عید وطن در قاب خاطره‌ها

53
هر سال، با دیدنِ هلال عید، دریچه‌ای از خاطرات کابل قدیم در دلم گشوده می‌شود و خیالم پر می‌کشد به روزهایی که عید تنها یک تاریخ در تقویم نبود؛ بلکه جشنی بود که چون آفتابِ صبح در رگ‌های شهر می‌دمید و در دل‌های مردم می‌تابید.
یاد آن روزها به خیر…
صبح روز اول عید، کوچه‌ها هنوز بوی شبنمِ سحر را داشت.
مردان با لباس‌های نو و اتوشده راهی مسجد می‌شدند.
از همان سپیده‌دم، شور و شادیِ عید در چهره‌ها موج می‌زد.
بعد از ادای نماز، شهر رنگِ دیگری می‌گرفت؛
هلهلهٔ «عید مبارکی» در کوچه‌ها می‌پیچید
و دست‌بوسی‌ها و بغل‌کشی‌های گرم، دل‌ها را به هم پیوند می‌داد.
دید و بازدیدها آغاز می‌شد و مردم به خانه‌های دوستان، خویشاوندان و همسایه‌ها می‌رفتند.
دروازه‌های چوبی خانه‌ها از همان سپیده‌دم به روی مهمانان باز بود؛
بی‌تکلّف، بی‌درنگ.
مهمان‌ها یکی‌یکی می‌آمدند و می‌رفتند.
آب در سماورها روی زغالِ سرخ، آرام‌آرام می‌جوشید
و صدای قل‌قل آب جوش، چون زمزمه‌ای گرم، همراه با عطر چای سبزِ هیل‌دار، مهمانان را به خانه دعوت می‌کرد.
سفره‌های سادهٔ عید از صفا و مهربانی لبریز می‌شد
و هر میزبان، گرمیِ دلِ خود را با مهمانان قسمت می‌کرد.
مردم، عید را با شادمانی جشن می‌گرفتند
و کودکان بیش از همه خرسند بودند.
پول عیدی را چون گنجی در مشت‌های کوچک‌شان محکم می‌گرفتند
و با شوق کودکانه بر اسپک‌های چوبی می‌چرخیدند و می‌خندیدند،
کوچه‌ها با صدای‌شان رنگ زندگی می‌گرفت…
آه، دخترکان وطن…
با لباس‌های رنگارنگ و دستان حنایی،
و صدای شرنگ‌شرنگ چوری‌های شیشه‌ای‌شان که در کوچه‌ها می‌پیچید…
خنده‌های نمکین خود را پشت چادرهای رنگین پنهان می‌کردند
و چون غنچه‌های گل، دسته‌دسته با خانواده‌ها راهی میلهٔ باغِ بالا،
دامنه کوه خواجه صفا، کارتهٔ سخی و تپۀ مرنجان می‌شدند؛
می‌خندیدند، عکس می‌گرفتند
و لحظه‌های ناب عید را در قاب خاطره‌ها می‌دوختند.
حتی کبوترهای سفید زیارت عاشقان و عارفان نیز گویی عید را می‌فهمیدند؛
غُم‌غُم‌کنان در آسمان لاجوردی کابل پرواز می‌کردند
و چرخ‌زنان بر بام‌ها می‌نشستند.
از هوتل‌ها و دکان‌های شهر، صدای ساز و سرود برمی‌خاست
و بوی کباب در هوا پخش می‌شد.
سماورچی‌ها با صدای گرم‌شان صدا می‌زدند:
«چای تازه داریم، چای سبزِ هیل‌دار!»
در گوشه‌وکنارِ شهر، دست‌فروش‌ها تخم‌مرغ‌های رنگین را در سبدهای کوچک می‌چیدند؛
سرخ، زرد، سبز، آبی…
کوچه‌ها وطن به رنگین‌کمانی از شادی بدل می‌شد؛
از شوربازار تا تپۀ زیبای استالف،
از چهلستون تا کاریز میر،
از باغ‌بابر تا لوگر و پنجشیر
وطن، در میان رنگ‌ها و صداها،
غرقِ جشن شادمانی می‌شد.
یاد سفره‌هایی می‌افتم که با شیرینی‌های وطنی رنگ و صفا می‌گرفت؛
نقلِ بادامی، سیمیان، کیک و کلچه…
چه خاطره‌انگیز بود دکانِ «ایوب شیرینی‌پز» با بوی خوشِ شیر و گلاب؛
دکانش هوش از سر عابران می‌بُرد
و عیدِ کابلیان را شیرین‌تر می‌کرد.
خوبیِ آن روزگاران قدیم این بود؛
بوی پلو و قورمه‌سبزی از خانهٔ فقیر و غنی به مشام می‌رسید،
گویی تمام شهر بر سر یک سفره نشسته بود.
عید فقط جشن نبود؛ معجزه بود.
دل‌ها نرم می‌شد
و خانواده‌ها و دوستانی که با هم قهر بودند،
به بهانهٔ عید،
دوباره صلح و آشتی میان‌شان برقرار می‌شد.
یادِ مکروریان سوم به خیر؛
همسایه‌های مهربانِ ما مستقیم از مسجد به خانهٔ ما می‌آمدند.
مادرم با شتاب، سفرهٔ عید را با کلچه‌های شیرین و نمکی آماده می‌کرد.
چه آهنگِ زیبایی داشت صدای زنگِ دروازه‌مان…
هیچ‌گاه فراموشم نمی‌شود
از همان زنگ‌های ساختِ ژاپن بود.
وقتی کسی آن را فشار می‌داد،
صدایی نرم و دلنشین، چون چند نتِ ملودیِ پیانو، در دهلیز می‌پیچید.
در روزهای عید، آن صدا بیشتر شنیده می‌شد
و نوید آمدنِ مهمان‌ها را می‌داد.
برادرم دویده می‌رفت و در را باز می‌کرد،
و همسایه‌ها یکی پس از دیگری «عید مبارک»گویان داخل خانه می‌شدند.
و بعد، همگی با هم، تمامِ آپارتمان‌های بلاک را خانه‌به‌خانه می‌گشتند؛
و زنان، کمی بعدتر، آرام‌تر و صمیمانه‌تر، دید و بازدیدها را میانِ خود ادامه می‌دادند.
چه صمیمیتی بود در آن کوبیدنِ درها
و آن «عید مبارک» گفتن‌های از تهِ دل!
عید تمام می‌شد، اما عطرش تا هفته‌ها در کوچه‌ها می‌ماند…
امروز، فرسنگ‌ها دور از وطن،
زیر آسمانِ همیشه ابریِ هلند، چشم به هلالِ عید دوخته‌ام
که پشت ابرها پنهان مانده است.
امیدوارم روزی دوباره، در سایهٔ صلح و آرامش،
همهٔ ما زیرِ آسمانِ آفتابیِ وطن گرد هم آییم.
آرزو می‌کنم هلهلهٔ عید دوباره
از بلندای پامیر تا دشت‌های هلمند،
از کوه‌های سمنگان و بدخشان
تا مناره‌های هرات و روضۀ مزار جان بپیچد.
به امیدِ آن روز…
عیدتان شاد و خجسته باد.
با درود و مهر فراوان
عادله ادیم

