دو میهنپرست، دو مسیر متفاوت: میوندوال، داود خان و دام سیاسی که افغانستان را نابود ساخت
احمد فواد ارسلا
[ این مقاله برای بت پرستان افراطی ظاهر شاه ، شهید داود خان و شهید میوندوال نیست]
رهبری سیاسی هیچگاه به معنای دوری از خطر نبوده است. رهبرانی که تلاش میکنند مسیر ملتهای خود را تغییر دهند، ناگزیر باید در شرایطی تصمیم بگیرند که پیامدهای آن کاملاً قابل پیشبینی نیست. برخی خطرها تاریخ را به سوی بهتر شدن تغییر میدهند، در حالی که برخی دیگر به فاجعه میانجامند. جورج واشنگتن با عبور از رودخانه دلاور در زمستان سال ۱۷۷۶، بقای انقلاب امریکا را به خطر انداخت. شارل دوگل با اعطای استقلال به الجزایر، در برابر مخالفت شدید داخلی در فرانسه، آینده سیاسی خود را به خطر انداخت. انور سادات با سفر تاریخی خود به بیتالمقدس و تلاش برای صلح با اسرائیل، تصمیمی بسیار پرخطر گرفت که در نهایت جان او را گرفت. میخائیل گورباچف اصلاحاتی را آغاز کرد که هدف آن تقویت اتحاد شوروی بود، اما سرانجام همان نظامی که رهبری میکرد فروپاشید.
در همه این موارد، رهبران سیاسی با یک معضل اساسی روبهرو بودند: آیا حفظ وضعیت موجود خطرناکتر است یا تلاش برای تغییرات بزرگ؟ رهبری سیاسی اغلب نیازمند پذیرش خطر است، زیرا خودداری از اقدام نیز میتواند عواقب سنگین داشته باشد.
تاریخ معاصر افغانستان دو نمونه مهم از این واقعیت را ارائه میکند. محمد هاشم میوندوال و محمد داود خان راههای کاملاً متفاوت سیاسی را دنبال کردند، اما هر دو خطرهای بزرگی را پذیرفتند، زیرا باور داشتند افغانستان به اصلاحات اساسی نیاز دارد. روشها، شخصیتها و دیدگاههای آنان درباره حکومتداری بسیار متفاوت بود، اما هر دو به گونهای صادقانه باور داشتند که برای منافع کشور و مردم افغانستان عمل میکنند.
ناکامیهای آنان را نمیتوان نتیجه جاهطلبی شخصی، قضاوت نادرست یا اشتباهات سیاسی دانست. این ناکامیها در محیطی رخ داد که تحت تأثیر جنگ سرد، جنبشهای زیرزمینی مورد حمایت شوروی و یک نظام قانون اساسی قرار داشت که مانع شکلگیری رقابت سیاسی سازمانیافته میشد.
تراژیدی افغانستان در این دوره تنها این نبود که رهبران اشتباه کردند؛ بلکه مشکل اساسی این بود که بنیادهای سیاسی کشور برای اداره رقابتها و اختلافات به شکل مسالمتآمیز، به اندازه کافی نیرومند نبودند. میوندوال و داود خان مسیرهای متفاوتی را برای اصلاح افغانستان انتخاب کردند، اما هر دو با نظامی روبهرو شدند که به تدریج زمینه را برای نیروهای انقلابی سازمانیافته مساعد میساخت.
معضل شاه: ثبات از راه کنترل
قانون اساسی سال ۱۳۴۳ خورشیدی (۱۹۶۴ میلادی) دورهای را آغاز کرد که بعدها به نام «دهه دموکراسی» افغانستان شناخته شد. در ظاهر، این قانون اساسی حکومت پارلمانی، آزادیهای مدنی و امکان نوسازی سیاسی را فراهم میکرد. اما یک عنصر اساسی دموکراسی همچنان وجود نداشت: احزاب سیاسی قانونی.
محمد ظاهر شاه بارها از توشیح قانون احزاب سیاسی خودداری کرد و مانع ایجاد سازمانهای سیاسی رسمی شد. از دید شاه، بعضی ها نظر میدهند که این تصمیم برای حفظ ثبات ضروری بود و بعضی ها معتقد اند که شاه دوام خاندان سلطنتی و قدرت خودش را در نظر داشت. او نگران بود که احزاب قدرتمند سیاسی شاید سلطنت را چلنج بدهند، اختلافات اجتماعی را افزایش دهند و بنیادهای شکننده افغانستان را تضعیف کنند.
