سردی برف و یادهای گرم کابل‌جان

عادله ادیم

34
سردی برف و یادهای گرم کابل‌جان
خاطره‌ای از زمستان‌های کابل قدیم
یاد آن روزگاران بخیر که دیوارها کاهگلی بود، صندلی‌ها گرم، و جای پدرکلان‌ها مثل کرسی پادشاهی در پَتهٔ بالای صندلی قرار داشت.
سال‌ها گذشت، ولی هنوز هم یادِ خاطرات شیرین برف‌بازی‌های زمستان کابل، منقل پُر از خاکستر، بوی هیزم و آتش زیر صندلی، قلبم را گرم می‌کند.
من از کودکی عاشق طبیعت بودم و هر چهار فصل سال را دوست داشتم.
فصل زمستان برایم بیش‌تر دل‌پذیر بود؛ به‌خاطر شنیدن داستان‌ها و افسانه‌های شیرین، و به‌خاطر برف‌باری‌هایش که بدون هیچ دغدغه و تشویشی برف‌بازی می‌کردیم.
در شب‌های زمستان، قبل از خواب دعا می‌کردم: خدا کند که صبح، وقتی از خواب بیدار می‌شوم، یک قد برف باریده باشد.
مادرم می‌دانست که من عاشق برفم. روزی که برف می‌بارید، صبح‌وقت که در خوابِ شیرین می‌بودم، بالای سرم می‌آمد و مرا بیدار می‌کرد و می‌گفت:
«بیدار شو، بیدار شو! ببین چقدر خوب برف باریده. بلند شو سیل کو، یک زانو برف زده…»
با شوق از بستر بلند می‌شدم، به‌طرف اُرسی چوبی سمت کوچه می‌دویدم و گوشهٔ پرده را کنار می‌کشیدم تا معجزهٔ آسمان را ببینم.
دیدم راستی یک قد برف زده بود… همه‌جا پوشیده از برف. بام‌های کاهگلی با برف‌های سفید می‌درخشیدند.
قندیل‌های نقره‌ای به شاخه‌های درخت‌ها و لبه‌های بام آویزان بودند. انگار زمین عروس شده بود؛ پیرهن سفید بر تن کرده و در آینهٔ آسمان، زیبایی‌اش را تماشا می‌کرد.
در کوچهٔ ما، عاشقان و عارفان، زندگی پیش‌تر از آفتاب طلوع می‌کرد و بیش‌تر از روزهای آفتابی، پُر ازدحام و پُرجوش‌وجوش می‌شد. دو طرف کوچه، دکاندارها، ماهی‌جلیبی‌فروش‌ها و هلیم‌پزها، همه از سپیده‌دم به کار پخت‌وپز شان مصروف بودند.
بوی خوش رُوت و شیر داغ دکان حاجی قاسم، در فضای کوچه پیچیده بود .
تمام شب برف باریده بود و هنوز هم برف‌ها دانه‌دانه، مانند پرنده‌های سفید کوچک، از آسمان به‌سوی زمین فرود می‌آمدند و هرجا که دل‌شان می‌خواست می‌نشستند: لب بام، روی ناوه، بالای زینهٔ چوبی و حتی روی پر و بال مرغک‌ها.
من و سایر کودکان و نوجوانان بی‌صبرانه منتظر می‌ماندیم تا باریدن برف تمام شود. همین که باریدن برف کمی سبک می‌شد ، گرم‌ترین لباس‌های خود را می‌پوشیدیم و دوان‌دوان بیرون برای برف‌بازی می‌رفتیم.
مادرها در زمستان به پختن گوشتِ قاق، بادنجان خشک، دلده و دیگر غذاهای لذیذِ ویژهٔ زمستان می‌پرداختند که از تیرماه سال برای چنین روزهای سرد و برف‌باری ذخیره کرده بودند.
مادرکلان‌ها با بافتن شال، کلاه و دستکش، روزهای سرد زمستان را با نواسه‌های‌شان گرم می‌کردند؛ با هر گرهٔ شال و دستکش، دعای خیری را می‌بافتند تا نواسه‌ها از سرما گزندی نبینند.
مردها هم پس از بارش هر برف، آستین همت بالا می‌زدند، بالای بام‌ها می‌رفتند و به روفتن برف بام‌ها می‌پرداختند. رهرو کوچه‌ها را دسته‌جمعی پاک می‌کردند تا مردم راحت رفت‌وآمد کنند.
من هم وقتی باریدن برف که تمام می‌شد، زیر شاخه‌های درخت‌ها می‌رفتم، درخت را تکان می‌دادم تا دوباره برف بیفتد. دانه‌های برف را کف دستم می‌گرفتم و از نظم و زیبایش حیران می‌ماندم؛ در دل می‌گفتم: «ای خالق زیبایی‌ها، چقدر سخاوتمندی!
ای خالق مهربان من!
ای که قدرت زیبایی‌ات در هر دانهٔ برف جلوه‌گر است…
از دیدن زیبایی‌های طبیعت حیران می‌شدم. چشمانم را به هر طرفی که می‌چرخاندم، شادی و سرور بود.
شور و غوغای کودکان، دختران و پسران بالای یخمالک‌های بلورین؛ که حتی زمین‌خوردن‌شان هم بهانه‌ای برای خندیدن بود.
در گوشه‌ای دیگر، جوانان و نوجوانان برف‌جنگی می‌کردند. یگان جوان عاشق، مشتی برف را آرام به‌سوی عشق پنهانی خود پرتاب می‌کرد. دختر، با گونه‌های سرخ از سرما و شاید کمی از شرم، نگاهش را پایین می‌انداخت. با یک دید عاشقانه، عشق را در میان برف‌ها تجربه می‌کردند؛ عشقی که مثل دانه‌های برف، پاک و خاموش بود.
از رادیوهای دکاندارها و بلندگوهای شهر، صدای رسای ساربان به گوش می‌رسید:
«مشک تازه می‌بارد ابرِ بهمن کابل
موج سبزه می‌کارد کوه و برزن کابل»
در آن زمان نمی‌گفتند زمستان مرگ غریب‌هاست؛ چون هیچ‌کس گرسنه و پا‌برهنه نبود. همگی ما با داشتن موزه‌های سرخ و سبز پلاستیکی ساخت وطن خرسند بودیم.
در آن ایام، بارش برف مثل امروز نبود که کمتر از یک ساعت ببارد و بعد جایش را به آفتاب بدهد. برف وقتی به باریدن آغاز می‌کرد، روزها و حتی هفته‌ها پیهم می‌بارید.
بزرگان و ریش‌سفیدان، همین‌که آسمان صاف می‌شد و خورشید سرد زمستانی از پشت کوه‌های کابل نمایان می‌گردید، از خانه بیرون می‌آمدند، در یک‌جا جمع می‌شدند، از باریدن برف به خوشی استقبال می‌کردند، از شادمانی کودکان لذت می‌بردند و با همدیگر ضرب‌المثل قدیمی را تکرار می‌کردند:
«کابل بی زر باشه، بی برف نی.»
با قلب‌های بی‌کینه و زلال‌شان، با وجود شرایط نه‌چندان عالی، بازهم فقرا و تهی‌دستان را به هر طریقی که می‌توانستند کمک می‌کردند و حتی پرنده‌ها را که در روزهای سرد و برفی پیدا کردن غذا برای‌شان مشکل بود، فراموش نمی‌کردند.
آن بزرگواران، زندگی سخت و دشوار را با صبر، قناعت، مهربانی، صفا و صمیمیت سهل می‌نمودند؛ آن‌ها الگوی محبت، همدلی، جوان‌مردی و رفاقت به مفهوم واقعی کلمه بودند.
روزهای زمستان را در کنار هم به خوبی و خوشی سپری می‌کردند، برای آمدن بهار سبز و شاداب دعا می‌کردند و از بارش برف؛ این نعمت پاک الهی، سپاس‌گزاری می‌نمودند.
عزیزانم، می‌بینید هرگاهی که از کابل قدیم قصه می‌کنیم، خیال و تصویرش هم دل‌ها را گرم می‌کند؟
افسوس آن روزگاران گرانبها که گذشت و تمام آن خاطره‌ها در پشت قاب‌های چوبی تصاویر قدیمی باقی ماند…
ای کاش روزی، نه فقط در قصه‌ها، بلکه در واقعیت، زندگی دوباره زمستان‌های گرم کابل را تجربه کنیم؛ با همان صمیمیت و شادی‌های بی‌آلایش…
اما من هنوز ایمان دارم که روزی باز هم زیرِ بارشِ برف، سرود زندگی را با صدای «ساربان» زمزمه خواهیم کرد.
«مشک تازه می‌بارد ابرِ بهمن کابل
موج سبزه می‌کارد کوه و برزن کابل»
دوستان و هم‌میهنان عزیزم!
امیدوارم در این روزهای سرد، اجاقِ دلتان به یادِ آن روزهای گرم، همیشه روشن باشد.
زمستان‌تان به سپیدی برف و به گرمای آغوشِ میهن!
با درود مهر،
عادله ادیم

