صفت و لقب بر اساس کدام معیار علمی توزیع می‌شود؟

اگر کسی بگوید فلان کتاب ارزشمند است، بسیار خوب؛ باید گفت چرا؟ چه چیز تازه‌ای به دانش ما افزوده است؟ کدام سند جدید را بررسی کرده؟ کدام ادعا را اثبات کرده؟ کجا با روایت‌های پیشین تفاوت دارد؟

اما در این حلقه، گاهی به نظر می‌رسد که یک جملهٔ ساده کافی است: «او دانشمند بزرگی است.» سپس نفر دوم می‌گوید: «دقیقاً، و تازه بسیار هم متواضع است.» نفر سوم اضافه می‌کند: «به‌قدری متواضع است که باید آثارش در نصاب تحصیلات عالی گنجانده شود.»

و بدین ترتیب، دوسیهٔ علمی بسته می‌شود.

ن. جلیل‌زاد در نوشتهٔ دیگری با عنوان پرطنین «تاریخ را نمی‌توان به دار زد؛ روزی از خاک برمی‌خیزد»، بار دیگر دربارهٔ قتل داوود خان و اعضای خانواده‌اش سخن می‌گوید.

موضوع، بدون تردید، تلخ و مهم است. اما مشکل این نوشته در موضوع آن نیست؛ مشکل در شیوهٔ نوشتن آن است.

نویسنده پیوسته از «حقیقت»، «سند»، «شهادت»، «روش تاریخ‌نگاری» و «تحلیل علمی» سخن می‌گوید. حتی به‌درستی تأکید می‌کند که تاریخ‌نگاری باید بر «سند در برابر سند، شاهد در برابر ادعا و تحلیل علمی در برابر ابهام‌پراکنی» استوار باشد.

این حرف کاملاً درست است.

اما خواننده حق دارد بپرسد: پس سندهای این مقاله کجاست؟

نامی از سند مشخصی برده نمی‌شود. معلوم نیست کدام تحقیق، کدام مدرک، کدام روایت یا کدام شهادت، دقیقاً چه ادعایی را ثابت می‌کند. در عوض، عباراتی چون «اسناد فراوان»، «شواهد بسیار»، «مدارک مکتوب»، «شهادت‌های شفاهی» و «تحقیقات تاریخی» به‌صورت کلی و بدون معرفی روشن منابع تکرار می‌شوند.

سند در این مقاله مانند مهمان بسیار محترمی است که همه از آمدنش خبر می‌دهند، اما خودِ مهمان هرگز وارد اتاق نمی‌شود.

جالب‌تر این‌که نویسنده خود هشدار می‌دهد که در عصر تکنالوژی باید با اسناد با احتیاط و روش علمی برخورد کرد. حرف درستی است. اما درست پس از آن، به خواننده می‌گوید که دربارهٔ برخی رویدادها، واقعیت آن‌قدر روشن و مسلّم است که تقریباً جایی برای پرسش باقی نمی‌ماند.

اینجا یک تناقض آشکار روبرو هستیم: اگر واقعیت چنان روشن و مسلّم است که جایی برای پرسش باقی نمی‌گذارد، پس تأکید بر احتیاط و برخورد علمی با اسناد برای چیست؟ مگر روش علمی دقیقاً از همین‌جا آغاز نمی‌شود که هیچ ادعایی صرفاً به دلیل محبوب‌بودن یا تکرارشدن، از بررسی و پرسش معاف نباشد؟

پرسش اصلی این است: آیا باید با هر سند و هر روایت با تردید، بررسی و احتیاط علمی برخورد کرد، یا این احتیاط فقط زمانی لازم می‌شود که سند یا روایت با باورهای ما سازگار نباشد؟ و هنگامی که نوبت به روایت محبوب ما می‌رسد، آیا می‌توان از همان آغاز اعلام کرد که موضوع «مسلّم و غیرقابل انکار» است و عملاً دوسیهٔ پرسش را بست؟

این تناقض کوچک نیست. این همان نقطه‌ای است که تاریخ‌نگاری به دو بخش تقسیم می‌شود: برای اسنادی که روایت مورد علاقه را تأیید می‌کنند، یقین و حکم قطعی؛ برای اسنادی که پرسش ایجاد می‌کنند، تردید و احتیاط.

نام این شیوه، به زبان ساده، «یک بام و دو هوا» است.