گرچه سلطنت برای مدت طولانی به عنوان عامل وحدت ملی دیده میشد و ظاهر شاه باور داشت که اصلاحات تدریجی تحت نظارت سلطنت، امنترین راه پیشرفت است اما دنیا به سرعت به پیش میرفت.
و نتیجتا عواقب این سیاست گسترده بود.
نظامهای دموکراتیک تنها به انتخابات و قانون اساسی وابسته نیستند؛ بلکه به تشکلات بنیادی سیاسی نیاز دارند که به اتباع مملکت اجازه دهند سازمان ایجاد کنند، طرفدار جذب نمایند، رهبران آینده را تربیه کنند و برای کسب قدرت به شکل مسالمتآمیز رقابت نمایند. بدون احزاب سیاسی قانونی، نظام مشروطه افغانستان بیشتر به شخصیت افراد وابسته بود تا تشکلات پایدار.
این وضعیت یک عدم توازن خطرناک ایجاد کرد.
اصلاحطلبان میانهرو که به محدودیتهای قانون اساسی احترام میگذاشتند، امکان ایجاد جنبشهای سیاسی گسترده را نداشتند. در مقابل، سازمانهای افراطی که خارج از چارچوب قانون فعالیت میکردند، با چنین محدودیتهایی روبهرو نبودند.
اتحاد شوروی، در چارچوب رقابتهای جنگ سرد، از سازمانهای کمونیستی زیرزمینی، بخصوص حزب دموکراتیک خلق افغانستان (PDPA)، حمایت میکرد. جناحهای خلق و پرچم این حزب شبکههایی را در میان شاگردان مکاتب و پوهنتون ، ماموران دولتی و صاحب منصبان عسکری ایجاد کردند، در حالی که دیگران با محدودیت عدم رسمیت احزاب سیاسی روبرو بودند.
قمار میوندوال: باور به سیاست مشروطه
محمد هاشم میوندوال یکی از بزرگترین امیدهای افغانستان برای ایجاد یک آینده سیاسی معتدل و مبتنی بر قانون اساسی بود. او که روزنامهنگار، دیپلمات و صدراعظم پیشین افغانستان بود، باور داشت که افغانستان میتواند از طریق بنیاد های دموکراتیک، اصلاحات تدریجی و سیاست بیطرفی واقعی در دوران جنگ سرد، به سوی پیشرفت حرکت کند.
بزرگترین قمار سیاسی میوندوال این بود که باور داشت آزادی سیاسی و باز بودن فضای عمومی میتواند افراطگرایی را شکست دهد.
برخلاف روشهای سرکوبگرانه، میوندوال اجازه داد صداهای مخالف بیشتر شنیده شوند، از جمله انتقادهای گروههای چپ افراطی. او باور داشت که بحث آزاد، شفافیت و مشارکت سیاسی باعث میشود اختلافات سیاسی در چارچوب مسالمتآمیز حل شوند و جذابیت جریانهای افراطی کاهش یابد.
او تلاش کرد حزب دموکراتیک مترقی را در شرایطی ایجاد کند که وضعیت قانونی احزاب سیاسی هنوز روشن نبود. ستراتیژی او بر این باور استوار بود که یک جریان سیاسی معتدل و مسئول میتواند از طریق اندیشه و حمایت عمومی، نه از راه زور و خشونت، قدرت سیاسی به دست آورد.
سیاست خارجی او نیز بر همین اصول استوار بود. میوندوال تلاش کرد افغانستان را از وابستگی به هر دو ابرقدرت، یعنی امریکا و شوروی، دور نگه دارد و باور داشت استقلال افغانستان نیازمند بیطرفی واقعی است.
اما این تصمیمهای اصولی در محیط سیاسی افغانستان خطرهای بزرگی داشت.
از آنجا که نیروهای سیاسی معتدل اجازه ایجاد سازمانهای رسمی و گسترده را نداشتند، در حالی که جریانهای زیرزمینی مورد حمایت شوروی به فعالیت خود ادامه میدادند، سیاست باز میوندوال او را در معرض حملات سیاسی قرار داد، بدون آنکه ابزارهای سازمانی لازم برای دفاع از خود داشته باشد. گروههای رادیکال از آزادیهای دوره دموکراسی برای حمله به او استفاده کردند و در نهایت فشارهای سیاسی بر حکومت او افزایش یافت.
