تعامل با طالبان؛ چرا درست اکنون؟

احمد آریا

61

جناب احمد فواد ارسلا در مقاله «تعامل یعنی نفوذ» کوشیده است سخنان عایشه وهاب درباره رابطه امریکا با افغانستان را در قالب یک اصل ظاهراً ساده و بدیهی توضیح دهد: قدرتی که بر سرزمین مسلط است، خواه‌ناخواه باید طرف تعامل قرار گیرد. از دید او، تعامل به معنای تأیید طالبان نیست؛ بلکه وسیله‌ای برای اعمال نفوذ بر آنان است.

این بخش از استدلال، در ظاهر منطقی است؛ اما یک سوال اساسی را بی‌پاسخ می‌گذارد:

چرا اکنون؟

اگر اصل مسئله این است که «طالبان قدرت را در دست دارد و بنابراین باید با آن تعامل کرد»، این واقعیت از ۱۵ آگست ۲۰۲۱ وجود داشته است. امریکا در تمام این پنج سال نیز تماس‌های محدودی با طالبان داشته و هیچ‌گاه کانال‌های ارتباطی خود را به‌طور کامل نبسته است.

پس چه چیزی در آگست ۲۰۲۶ تغییر کرده است که ناگهان مسئله «تعامل با طالبان» با چنین شتابی به سخن روز تبدیل شده است؟

این سوال را نمی‌توان تنها با تکرار این جمله پاسخ داد که «طالبان قدرت را در دست دارد».

قدرت طالبان پنج سال است که وجود دارد.

آنچه باید توضیح داده شود، تغییر در محیط سیاسی و جیوپولیتیکی پیرامون طالبان است.

چرا اکنون؟

عایشه وهاب تنها چند روز پس از پیروزی در انتخابات ویژه کانگره امریکا، در مصاحبه‌ای با Democracy Now! گفت که امریکا باید با افغانستان رابطه و دیپلوماسی داشته باشد، «صرف‌نظر از اینکه چه گروهی در قدرت باشد». او هم‌زمان سیاست‌های طالبان در برابر زنان و دختران را نیز به‌شدت مورد انتقاد قرار داد.

بنابراین، سخن او را نمی‌توان صرفاً «دفاع از طالبان» خواند. اما نمی‌توان آن را نیز از زمینه سیاسی و جیوپولیتیکی‌ای که در آن بیان شده است، جدا کرد.

سوال ما از جناب ارسلا این است:

چرا درست اکنون؟

چرا پنج سال پس از سقوط جمهوری، در مقطعی که امریکا درگیر یک جنگ بزرگ و فرسایشی با ایران شده، افغانستان دوباره در ادبیات سیاست‌گذاران و مبلغان «تعامل» اهمیت پیدا می‌کند؟

این پرسش زمانی جدی‌تر می‌شود که به محیط منطقه‌ای اطراف افغانستان نگاه کنیم.

جنگ امریکا و اسرائیل با ایران، برخلاف تصور اولیه، کوتاه و تعیین‌کننده نمانده و به یک بحران طولانی و پرهزینه تبدیل شده است. در همین حال، مسئله تنگه هرمز، انرژی، مسیرهای انتقال آن و فشار اقتصادی بر ایران اهمیت بیشتری پیدا کرده‌اند.

پاکستان نیز در همین شرایط بار دیگر به یک بازیگر مهم در معادلات منطقه‌ای امریکا تبدیل شده است.

چین در افغانستان و آسیای مرکزی حضور اقتصادی و استراتیژیک خود را گسترش می‌دهد و رقابت امریکا و چین در آسیای جنوبی و مرکزی اهمیت بیشتری پیدا کرده است.

بنابراین، افغانستان دیگر فقط مسئله یک رژیم منزوی و بحران حقوق بشری نیست. موقعیت جغرافیایی افغانستان می‌تواند در شرایط جدید دوباره ارزش استراتیژیک پیدا کند.

و این همان حلقه مفقوده مقاله ارسلاست.

تعامل با طالبان از دیروز شروع نشده است

آقای ارسلا می‌گوید انزوا هیچ اهرمی برای نفوذ باقی نمی‌گذارد. اما این استدلال نیازمند دقت بیشتری است.

امریکا در پنج سال گذشته، با وجود عدم شناسایی رسمی طالبان، تماس‌های محدودی با این گروه داشته است. بنابراین، مسئله این نیست که امریکا تاکنون هیچ ارتباطی با طالبان نداشته و اکنون ناگهان باید از «انزوا» به «تعامل» روی بیاورد.

تعامل، به معنای تماس، از قبل وجود داشته است.

پس مسئله واقعی این است که چرا اکنون صحبت از گسترش، عادی‌سازی و برجسته‌کردن تعامل با طالبان شدت گرفته است.

این دو موضوع با یکدیگر فرق دارند.