پنج سال — ۱۸۲۵ روز سکوت اجباری دختران افغانستان بر میز پارلمان هالند

 

زموږ انګلیسي ویبپاڼه: 

 

د دعوت رسنیز مرکز ملاتړ وکړئ
له موږ سره د مرستې همدا وخت دی. هره مرسته، که لږه وي یا ډیره، زموږ رسنیز کارونه او هڅې پیاوړی کوي، زموږ راتلونکی ساتي او زموږ د لا ښه خدمت زمینه برابروي. د دعوت رسنیز مرکز سره د لږ تر لږه $/10 ډالر یا په ډیرې مرستې کولو ملاتړ وکړئ. دا ستاسو یوازې یوه دقیقه وخت نیسي. او هم کولی شئ هره میاشت له موږ سره منظمه مرسته وکړئ. مننه

د دعوت بانکي پتهDNB Bank AC # 0530 2294668 :
له ناروې بهر د نړیوالو تادیاتو حساب: NO15 0530 2294 668
د ویپس شمېره Vipps: #557320 :

Support Dawat Media Center

If there were ever a time to join us, it is now. Every contribution, however big or small, powers our journalism and sustains our future. Support the Dawat Media Center from as little as $/€10 – it only takes a minute. If you can, please consider supporting us with a regular amount each month. Thank you
DNB Bank AC # 0530 2294668
Account for international payments: NO15 0530 2294 668
Vipps: #557320

Comments are closed.