پس از کودتای داود خان در سال ۱۹۷۳، وضعیت میوندوال دشوارتر شد. در میان تاریخنگاران هنوز بحث وجود دارد که آیا میوندوال واقعاً در توطئهای برای سرنگونی حکومت داود خان دخیل بود، آیا کودتاچیان تنها از نام و اعتبار سیاسی او استفاده کردند، یا اتهامات علیه او اساساً ساخته و پرداخته شده بود.
اما آنچه روشنتر است، سرنوشت او پس از زندانی شدن است. میوندوال در شرایطی در زندانی شد که عناصر نزدیک به جناح پرچم حزب دموکراتیک خلق افغانستان نفوذ قابل توجهی در دستگاه امنیتی دولت داشتند. هرچند جزئیات دقیق زنجیره قوماندانی و مسئولیت مستقیم همچنان مورد بحث تاریخی است، شواهد قابل توجه نشان میدهد که افراد وابسته به جناح کمونیستی در تحقیقات و شکنجه او نقش اساسی داشتند. میوندوال در جریان حبس دولتی جان باخت.
مرگ او یکی از برجستهترین مدافعان سیاست مشروطه و دموکراتیک افغانستان را از میان برد. صرف نظر از اینکه او در توطئه علیه داود خان نقشی داشته یا نه، حذف او به سود جریان کمونیستی تمام شد؛ جریانی که بعدها نقش تعیینکنندهای در تحولات سیاسی افغانستان ایفا کرد.
ناکامی میوندوال به این دلیل نبود که او به دموکراسی باور داشت. اشتباه او این بود که تصور میکرد اصول دموکراتیک بدون تشکلات سیاسی بنیادی قدرتمند محافظتکننده میتوانند دوام بیاورند.
قمار داود خان: خطرهای سیاست انقلابی
اگر میوندوال باور داشت که تشکلات بنیادی سیاسی میتوانند افغانستان را نجات دهند، محمد داود خان باور داشت که رهبری قاطع میتواند این کار را انجام دهد.
داود خان مدتها از ضعفهای نظام مشروطه سلطنتی ناراضی بود. او باور داشت افغانستان با رکود سیاسی، عقبماندگی اقتصادی و حکومتداری ناکارآمد روبهرو است. از دید او، تحول ملی نیازمند رهبری نیرومند و اقدام سریع بود، نه اصلاحات تدریجی پارلمانی.
ستراتیژی سیاسی داود خان شامل دو قمار بزرگ بود.
نخستین قمار او استفاده از شبکههای انقلابی برای سرنگونی سلطنت بود.
در سال ۱۹۷۳، داود خان با صاحب منصبان وابسته به جناح پرچم حزب دموکراتیک خلق افغانستان همکاری کرد و توانست سلطنت را در یک کودتای بدون خونریزی سرنگون کند. محاسبه او این بود که افسران کمونیست دارای سازماندهی و نفوذ نظامی هستند، اما ملیگرایی، اقتدار و تجربه سیاسی خودش به او اجازه خواهد داد آنان را کنترل کند.
این قمار در مرحله نخست موفق شد و او را به قدرت رساند.
اما قمار دوم او این بود که باور داشت میتواند بعداً افغانستان را از نفوذ شوروی دور کند و قدرت کمونیستها را در داخل حکومت کاهش دهد.
در ابتدا، حکومت داود خان روابط نزدیک با شوروی داشت و شماری از چهرههای چپگرا در اداره او حضور داشتند. اما در اواسط دهه ۱۹۷۰، نگرانی داود درباره نفوذ شوروی و گسترش شبکههای کمونیستی افزایش یافت. او روابط خود را با کشورهایی مانند ایران، عربستان سعودی و پاکستان تقویت کرد، نفوذ شوروی را در حکومت کاهش داد و علیه اعضای حزب دموکراتیک خلق اقدام کرد.
این تصمیم، قمار پرخطر دوم و بزرگتر او بود.
داود خان میزان نفوذ شبکههای کمونیستی در اردوی افغانستان و تشکلات دولتی را کمتر از واقعیت ارزیابی کرد. همان تشکلات سازمانیافتهای که به او در سرنگونی سلطنت کمک کرده بودند، همچنان در داخل دولت و اردو باقی مانده بودند و توانایی مقابله با او را داشتند.