گذشته برای همه هست، مگر برای خود مورخ؟

ن. جلیل‌زاد، دست‌کم بر اساس آنچه خود از هویت خویش ارائه کرده، با نامی مستعار می‌نویسد؛ ازاین‌رو، دربارهٔ وابستگی‌های سیاسی او در گذشته و حال نمی‌توان با قاطعیت سخن گفت. وقتی هویت واقعی و پیشینهٔ سیاسی یک نویسنده روشن نیست، نسبت‌دادن وابستگی مشخص به او نیز بدون سند، خود نوعی ادعا خواهد بود.

اما باید از همان آغاز یک نکته را روشن ساخت: داشتن گذشتهٔ سیاسی، هیچ‌کس را از حق نوشتن، پژوهش و اظهار نظر محروم نمی‌کند. انسان می‌تواند عضو یک حزب یا جریان سیاسی بوده باشد، سپس از آن فاصله گرفته باشد، دیدگاه‌های گذشتهٔ خود را تغییر داده یا حتی آن‌ها را به‌صراحت نقد کرده باشد. گذشتهٔ سیاسی، به‌خودی‌خود نه جرم است و نه دلیل بی‌اعتباری نوشته‌های امروز یک فرد.

بااین‌حال، گذشته نیز چیزی نیست که بتوان آن را به‌کلی از بررسی کنار گذاشت؛ به‌ویژه هنگامی که بحث بر سر تاریخ، سیاست و داوری دربارهٔ شخصیت‌ها و جریان‌های سیاسی است. محمداعظم سیستانی سابقهٔ عضویت و فعالیت در ساختار حزب دموکراتیک خلق و سپس حزب وطن را داشته و، بر اساس روایت‌های موجود دربارهٔ زندگی سیاسی او، تا سطوح بالای آن ساختار نیز پیش رفته است. سیدعبدالله کاظم نیز در گذشته فعالیت سیاسی داشته است.

اما مسئله این نیست که این پیشینه‌ها را به‌عنوان مدرک جرم یا دلیل رد نوشته‌های امروز آنان مطرح کنیم. چنین روشی اساساً غلط است. پرسش این است که اگر پیشینهٔ سیاسی، موقعیت اجتماعی و تجربهٔ گذشتهٔ افراد در فهم دیدگاه‌ها و نوشته‌های آنان اهمیت دارد، چرا این اصل باید فقط دربارهٔ بعضی‌ها به کار برده شود؟

نویسنده نمی‌تواند هنگام بررسی شخصیت‌ها و مخالفان فکری خود، گذشتهٔ سیاسی آنان را با ذره‌بین بررسی کند و از آن برای توضیح انگیزه‌ها، دیدگاه‌ها و مواضع امروزشان استفاده کند، اما هنگامی که نوبت به افراد هم‌سو یا نزدیک به روایت مورد علاقه‌اش می‌رسد، ناگهان همان گذشته را مسئله‌ای کاملاً بی‌اهمیت بداند. یا گذشته در فهم مواضع سیاسی و فکری انسان اهمیت دارد، یا ندارد. نمی‌توان برای دشمن یک معیار ساخت و برای دوست معیاری دیگر.

اگر کسی از گذشتهٔ خود فاصله گرفته است، بسیار خوب. اگر آن گذشته را نقد کرده و توضیح داده که چرا دیدگاهش تغییر کرده، بهتر. چنین تغییری نه نقطهٔ ضعف، بلکه می‌تواند نشانهٔ رشد فکری و توانایی بازنگری باشد. اما فاصله‌گرفتن از گذشته با حذف گذشته یکی نیست. نقد گذشته با وانمودکردن به این‌که گذشته هرگز وجود نداشته نیز تفاوت دارد.

تاریخ‌نگاری ماشین لباس‌شویی نیست که انسان چند کتاب و مقاله را در آن بیندازد و گذشته‌های سیاسی، مواضع پیشین و تجربه‌های فکری‌اش پاک و اتوکشیده بیرون بیاید.

سخن آخر

مشکل ن. جلیل‌زاد این نیست که زیاد می‌نویسد.

مشکل این نیست که امان‌الله خان و داوود خان را دوست دارد.

مشکل این نیست که دوستانی دارد که از نوشته‌های او حمایت می‌کنند.

مشکل از جایی آغاز می‌شود که ستایش جای نقد، استعاره جای استدلال و حکم قطعی جای سند را می‌گیرد.