از همین‌جا باید پرسید:

چه نوع تعاملی؟ برای چه هدفی؟ در خدمت کدام منافع؟ و در برابر چه امتیازی؟

اگر تعامل واقعاً ابزاری برای فشار بر طالبان است، باید پرسید این فشار در پنج سال گذشته چه نتیجه‌ای داشته است. آیا طالبان در نتیجه همین تعامل مکاتب دختران را باز کرده است؟ آیا محدودیت‌های زنان را لغو کرده است؟ آیا ساختار سیاسی را فراگیر ساخته است؟ آیا مخالفان سیاسی و اجتماعی خود را پذیرفته است؟

یا برعکس، طالبان آموخته است که می‌تواند بدون تغییر اساسی در سیاست‌های داخلی خود، از روابط دیپلوماتیک، امتیازات اقتصادی و امنیتی و رقابت قدرت‌های منطقه‌ای بهره ببرد؟

بنابراین، «تعامل یعنی نفوذ» یک قانون طبیعی نیست. گاهی تعامل وسیله نفوذ است؛ اما گاهی نیز نفوذ از سوی طرف مقابل اعمال می‌شود و این تفاوت بسیار مهم است.

چه چیزی در حال تغییر است؟

شاید پاسخ را باید در تغییر توازن منطقه‌ای جست‌وجو کرد.

امریکا از افغانستان خارج شد تا هزینه حضور مستقیم خود را کاهش دهد؛ اما خروج نظامی به معنای خروج افغانستان از محاسبات جیوپولیتیکی امریکا نبود.

امروز افغانستان در محیطی قرار گرفته است که در آن ایران، پاکستان، چین، آسیای مرکزی و مسیرهای انرژی، همگی اهمیت بیشتری پیدا کرده‌اند.

در چنین شرایطی، افغانستان می‌تواند دوباره از یک «جنگ پایان‌یافته» به یک موقعیت استراتیژیک در منطقه تبدیل شود.

بگرام را نیز نباید از این معادله حذف کرد

در این میان، مسئله پایگاه هوایی بگرام اهمیت خاصی دارد. بگرام فقط یک پایگاه نظامی سابق نیست؛ موقعیت جغرافیایی آن و ظرفیت آن برای عملیات، نظارت و دسترسی به بخش بزرگی از منطقه، به آن ارزش استراتیژیک می‌دهد.

به همین دلیل، هرگاه هم‌زمان با تغییرات منطقه‌ای، دوباره مسئله بگرام و اهمیت حضور یا دسترسی امریکا به این موقعیت مطرح می‌شود، نمی‌توان آن را صرفاً خاطره‌ای از جنگ گذشته دانست.

البته طرح مسئله بگرام به‌تنهایی ثابت نمی‌کند که امریکا قصد بازگشت نظامی به افغانستان را دارد. اما نشان می‌دهد که افغانستان هنوز می‌تواند برای واشنگتن ارزشی فراتر از یک موضوع حقوق بشری یا یک دوسیهٔ دیپلوماتیک داشته باشد.

بنابراین، بگرام یکی دیگر از دلایلی است که سوال «چرا اکنون؟» را جدی‌تر می‌کند.

اگر افغانستان دوباره در محاسبات امنیتی و جیوپولیتیکی امریکا اهمیت پیدا کند، طبیعی است که رابطه با قدرت حاکم بر افغانستان نیز اهمیت بیشتری پیدا کند. و آن قدرت، امروز طالبان است.

و نقش ترمپ؟

البته نمی‌توان عامل شخصی دونالد ترمپ را نیز نادیده گرفت. ترمپ سیاست خارجی را بیش از بسیاری از روسای جمهور پیشین در قالب معامله، قدرت چانه‌زنی، هزینه، سود و امتیاز می‌بیند. او به پایگاه، منابع، مسیرهای استراتیژیک و منافع اقتصادی نیز از زاویه معامله نگاه می‌کند.

اما اگر بخواهیم همه چیز را به «منفعت‌جویی شخصی ترمپ» تقلیل دهیم، باز هم دچار ساده‌سازی می‌شویم.

پشت سیاست ترمپ، منافع گسترده‌تر دولت امریکا و رقابت این کشور با ایران، چین و روسیه نیز قرار دارد.

بنابراین، مسئله را نباید به این تقلیل داد که «ترمپ نفت افغانستان را می‌خواهد» یا «امریکا دوباره می‌خواهد افغانستان را اشغال کند».

مسئله پیچیده‌تر است:

افغانستان ممکن است دوباره برای قدرت‌های بزرگ، نه به عنوان یک پروژه دموکراسی، بلکه به عنوان یک موقعیت جغرافیایی و استراتیژیک ارزشمند مطرح شود.

و این دقیقاً همان چیزی است که باید بررسی شود.

یک تناقض مهم در استدلال ارسلا

ارسلـا می‌گوید منتقدان باید گزینه بدیل ارائه کنند: جنگ دوباره؟ جنگ نیابتی؟ انزوا؟ اما این یک دوگانه کاذب است. انتخاب مردم افغانستان فقط میان «جنگ امریکا» و «تعامل با طالبان» نیست.

