!ماه مبارک رمضان در کابل قدیم

عادله ادیم

27
ماه مبارک رمضان در کابل قدیم !
یادی از خاطرات سال‌های دور، از روزگار شیرین کودکی‌ام که هنوز چون تصویری زنده در ذهنم روشن است. بیشتر ما آن روزهای پرصفا را تجربه کرده‌ایم یادشان گرامی باد. ماه رمضان در کابل قدیم حال و هوای دیگری داشت.
آنزمان، مردم آمدن ماه مبارک رمضان را باشور شوق و با بی صبری روز شماری می‌کردند و رؤیت هلال را در آسمان پر ستاره می‌جستند.
شکسته دلان انتظار آمدن ماه مبارک را می‌کشیدند، تا با بال های توبه بسوی سرزمین عفو وبخشایش پرواز کنند.
با رؤیت هلال موجی از شور و شادمانی در دل‌های شان زنده می‌شد.
پیش از فرا رسیدن ماه رمضان مردم به صفا کاری منازل، مساجد و اماکن مذهبی می پرداختند؛ با آمدن ماه رمضان صدای دلنشین عارفان خداپرست در کوچه‌پس‌کوچه‌های شهر می‌پیچید .صفا، صمیمیت وصداقت از در ودیوار کابل موج می‌زد.
در آن روزگاران، سادگی در شهر حاکم بود ، قلب‌های مردمان همچون آيینه مصفا بود.
دل‌های شان پر از اخلاص و عشق به خداوند بود
هر کسی کوشش می‌کرد کاری انجام دهد که رضای خدا در آن باشد، با قلب های پاک شان باورمند بودند، که ماه مبارک رمضان ماه مهمانی خداست بناء هرکس کوشش می‌کرد تا مهمان خوب خدا باشد، از این مهمانی سربلند بیرون آید و خود را یک مسلمان و یک انسان خوب ثابت کند.
روزه گرفتن در آن سال‌ها اخلاص ،لطف وصفای دیگری داشت. مردم سخاوت‌مند‌تر می‌شدند، اگر در بساط خود چیزی نداشتند، باز هم لقمه نان‌شا‌ن را با مستمندان تقسیم می‌کردند
با کودکان یتیم مانند اولاد خود مهربان بودند، در ماه رمضان حضور مردم در مساجد پر رنگ تر می‌گردید.
هریکی تلاش می‌ورزید تا پنج وقت نماز را در جماعت اداء نماید، هر طرف سخن از نماز ‌ و تلاوت قرآن بود.
در ماه رمضان سفره های غریبانه اندکی رنگین‌تر می شد، در سفره های افطار از دوستان ،آشنایان وبخصوص از مستمندان پذیرایی می‌کردند.
دعا های شان برای خیر وخوشبختی همدیگر و برای هدایت جامعه به راه راست بود.
مردم با اخلاص روزه میگرفتند و از عبادت در این ماه ضیافت الهی لذت می برند.
من هم از همان ایام کودکی مشتاق ماه رمضان بودم و هستم، معلم دینی من پدر کلان مرحومم بود.
نماز خواندن را از آن بزرگمرد آموختم. در ماه رمضان دانه های تسبیح خود را دانه دانه شمرده و ساعت ها از فضیلت ماه رمضان برایم می‌گفت .گاهی به طرف چهره نورانی اش وگاهی به دانه های تسبيح شیشه‌ای‌‌اش که مانند دانه های گران قیمت درخشش داشت خیره می شدم. سخنانش مستقیم در دل ودماغم جا می‌گرفت فردای آنروز با آمادگی کامل مکتب می‌رفتم معلم مضمون دینی ما با همان لبخند مهربانش از من استقبال می‌کرد، در ساعت تفریح در صحن مکتب همه شاگردان دور هم جمع می شدیم واز همدیگر می‌‌پرسیدیم ( روزه هستی یا کوزه ؟ )اگر کسی میگفت روزه باز مثل داکترصاحبان متخصص از او می خواستیم زبانش را نشان دهد. انگار که می توانیستم از این طریق حقیقت را کشف کنیم ، بچه های بیچاره تف دهن خود را قورت کرده زبان خوده نشان می دادند ،باز ما تشخیص می‌کردیم که ها راستی روزه دارد .
بزرگان از ایمان قوی وکودکان از سر شوق روزه می‌گرفتند. من‌هم يگان روز روزه می گرفتم در طول روز چندین بار به سراغ خوراکی‌ها می‌رفتم‌ .دهنم آب می‌زد، پاهایم می لرزید، باز سخنان پدر‌گلان مرحومم بیادم می آمد که می گفت: گرسنگی و تشنگی در ماه رمضان درس صبر وشکیبایی‌ست، صدای قلبم را می شنیدم و تحمل می‌کردم .
وقت غروب که خورشید آخرین نگاه اش را از روی درخت سنجد حویلی ما بر‌میداشت مادر مهربانم به آسمان نگاهی می‌کرد، که دیگر آفتاب غروب کرده و هوا کمی تاریک شده. روی سُفه حویلی را آبپاشی كرده و سفرهٔ ساده افطاری را پهن می‌کرد. هوای خانه‌ی کوچک ما مملو از عشق ‌و تازه‌گی می‌شد؛ مثلی که فرشته گان از هفت آسمان عشق به سوی زمین فرود آمده اند و هرسو آب رحمت الهى باریده باشد .