زمانی که داود تلاش کرد نفوذ حزب دموکراتیک خلق را از بین ببرد، این حزب از شبکههای نظامی خود استفاده کرد. انقلاب ثور در سال ۱۹۷۸ حکومت او را سرنگون کرد و داود خان همراه با بسیاری از اعضای خانوادهاش کشته شد.
ناکامی او ناشی از کمبود وطندوستی یا تعهد به افغانستان نبود. اشتباه او این بود که تصور کرد میتواند از یک جریان انقلابی به عنوان ابزار سیاسی استفاده کند و سپس زمانی که دیگر به آن نیاز ندارد، آن را کنار بزند.
مانند میوندوال، داود خان نیز نیروهای بنیادی بزرگتر از توان شخصی خود را دستکم گرفت.
ستراتژی متفاوت، وطندوستی مشترک
میوندوال و داود خان دو دیدگاه بسیار متفاوت درباره آینده افغانستان داشتند.
میوندوال باور داشت که قدرت افغانستان از تشکلات بنیادی قانون اساسی، اصلاحات تدریجی و باز بودن فضای سیاسی سرچشمه میگیرد.
داود خان باور داشت که افغانستان به رهبری قاطع، نوسازی سریع و یک دولت نیرومند نیاز دارد تا بتواند بر سالها رکود و عقبماندگی غلبه کند.
با وجود این تفاوتهای عمیق، هر دو خصوصیت مشترکی داشتند: هر دو باور داشتند که افغانستان میتواند کشوری قویتر، مستقلتر و مرفهتر شود. هر دو حاضر شدند خطرهای شخصی و سیاسی بزرگی را بپذیرند، زیرا باور داشتند مشکلات کشور نیازمند اقدام جدی است.
تفاوت میان آنان در وطندوستی نبود؛ بلکه در راه رسیدن به هدف بود.
میوندوال به تشکلات سیاسی بنیادی اعتماد داشت.
داود خان به رهبری قوی اعتماد داشت.
از طرف دیگر ظاهر شاه به تحفظ قدرت خاندان سلطنتی نظام سلطنتی و اصلاحات تدریجی زیر چتر سلطنت باور داشت.
هر سه نفر در جستجوی ثبات بودند، اما ثبات را به گونههای متفاوت تعریف میکردند. میوندوال باور داشت ثبات از طریق رشد تشکلات بنیادی قانون اساسی به وجود میآید. داود خان باور داشت ثبات نتیجه رهبری قاطع ملی است. ظاهر شاه باور داشت ثبات افغانستان وابسته به حفظ سلطنت او و خاندان او به عنوان ستون اصلی سیاست کشور است.
تراژیدی اصلی این بود که روش شاه، با وجود آنکه یکی از اهداف آن حفظ ثبات بود، در عمل رشدتشکلات بنیادی سیاسی را که برایاداره رقابت سیاسی ضروری بودند، محدود ساخت. در نتیجه، هم اصلاحطلبان قانونگرا و هم ملیگرایان نوساز با چلنج بزرگی از سوی سازمانهای انقلابی زیرزمینی روبهرو شدند.
میراث شاه ظاهر شاه
میراث شاه ظاهر شاه همچنان موضوع بحث تاریخی است، زیرا میان نیت او و عواقب سیاستهایش تفاوت وجود داشت.
او طولانیترین دوره ثبات نسبی افغانستان در قرن بیستم را رهبری کرد و اصلاحات قانون اساسی را آغاز نمود که آزادیهای سیاسی بیشتری را فراهم ساخت. طرفداران او استدلال میکنند که او تمثال اعتدال، تداوم و وحدت ملی بود.
اما تصمیم او برای عدم قانونی ساختن احزاب سیاسی عواقب عمیقی داشت.
با محدود کردن رقابت سیاسی سازمانیافته، سلطنت مانع رشد تشکلات سیاسی معتدل و قدرتمندی شد که میتوانستند در برابر جریانهای انقلابی رقابت کنند. مرکز سیاسی افغانستان پراکنده و ضعیف باقی ماند، در حالی که سازمانهای زیرزمینی به تدریج منظمتر و مؤثرتر شدند.
مسئله این نبود که شاه عمداً نیروهای افراطی را تقویت کرد. بلکه تلاش او برای حفظ خودش و جلوگیری از بیثباتی سیاسی، ناخواسته شرایطی را ایجاد کرد که در آن رادیکال ها توان رقابت بیشتری پیدا کردند.