به پاسِ روز جهانی سینما و به یادِ استاد خاکسار عزیز

 

زموږ انګلیسي ویبپاڼه: 

د دعوت رسنیز مرکز ملاتړ وکړئ
له موږ سره د مرستې همدا وخت دی. هره مرسته، که لږه وي یا ډیره، زموږ رسنیز کارونه او هڅې پیاوړی کوي، زموږ راتلونکی ساتي او زموږ د لا ښه خدمت زمینه برابروي. د دعوت رسنیز مرکز سره د لږ تر لږه $/10 ډالر یا په ډیرې مرستې کولو ملاتړ وکړئ. دا ستاسو یوازې یوه دقیقه وخت نیسي. او هم کولی شئ هره میاشت له موږ سره منظمه مرسته وکړئ. مننه

د دعوت بانکي پتهDNB Bank AC # 0530 2294668 :
له ناروې بهر د نړیوالو تادیاتو حساب: NO15 0530 2294 668
د ویپس شمېره Vipps: #557320 :

Support Dawat Media Center

If there were ever a time to join us, it is now. Every contribution, however big or small, powers our journalism and sustains our future. Support the Dawat Media Center from as little as $/€10 – it only takes a minute. If you can, please consider supporting us with a regular amount each month. Thank you
DNB Bank AC # 0530 2294668
Account for international payments: NO15 0530 2294 668
Vipps: #557320

Comments are closed.