روایت یک ریشه، یک بیرق ، یک نام مقدس
هویت، تنها یک لغت نیست٫ خانهٔ روح است. انسان بی هویت، چون درخت بی ریشه است٫ هر بادی او را می لرزاند و هر طوفانی او را می شکند.
اما انسان افغان، ریشه در هزاران سال تاریخ دارد٫ در کوه های سربلند، در دشت های پهناور، در خون جانباخته گان ، در غیرت مادران، در نیایش پدران، در اشک یتیمان، و در لبخند امید نسل های آینده.
«افغان» تنها یک نام نیست٫ یک سرنوشت مشترک است، یک وجدان جمعی است، یک خط سرخ است که با هیچ معامله و هیچ تفسیر کوچک نمی شود.
من افغان هستم، با افتخار افغان هستم، و افغان می مانم.
این هویت برای من مقدس است، زیرا در سایهٔ همین نام معنا یافته ام.
هرچه آموخته ام، هرچه دوست داشته ام، هرچه برایش جنگیده ام، در همین نام خلاصه میشود.
«افغان» بودن، تنها یک نسبت سیاسی یا اداری نیست٫ یک پیمان تاریخی است میان انسان و سرزمینش ٫ وطن اش .
افغان بودن یعنی ایستادن٫ یعنی خم نشدن٫ یعنی در برابر هر طوفان، قامت را راست نگه داشتن.
افغان بودن یعنی باور به آزادی، به شرف، به کرامت، به خاک، به بیرق .
افغان بودن یعنی پذیرفتن مسئولیت یک تاریخ بزرگ، نه فرار از آن.
در این سرزمین، هویت قومی، سمتی، تباری، کوچه و قریه، همه در برابر عظمت «افغان بودن» کوچک می شود.
این هویت های خرد، انسان را محدود میکنند٫ او را در قفس های کوچک می اندازند٫ او را از آسمان بزرگ وطن محروم می سازند.
اما هویت افغان، انسان را آزاد میکند٫ او را به یک ملت پیوند می دهد٫ او را از مرزهای تنگ قبیله و سمت بیرون می کشد و در آغوش یک تاریخ مشترک می نشاند.
من از هویت های پوچ و تنگ قومی بیزارم، زیرا انسان را از انسان جدا می کند.
اما هویت افغان، انسان ها را به هم می پیوندد. در این نام، پشتون و تاجیک و هزاره و ازبک و نورستانی و بلوچ و ترکمن، همه یک خانوادهاند. این نام، دیوار نیست٫ پل است.
این نام، زنجیر نیست٫ پرواز است.
این نام، تفرقه نیست٫ وحدت است.
افغان بودن یعنی پذیرفتن این حقیقت که ما یک ملتیم، نه مجموعه ای از قبیله ها.
افغان بودن یعنی باور به اینکه بیرق سهرنگ ما، تنها یک پارچه ای تکه نیست ٫حافظهٔ جمعی ماست.
افغان بودن یعنی دانستن اینکه بدون این بیرق ، بدون این نام، بدون این خاک، انسان افغان وجود خارجی ندارد.
افغان بودن یعنی احترام به گذشته، مسئولیت در امروز، و امید به فردا.
افغان بودن یعنی پاسداری از شرف ملی، از کرامت انسانی، از عزت وطن.
افغان بودن یعنی اینکه هیچ قدرتی، هیچ تبلیغی، هیچ تفرقه ای نمی تواند این ریشه را از دل انسان بیرون کند.
در طول تاریخ، این هویت بارها آزموده شده است.
از یورش های بیگانه تا جنگ های داخلی، از توطئه های بیرونی تا خیانت های درونی، از فقر تا مهاجرت، از اشغال تا مقاومت٫ اما این هویت هرگز نشکست.
هر بار که دشمن خواست این ملت را از هم بپاشد، همین نام «افغان» بود که مردم را دوباره کنار هم نشاند.
همین نام بود که در تاریک ترین شب ها چراغ شد.
همین نام بود که در سخت ترین روزها امید شد.
افغان بودن یعنی ایستادن بر شانه های تاریخ.
افغان بودن یعنی شنیدن صدای احمدشاه بابا، میرویس نیکه، خوشحال خان، رحمان بابا، ناصرخسرو، سنایی، و هزاران روح بزرگ که در این خاک زیسته اند.
افغان بودن یعنی ادامه دادن راه کسانی که برای آزادی جنگیدند، برای عزت جان دادند، برای شرف ایستادند.
این هویت، تنها یک میراث نیست٫ یک مسئولیت است.
مسئولیت این که وطن را پاس بداریم.
مسئولیت اینکه پرچم را بلند نگه داریم.
مسئولیت این که نسل های آینده را با افتخار تربیت کنیم.
مسئولیت این که در برابر هر تفرقه، هر نفرت، هر تبلیغ زهرآگین، بایستیم.
افغان بودن یعنی اینکه هیچکس حق ندارد این نام را کوچک کند.
هیچکس حق ندارد آن را مصادره کند.
هیچ کس حق ندارد آن را به قوم و سمت و قریه محدود سازد.
این نام، ملکیت هیچ گروه نیست٫ ملکیت یک ملت است.
بگذارید این چند لحظهٔ کوتاه از عمر را به یاد افغانستان باشیم.
به یاد کوههایش، به یاد دشتهایش، به یاد رودهایش، به یاد شهیدانش، به یاد مادران داغدارش، به یاد کودکان گرسنهاش، به یاد مهاجران آوارهاش، به یاد جوانانی که هنوز امید دارند.
بگذارید به یاد پرچم باشیم؛ به یاد آن سه رنگ که هر کدامش داستانی از خون، امید و صلح است.
بگذارید به یاد این حقیقت باشیم که ما یک ملتیم٫ با یک نام، یک ریشه، یک درد، یک امید.
افغان بودن یعنی این که حتی اگر جهان ما را فراموش کند، ما خود را فراموش نمی کنیم.
افغان بودن یعنی این که حتی اگر همهٔ دروازه ها بسته شود، ما راه خود را پیدا می کنیم.
افغان بودن یعنی این که حتی اگر هزار بار بیفتیم، هزار و یک بار برمی خیزیم.
این هویت، خط سرخ زندگی ماست.
این هویت، ستون فقرات روح ماست.
این هویت، چراغ راه آیندهٔ ماست.
من افغان هستم، با افتخار افغان هستم، و افغان می مانم٫
تا آخرین نفس، تا آخرین نگاه، تا آخرین کلمه.
Comments are closed.