Browsing Tag

عادله ادیم

سردی برف و یادهای گرم کابل‌جان

سردی برف و یادهای گرم کابل‌جان خاطره‌ای از زمستان‌های کابل قدیم یاد آن روزگاران بخیر که دیوارها کاهگلی بود، صندلی‌ها گرم، و جای پدرکلان‌ها مثل کرسی پادشاهی در پَتهٔ بالای صندلی قرار داشت. سال‌ها گذشت، ولی هنوز هم یادِ خاطرات شیرین…

به پاسِ روز جهانی سینما و به یادِ استاد خاکسار عزیز

بازنشر خاطراتی از جنس ادبیات و تصویر؛ به پاسِ روز جهانی سینما و به یادِ استاد خاکسار عزیز، که لبخندش سرمایه و نبودنش حسرت بزرگ هنر ماست. سینما، پلی میان ادبیات و تصویر سال‌ها پیش، زمانی‌که محصل ادبیات بودم، در دل شب‌های…

سینمای وطن ما: از فرش سرخ تا خاکروبه‌های فراموشی

سینمای وطن ما: از فرش سرخ تا خاکروبه‌های فراموشی یادداشتی برای فردای روشن دیروز، روزی سرد و دلتنگ بود. باران بی‌وقفه می‌بارید و ابرهای تیره چنان پایین آمده بودند که گویی بر قلبم نشسته باشند. مشغول ورق زدن دفترچهٔ یادداشت‌هایم بودم که…

ملاقات من با زمستان در باغچهٔ همسایه

صبح سردی بود، حدود ساعت هفت، که هنوز آسمان کاملاً روشن نشده بود. صدای بی‌قراری پرنده‌ها سکوت زمین و آسمان را برهم زده بود. هر لحظه صدای‌شان بلندتر می‌شد؛ انگار برای پیدا کردن غذا با همدیگر نجوا می‌کردند. حس کردم گرسنه‌اند. دلم طاقت…

!روز معلم، گرامی باد

روز معلم، گرامی باد! به مناسبت این روز فرخنده، برگی از نوشته‌هایم ،زندگی‌نامه محجوبه هروی، بانوی فرهیخته‌ای که عمر خویش را در راه آموزش و پرورش نسل‌ها سپری کرد،به شما هموطنان علم‌پرورم تقدیم می‌نمایم. امیددارم آموزگاران عالی‌قدر ،هرگز…

قلم و شیوه ی نگارش عادله ادیم

تقریباً چهل سال قبل نقش آفرینی عادله ادیم در فلم افغانی به نام ( مردها ره قول اس) موجب تحسین هنردوستان گردید و نمایش این فلم در تلویزیون باعث شهرت ایشان شد.  خوشبختانه ایشان به ادای مسئولیت هنری و ادبی شان کماکان وفادار اند. درین اواخر چند…

عشق واقعی پشت دیوارهای بلند -داستان کوتاه

روزی روزگاری در یکی از محله‌های آرام کابل، جایی‌که آفتاب داغ بر دیوارهای کاهگلی می‌تابید و صدای بازی کودکان در کوچه‌های باریک آن از بام تا شام می‌پیچید، ، زندگی به آرامش و سکون پیش می‌رفت ، در آن زمان ما در خیرخانه زندگی می‌کردیم. در…

صنوبر، زنی که در تنور خیانت نسوخت!- داستان کوتاه

در دل ولایت‌ زیبای پروان، زنی به‌نام صنوبر زنده‌گی می‌کرد. او با طلوع خورشید، وقتی‌که نسیم صبح ساقه‌های گندم را به رقص می‌آورد، همراه پدر شوهرش به مزرعه می‌رفت با دستانی خسته اما دلی پر از امید، خوشه‌های طلایی گندم را خرمن می‌کرد. عرق…

گوشه‌ای از دلم هنوز در دهات وطن مانده

گوشه‌ای از دلم هنوز در دهات وطن مانده هر سال‌که فصل پرشور و با طراوت بهار فرا می‌رسد، باران خاطره‌ها قطره‌قطره از دیوارهای دلم شروع به چکیدن می‌کنند. خاطرات گوناگونی که از وطنم دارم به یادم می‌آیند، خاطرات سفر به روستاهایی که هنوز هم ذهنم…

طبیعت

طبیعت؛ عبادتگاهِ سبزِ آفرینش; طبیعت، مسجدی‌ست بی‌در و دیوار؛ که آسمانِ بیکران، گنبد فیروزه‌ای آن است، و آفتاب، امامی‌ست که هر روز در محرابِ بلندش به نیایش می‌ایستد. این مسجد منبر ندارد و ملایی بر آن نمی‌خواند؛ پرنده‌ها بر شاخه‌هایش…