می‌توان با طالبان درباره مسائل مشخص مذاکره کرد، بدون آنکه این تعامل را به استراتیژی سیاسی برای عادی‌سازی رژیم تبدیل کرد.

می‌توان کانال ارتباطی داشت، بدون آنکه روایت طالبان را پذیرفت، می‌توان درباره زندانیان، کمک‌های بشردوستانه، زنان، آموزش، مهاجرت و امنیت تماس داشت، اما هم‌زمان از مشروعیت سیاسی رژیم خودداری کرد.

بنابراین، بحث واقعی نه «تعامل یا انزوا»، بلکه مرز میان تماس دیپلوماتیک و عادی‌سازی سیاسی است. این مرز را نباید عمداً محو کرد.

سوال اصلی هنوز پابرجاست

من از آقای ارسلا نمی‌پرسم که چرا با اصل دیپلوماسی مخالف نیست.

بلکه می‌پرسم:

چرا اکنون، پس از پنج سال، این همه سخن از تعامل با طالبان به میان آمده است؟

چرا درست در زمانی که امریکا درگیر جنگی فرسایشی با ایران است، پاکستان دوباره اهمیت منطقه‌ای پیدا کرده، مسئله تنگه هرمز و انرژی به مسئله امنیت جهانی تبدیل شده، چین حضور خود را در منطقه گسترش می‌دهد و مسئله موقعیت‌های استراتیژیک افغانستان، از جمله بگرام، دوباره مورد توجه قرار گرفته است، ناگهان گروهی از سیاستمداران و مبلغان از ضرورت تعامل امریکا با طالبان سخن می‌گویند؟

و چرا هم‌زمان، شماری از مدافعان و مبلغان طالبان نیز از ضرورت تعامل روشنفکران افغان با طالبان سخن می‌گویند؟

آیا این صرفاً یک تصادف است؟ یا نشانه آن است که توازن جیوپولیتیکی منطقه در حال تغییر است و طالبان می‌کوشد خود را از یک رژیم منزوی به یک بازیگر قابل معامله برای قدرت‌های بزرگ تبدیل کند؟

اگر چنین است، آنگاه وظیفه ما این نیست که به سادگی بگوییم: «تعامل یعنی نفوذ.»

باید بپرسیم:

چه کسی بر چه کسی نفوذ می‌کند؟

آیا امریکا می‌خواهد بر طالبان نفوذ کند، یا طالبان می‌خواهد از رقابت امریکا با ایران، پاکستان، چین و دیگر قدرت‌ها برای تثبیت خود استفاده کند؟

و از همه مهم‌تر:

در این معامله، مردم افغانستان چه چیزی به دست می‌آورند؟

زیرا اگر نتیجه نهایی تعامل تنها این باشد که طالبان از یک رژیم منزوی به یک شریک قابل معامله برای قدرت‌های خارجی تبدیل شود، اما زنان، دختران، کارگران، اقلیت‌ها و میلیون‌ها انسان محروم افغانستان همچنان زیر همان ساختار استبدادی باقی بمانند، آنگاه نام این روند را هرچه بگذاریم، نمی‌توان آن را «نفوذ برای تغییر افغانستان» نامید.

ممکن است آنچه در برابر چشمان ما در حال شکل‌گیری است، نه تغییر طالبان به نفع مردم افغانستان، بلکه تغییر رابطه قدرت‌های بزرگ با طالبان باشد.

و این دو، دو چیز کاملاً متفاوت‌اند.

زموږ انګلیسي ویبپاڼه: 

د دعوت رسنیز مرکز ملاتړ وکړئ
له موږ سره د مرستې همدا وخت دی. هره مرسته، که لږه وي یا ډیره، زموږ رسنیز کارونه او هڅې پیاوړی کوي، زموږ راتلونکی ساتي او زموږ د لا ښه خدمت زمینه برابروي. د دعوت رسنیز مرکز سره د لږ تر لږه $/10 ډالر یا په ډیرې مرستې کولو ملاتړ وکړئ. دا ستاسو یوازې یوه دقیقه وخت نیسي. او هم کولی شئ هره میاشت له موږ سره منظمه مرسته وکړئ. مننه

د دعوت بانکي پتهDNB Bank AC # 0530 2294668 :
له ناروې بهر د نړیوالو تادیاتو حساب: NO15 0530 2294 668
د ویپس شمېره Vipps: #557320 :

Support Dawat Media Center

If there were ever a time to join us, it is now. Every contribution, however big or small, powers our journalism and sustains our future. Support the Dawat Media Center from as little as $/€10 – it only takes a minute. If you can, please consider supporting us with a regular amount each month. Thank you
DNB Bank AC # 0530 2294668
Account for international payments: NO15 0530 2294 668
Vipps: #557320

Comments are closed.