نبود احزاب سیاسی قانونی و نیرومند، افغانستان را آسیبپذیر ساخت. هنگامی که بحرانها آغاز شد، کشور فاقد بنیاد های سیاسی پایدار و قدرتمندی بود که بتوانند اختلافات را به شکل مسالمتآمیز مدیریت کنند.
نتیجهگیری
تراژیدی افغانستان تنها نتیجه تصمیمهای اشتباه رهبران نبود. این تراژیدی حاصل آن بود که رهبران صادق و میهندوست در چارچوب یک نظام سیاسی ضعیف تصمیمهای دشوار گرفتند؛ نظامی که ضعفهای بنیادی آن، اشتباهات آنان را بزرگتر ساخت.
محمد هاشم میوندوال باور داشت که حکومت قانون اساسی، آزادی سیاسی و بیطرفی واقعی بهترین راه برای نوسازی افغانستان است. محمد داود خان باور داشت که رهبری قوی و اصلاحات سریع میتواند افغانستان را از سالها رکود و عقبماندگی بیرون آورد. روشهای آنان متفاوت بود، اما انگیزه اساسی هر دو، بهبود زندگی مردم افغانستان و تقویت استقلال کشور بود.
هیچیک از این دو رهبر به دلیل نداشتن شجاعت یا تعهد به وطن شکست نخورد. آنان شکست خوردند زیرا در محیطی سیاسی فعالیت میکردند که در آن تشکلات معتدل ضعیف بودند، سازمانهای انقلابی منظم و قدرتمند بودند، و رقابتهای جنگ سرد هر اختلاف داخلی را شدیدتر میساخت.
ظاهر شاه تلاش کرد با محدود کردن رقابت سیاسی، خودش و بدینوسیله ثبات را حفظ کند. شاید هدف او جلوگیری از تجزیه و آشفتگی سیاسی بود، اما نتیجه آن این شد که افغانستان وارد یک دوره بحرانی شد بدون آنکه تشکلات نیرومندی برای اداره نیروهای رقیب داشته باشد.
درس این دوره از تاریخ این نیست که تنها میوندوال درست میگفت یا داود خان اشتباه میکرد. درس اصلی این است که کشورها به تشکلات بنیادی سیاسی نیاز دارند که بتوانند جاهطلبی، اختلاف نظر و اصلاحات را به شکل مسالمتآمیز اداره کنند.
میوندوال و داود خان راههای متفاوتی را برای رسیدن به یک هدف مشترک انتخاب کردند: ساختن افغانستانی قویتر، مستقلتر و پیشرفتهتر.
هر دو خطر پذیرفتند، زیرا باور داشتند کشورشان به تغییر نیاز دارد. تراژیدی آنان این بود که نظامی را به ارث برده بودند که در آن مرکز سیاسی بیش از حد ضعیف بود تا بتواند دوام بیاورد، در حالی که نیروهای انقلابی زیرزمینی آنقدر سازمانیافته بودند که توانستند سرنوشت افغانستان را تغییر دهند.
بنیادهای از دسترفته: مشروعیت سیاسی و خطاهای راهبردی در افغانستان دههٔ ۱۹۷۰
زموږ انګلیسي ویبپاڼه:
د دعوت رسنیز مرکز ملاتړ وکړئ
له موږ سره د مرستې همدا وخت دی. هره مرسته، که لږه وي یا ډیره، زموږ رسنیز کارونه او هڅې پیاوړی کوي، زموږ راتلونکی ساتي او زموږ د لا ښه خدمت زمینه برابروي. د دعوت رسنیز مرکز سره د لږ تر لږه $/10 ډالر یا په ډیرې مرستې کولو ملاتړ وکړئ. دا ستاسو یوازې یوه دقیقه وخت نیسي. او هم کولی شئ هره میاشت له موږ سره منظمه مرسته وکړئ. مننه
د دعوت بانکي پتهDNB Bank AC # 0530 2294668 :
له ناروې بهر د نړیوالو تادیاتو حساب: NO15 0530 2294 668
د ویپس شمېره Vipps: #557320 :
Support Dawat Media Center
If there were ever a time to join us, it is now. Every contribution, however big or small, powers our journalism and sustains our future. Support the Dawat Media Center from as little as $/€10 – it only takes a minute. If you can, please consider supporting us with a regular amount each month. Thank you
DNB Bank AC # 0530 2294668
Account for international payments: NO15 0530 2294 668
Vipps: #557320

Comments are closed.