شمس و قمرم
وحـشی صـفتا جانـم، تو تاج سرم هستی
در خــنده لب هایـم، در چـشم ترم هستی
هر چند ز نـظر غایـب، از پیش دلم دوری
من هر طرفی رفتم، در دور و برم هستی
چون خون بدن جانم، در جان منی جاری
تـو مـثل نفــس هایــم، زیـر نـظرم هستی
در ظلمت شب…