در یک نوشته، از «چراغ»، «خون»، «نبض»، «امید» و «روشنایی» آن‌قدر استفاده می‌شود که شخصیت تاریخی، آرام‌آرام، از یک انسان با توانایی‌ها و خطاهایش به موجودی افسانه‌ای تبدیل می‌شود؛ موجودی که دستاوردهایش نشانهٔ نبوغ است و ناکامی‌هایش همیشه به گردن دیگران، جامعه، جهل و تاریکی می‌افتد.

در نوشته‌ای دیگر، از سند، حقیقت و روش علمی سخن گفته می‌شود؛ اما هنگامی که خواننده دنبال خودِ سند می‌گردد، با عبارت‌های کلی مانند «اسناد فراوان»، «شواهد بسیار» و «تحقیقات تاریخی» روبه‌رو می‌شود، بی‌آن‌که روشن باشد دقیقاً کدام سند، کدام پژوهش و کدام شاهد، چه ادعایی را ثابت می‌کند. گاهی نیز جای استدلال را اتهام و دشنام می‌گیرد؛ و شاید همین فضای پر از اتهام و دشنام یکی از دلایلی باشد که ن. جلیل‌زاد ترجیح داده است با نامی مستعار بنویسد.

در کنار همهٔ این‌ها، حلقه‌ای از ستایش‌های متقابل نیز شکل می‌گیرد؛ حلقه‌ای که در آن هرکس دیگری را «دانشمند»، «مورخ» و صاحب «اثر ماندگار» می‌خواند، بی‌آن‌که گاهی روشن شود معیار این بزرگی چیست و کدام اثر، با چه روش و استدلالی، چنین جایگاهی را به دست آورده است.

شاید مشکل اصلی افغانستان کمبود «چراغ»، «نبض» و «رود استقلال» نباشد.

شاید مشکل بسیار ساده‌تر باشد.

شاید وقت آن رسیده باشد که هرکس ادعایی می‌کند، سندش را روی میز بگذارد.

اگر کتابی ارزشمند است، نشان داده شود چرا.

اگر کسی مورخ بزرگی است، کارش بررسی و نقد شود.

اگر شخصیتی تاریخی بزرگ است، هم دستاوردهایش دیده شود و هم اشتباهاتش.

و اگر دوست یا هم‌فکر ما مقاله‌ای نوشته که ضعف دارد، به‌جای آن‌که برایش قصیده‌ای تازه بسراییم، یک‌بار هم بگوییم:

برادر یا رفیق، این‌جا استدلالت ضعیف است. این‌جا اغراق کرده‌ای. و این‌جا، لطفاً سندت را نشان بده.

شاید تاریخ‌نگاری افغانستان بیشتر از هر چیز دیگری به همین سه جمله نیاز داشته باشد.

زیرا تاریخ با شمع و چراغ روشن نمی‌شود.

تاریخ با سند، پرسش و نقد روشن می‌شود.

طالبان؛ از جنگ نیابتی تا امارت استبدادی

زموږ انګلیسي ویبپاڼه: 

د دعوت رسنیز مرکز ملاتړ وکړئ
له موږ سره د مرستې همدا وخت دی. هره مرسته، که لږه وي یا ډیره، زموږ رسنیز کارونه او هڅې پیاوړی کوي، زموږ راتلونکی ساتي او زموږ د لا ښه خدمت زمینه برابروي. د دعوت رسنیز مرکز سره د لږ تر لږه $/10 ډالر یا په ډیرې مرستې کولو ملاتړ وکړئ. دا ستاسو یوازې یوه دقیقه وخت نیسي. او هم کولی شئ هره میاشت له موږ سره منظمه مرسته وکړئ. مننه

د دعوت بانکي پتهDNB Bank AC # 0530 2294668 :
له ناروې بهر د نړیوالو تادیاتو حساب: NO15 0530 2294 668
د ویپس شمېره Vipps: #557320 :

Support Dawat Media Center

If there were ever a time to join us, it is now. Every contribution, however big or small, powers our journalism and sustains our future. Support the Dawat Media Center from as little as $/€10 – it only takes a minute. If you can, please consider supporting us with a regular amount each month. Thank you
DNB Bank AC # 0530 2294668
Account for international payments: NO15 0530 2294 668
Vipps: #557320

Comments are closed.