چند سال از آن روز سیاه گذشته است٫ روزی که خشم کور و جهل دینی بی مهار، پیکر بی جان دختری به نام فرخنده ملکزاده را به میدان انتقام بدل کرد.
حادثه ای که در قتل فرخنده در کابل ۲۰۱۵ رخ داد، تنها یک جنایت فردی نبود٫ آینه ای بود که چهره ای پنهان تعصب، ریاکاری و سوءاستفاده از احساسات دینی را در جامعه آشکار ساخت. آن روز، نه فقط یک زن بی گناه کشته شد، بلکه پرده ای ضخیم از فریب و تظاهر نیز دریده شد.
در آن لحظه ای هولناک، جماعتی که خود را مدافع ایمان و پاسدار مقدسات میخوانند، بی آنکه حقیقتی را بدانند یا حتی لحظه ای درنگ کنند، بر موجی از شایعه و خشم سوار شدند. هنوز کسی نمی دانست چه رخ داده است، اما غوغای «دفاع از دین» چنان بالا رفت که عقل و انصاف در هیاهوی آن گم شد.
در چنین فضاهایی، همیشه کسانی پیدا می شوند که از التهاب جمعی زینه برای شهرت، قدرت یا نفوذ می سازند.
این گروه ها سالهاست که هنر برانگیختن احساسات را آموخته اند.
آنان می دانند کدام لغت ها را باید تکرار کرد تا جمعیتی خشمگین شکل بگیرد، کدام شعارها را باید فریاد زد تا موجی از هیجان به راه افتد.
گاه چهره ای اندوهگین به خود می گیرند، گاه خشمگین می شوند، و گاه در قامت واعظان اخلاق ظاهر می شوند.
در پس این نمایش ها، اما اغلب هدفی ساده نهفته است٫ نفوذ بیشتر، پیروان بیشتر، و جایگاهی بالاتر در میدان قدرت اجتماعی.
در ماجرای فرخنده نیز همین سناریو تکرار شد. شایعه ای بی اساس دربارهای بیدحرمتی به قرآن، همچون جرقه ای در انبار باروت افتاد. بدون تحقیق، بدون شنیدن سخن طرف مقابل، و بدون کمترین حس مسئولیت، گروهی به خیابان آمدند و خشم جمعی را شعله ور کردند. برای آنان مهم نبود که حقیقت چیست٫ مهم این بود که ماجرا می تواند به فرصتی برای نمایش غیرت دینی تبدیل شود.
اما آنچه رخ داد، نه دفاع از ایمان بود و نه پاسداری از مقدسات٫ بلکه نمونه ای تلخ از خشونت جمعی و بی عدالتی آشکار بود.
انسانی بی دفاع در میان جمعیتی خشمگین گرفتار شد.
ضربه ها، سنگ ها، فریادها و لگدها، یکی پس از دیگری فرود آمدند٫ گویی انسانیت در آن لحظات به کلی فراموش شده بود.
حتی پس از مرگ نیز پیکر او از خشونت در امان نماند، و این صحنه ها برای بسیاری از مردم به زخمی عمیق در حافظهای جمعی تبدیل شد.
پس از آن حادثه، جامعه ناچار شد به خود بنگرد.
بسیاری دریافتند که چگونه احساسات دینی می تواند دستاویزی برای تحریک جمعی شود، و چگونه برخی افراد از این احساسات برای اهداف شخصی بهره می گیرند.
آنچه در ظاهر «حماسهای ایمانی» نامیده می شد، در واقع آزمونی بود که نشان داد مرز میان ایمان و سوءاستفاده از ایمان تا چه اندازه می تواند باریک باشد.
زمان گذشت، اما پرسش ها باقی ماندند٫ چگونه ممکن است در جامعه ای که دینش بر عدالت، رحمت و کرامت انسانی تأکید می کند، چنین خشونتی رخ دهد؟
چگونه ممکن است نام مقدسات بهانه ای برای بی عدالتی و بی رحمی شود؟
این پرسش ها تنها دربارهای یک حادثه نیستند٫ بلکه دربارهی شیوهای از تفکرند که گاه عقل را قربانی هیجان میدکند.
حادثهای فرخنده برای بسیاری از مردم به درسی تلخ تبدیل شد.
درسی دربارهای خطر شایعه، دربارهای مسئولیت اخلاقی رهبران فکری، و دربارهای ضرورت ایستادن در برابر خشونتی که در لباس دین ظاهر می شود.
اگرچه آن روز با اندوه و شرمساری به پایان رسید، اما امید آن است که یاد آن حادثه به هشداری ماندگار بدل شود٫ هشداری که یادآور گردد هیچ باور مقدسی نباید دستاویزی برای تحقیر انسان یا نابودی جان بی گناهان گردد.
در نهایت، تاریخ نشان داده است که حقیقت اگر دیر٫ خود را آشکار میکند.
حادثه ای که روزی با فریادهای خشمگین توجیه میشد، امروز برای بسیاری نمادی از خطر افراط و سوءاستفاده از احساسات دینی است.
یاد فرخنده همچنان زنده است٫ نه فقط به عنوان قربانی یک خشونت، بلکه به عنوان یادآوری این حقیقت که کرامت انسان باید فراتر از هر هیاهوی جمعی و هر تفسیر افراطی دینی مذهبی باقی بماند.
Comments are closed.