من‌هم به بام خانه میرفتم تا صدای اذان را بشنوم و به همه مژده بدهم که وقت افطار شده در ماه رمضان صدای بلند گوهای مساجد بلند تر و صاف تر از همیشه بود که با شنیدن اذان با اواز بلند صدا میکردم: روزه تانرا افطار کنید ملا اذان داد، روزه تانرا افطار كنيد،خوب‌ ترين امام، امام مسجد کوچهٔ خود ما بود همیشه کمی زود‌تر از بقیه اذان می‌داد صدای دلنشین داشت ،نداى بلند آذان او تاهنوز در گوش‌هایم طنین‌انداز است .
خوش ترین لحظه ماه مبارك رمضان وقت افطار بود همکی ما به مهمانی پروردگا دور سفره افطار جمح می‌شدیم دعا پر عاطفه مادرم خیر وبرکت دسترخوان بود ،گاهی زیر لب زمزمه می‌کرد و گاهی دستان خود را سوی آسمان بالا برده و با آواز بلند دعا می‌خواند که مانند نجوای فرشته‌گان آسمانی روح و ضمیر‌ام را نوازش می‌داد ،
در آن روزگاران همسایه‌ها مثل اعضای یک خانواده بودند، با عشق غذا می‌پختند و میان یکدیگر تقسیم می‌کردند. هنگام افطار، سفره‌ها با عطر همدلی و مهربانی رنگین می‌شدند،
پس از افطار، کابل حال و هوای دیگری پیدا می‌کرد. دکان‌ها و رستورانت‌های شهر تا نیمه‌شب باز بودند، و دکانداران به احترام ماه مبارک، به مشتریان تخفیف می‌دادند. فضای شهر سرشار از شادی و شور می‌شد. بسیاری از خانواده‌ها برای تفریح و گردش شبانه بیرون می‌رفتند، و محافل شعر و موسیقی سنتی در رستورانت‌ها و هوتل‌های معروف شهر به حضور گرم ،استاد سراهنگ ،هماهنگ ،رحیم‌بخش … رونق می‌گرفت. شاعران و هنرمندان گرد هم می‌آمدند و در فضایی صمیمی، با خواندن شعر و غزل، شب‌های رمضان را خاطره‌انگیز می‌کردند.
در گوشه‌ای دیگر از شهر، در خانقاه‌های کوچهٔ مرادخانی، خرابات ،چنداول و باغ علی‌مردان ،عاشقان و عارفان …شب های جمعه ذکر و نعت‌خوانی تا سحر ادامه داشت. صداهای آرام و ملکوتی ذاکران، در فضای شبانه کابل طنین‌انداز می‌شد و دل‌های عاشقان را به وجد می‌آورد. پدرم هم پس از افطار نزد میر فخرالدین آغا در خانقاه می‌رفت و تا سحر می‌ماند و همراه با دیگر مشتاقان، به ذکر خدا و نعت‌خوانی می‌پرداختد و در مورد عرفان، تقوا و اخلاق سخنرانی می‌کردند.
در نیمه‌های شب گروهی از نوازندگان به نام «رمضانی»
به در خانه‌ها می آمدند ،سرودهای سنتی رمضان را میخواندند (رمضان رفته رفته باز امد، بى نماز ها سر نماز آمد) پولی را که بدست می آوردند ،بخشی از آن‌را به نیازمندان می‌بخشیدند .
واقعا مردم از این ماه پر فضیلت و خیر لذت می بردند ،در وقت سحر تمام اعضای خانواده اگر روزه هم نمی‌گرفتند سر سفره حضور پیدا می کردند تا از فیض وبرکت دعا سحری بی بهره نمانند، دست‌کم در ثواب روزه داران سهیم شوند .من‌هم اظهار میکردم که مرا بیدار کنند اگر بیدارم نمی کردن باز گله می‌کردم ، زمانیکه بیدار می‌شدم، می دیدم چراغ پنجره های بزرگ وکوچک همسایه ها یکی‌یکی روشن می‌شد؛ اگر چراغ کدام همسایه خاموش می‌بود، نگران می‌شدم ،بعضی همسایه ها نه ساعت زنگ دار داشتند و نه رادیو ‌،همسایه‌ی همجوار باید به دیوار شان با مشت میکوبید تا بیدار شوند به مادرم میگفتم : مادر چراغ همسایه خاموش است بیچاره‌ها در خواب مانده‌اند.
مادرم میگفت :«برو دخترام نان خوده بخور هنوز وقت است بیدار می‌شوند » همه مصروف غذا خوردن ودعا می بودند و من متوجه چراغ خانه همسایه‌. دلم می‌خواست چپلق‌ها‌یم را بپوشم وبه یک دوش بروم ،در خانه‌شان را بزنم بیدار شان کنم . هرچه زمان می‌گذشت، نگرانی‌ام بیشتر می‌شد، به دلم می‌گفتم حال ملا اذان میته تا هنوز هم بیدار نشدند، وقتی چراغ‌ همسایه روشن می‌شد، انگار نوری در دلم روشن می‌گردید. از همان لحظه عید‌ام شروع می‌شد و زیر لب می‌گفتم:خدایا شکرت !فردا دیگر همسایه ما گرسنه نمی‌ماند.
شاید دیگر آن رمضان‌های کودکی برنگردند، اما عطر دعاهای مادرم ،صدای آذان ،گرمای سفره‌های ساده‌ی افطار و روشن شدن چراغ همسایه هنوز در دلم زنده است!
با درود و احترام و آرزوی قبولی طاعات و عبادات
عادله ادیم

 

زموږ انګلیسي ویبپاڼه: 

د دعوت رسنیز مرکز ملاتړ وکړئ
له موږ سره د مرستې همدا وخت دی. هره مرسته، که لږه وي یا ډیره، زموږ رسنیز کارونه او هڅې پیاوړی کوي، زموږ راتلونکی ساتي او زموږ د لا ښه خدمت زمینه برابروي. د دعوت رسنیز مرکز سره د لږ تر لږه $/10 ډالر یا په ډیرې مرستې کولو ملاتړ وکړئ. دا ستاسو یوازې یوه دقیقه وخت نیسي. او هم کولی شئ هره میاشت له موږ سره منظمه مرسته وکړئ. مننه

د دعوت بانکي پتهDNB Bank AC # 0530 2294668 :
له ناروې بهر د نړیوالو تادیاتو حساب: NO15 0530 2294 668
د ویپس شمېره Vipps: #557320 :

Support Dawat Media Center

If there were ever a time to join us, it is now. Every contribution, however big or small, powers our journalism and sustains our future. Support the Dawat Media Center from as little as $/€10 – it only takes a minute. If you can, please consider supporting us with a regular amount each month. Thank you
DNB Bank AC # 0530 2294668
Account for international payments: NO15 0530 2294 668
Vipps: #557320

Comments are closed.