اما مردم…
مردم هنوز ایستاده اند.
مردم هنوز نفس می کشند، هنوز امید دارند، هنوز شرف را از یاد نبرده اند.
این ملت، با تمام زخم هایش، هنوز از درون می درخشد.
هنوز مادرانی هستند که با دستان پینه بسته، نان غیرت به فرزندان شان می دهند.
هنوز پدرانی هستند که با قامت خمیده، اما با روحی استوار، میگویند:
«وطن را نمیفروشیم.»
هنوز جوانانی هستند که در تاریک ترین شب ها، چراغ شجاعت را روشن نگه می دارند.
اما خائنان…
آنان در هر دوره، در هر نسل، در هر لباس، یک چهره دارند: بی ریشه، بی غیرت، بی شرم.
آنان نه از خاک اند، نه از مردم٫ آنان سایه هایی اند که فقط وقتی دیده می شوند که نورِ شرافت کم شود.
آنان از پشت خنجر می زنند، چون جرئت رویارویی ندارند.
آنان دروغ می گویند، چون حقیقت برای شان آتش است.
آنان وطن را می فروشند، چون هیچ چیز در وجودشان ارزشمندتر از قیمت یک معامله نیست.
اما تاریخ، همیشه حساب خودش را دارد.
تاریخ، نام غازیان و قهرمانان را با طلا می نویسد و نام خائنان را با ننگ.
تاریخ، روزی می رسد که پرده ها را کنار می زند و چهرهٔ واقعی جاسوسان را بر دیوارهای رسوایی می کوبد.
آنان که امروز با لبخندهای مصنوعی، با شعارهای دروغین، با نقاب های فریبنده راه می روند، فردا در برابر مردم، در برابر نسل ها، در برابر حقیقت، لخت و لچ و بی پناه خواهند ایستاد.
وطن، خانهٔ ماست
خانه ای که با خون جانباخته گان رنگ گرفته، با اشک مادران شسته شده، با دعاهای پیرمردان استوار مانده.
این خانه را نمی توان فروخت، نمی توان معامله کرد، نمیتوان به دشمن بخشید.
وطن، شرف است.
و شرف، چیزی نیست که در بازار خیانت قیمت داشته باشد.
پس بگذار خائنان در تاریکی خودشان بپوسند.
بگذار جاسوسان در لجن زار دروغ هایشان غرق شوند.
بگذار معامله گران در آینهٔ رسوایی، چهرهٔ واقعیشان را ببینند.
ملت اما…
ملت همچنان می ایستد، همچنان می جنگد، همچنان پاسدار شرف و خاک خود می ماند.
زیرا وطن را مردمانش نگه می دارند، نه مزدورانش.
و این ملت، هنوز زنده است٫
زنده، شجاع، سربلند، و آمادهٔ دفاع از هر وجب خاکی که نامش «وطن» است.
به آنان که ریشه در خاک ندارند، نمی توان درس وفاداری داد.
به آنان که قلبشان در سینهٔ بیگانه می تپد، نمی توان از عشق به وطن گفت.
این جماعت، نه شرم می شناسند، نه غیرت، نه انسانیت.
آنان سایه هاییاند که با اولین سکهٔ ناچل دشمن، روح شان را به گرو میگذارند و با اولین وعدهٔ بیگانه، ناموس خاک را به حراج میگذارند.
خائنان همیشه آرام راه می روند٫
نه از شرم، بلکه از ترس.
ترس از روزی که پرده ها کنار برود و چهرهٔ واقعی شان در برابر مردم آشکار شود.
ترس از لحظهای که تاریخ، نامشان را نه با رنگ قلم، بلکه با ننگ حک کند.
آنان میدانند که روز حساب نزدیک است و می رسد ٫ روزی که هیچ نقابی نجات شان نمی دهد.
این وطن، میدان معامله نیست.
این خاک، دفتر خرید و فروش نیست.
این سرزمین، خونِ نسل هاست٫
عرقِ پیشانی پدران، اشکِ مادران، آرزوهای جوانان.
اما برای مزدوران، وطن فقط یک « دوسیه ای قابل انتقال » است٫
یک سند که می توان آن را امضا کرد، مهر زد، و به دشمن تحویل داد.
آنان که در تاریکی می لولند، هرگز نمی فهمند که وطن یعنی چه.
وطن یعنی استخوان هایی که زیر این خاک خوابیده اند.
وطن یعنی صدای کودکانی که هنوز نمی دانند خیانت چیست، اما قربانی آن می شوند.
وطن یعنی پیرمردی که با دستان لرزان، بیرق را می بوسد و میدگوید:
« این را به هیچکس نمیدهم.»
اما خائنان…
آنان حتی به سایهٔ خود نیز وفادار نیستند.
امروز در آغوش دشمن اند، فردا در آغوش دشمنِ دشمن.
برای شان مهم نیست چه کسی فرمان می دهد٫
مهم این است که چه کسی بیشتر می پردازد.
آنان با لبخندهای مصنوعی، با سخنان شیرین، با وعده های فریبنده، میان مردم راه می روند٫
اما قلبشان در جیب بیگانه است.
آنان با دست راست سلام می دهند و با دست چپ، طناب را دور گردن وطن می اندازند.
آنان با زبان از مردم سخن می گویند و با عمل، مردم را می فروشند.
اما ملت…
ملت هنوز بیدار است.
ملت هنوز می داند که شرف را نمی توان خرید.
ملت هنوز می فهمد که وطن را نمی توان فروخت.
ملت هنوز می بیند که چه کسانی در کنار مردم اند و چه کسانی در پشت پرده، خنجر را تیز می کنند.
این ملت، روزی خواهد ایستاد و نام خائنان را از حافظهٔ خاک پاک خواهد کرد.
روزی خواهد رسید که جاسوسان، معامله گران، مزدوران و قاتلان، در برابر نگاه مردم، چون برگ خشکیده فرو بریزند.
روزی خواهد رسید که حقیقت، چون آفتاب، تاریکی شان را بسوزاند.
و آن روز، این ملت دوباره خواهد گفت:
وطن را ما نگه می داریم٫ نه آنان که آن را می فروشند.
به آنان که ریشه شان در خاک نیست، نمی توان از دردِ وطن گفت.
آنان که درخت وجودشان در باغ بیگانه کاشته شده، هرگز بوی باران این سرزمین را نمی فهمند.
این جماعت، نه دل دارند، نه وجدان٫ تنها چیزی که در سینه شان می تپد، طمعی است که با هر سکهٔ ناچل دشمن بزرگتر می شود.
خائنان همیشه با قدم های نرم می آیند،
اما ردّ پای شان بوی خیانت می دهد.
آنان با لبخندهای مصنوعی، با چشمانی که برق دروغ در آن می درخشد، میان مردم می چرخند٫
اما در پشت پرده، طناب را برای گلوگاه وطن می بافند.
آنان که امروز در کنار دشمن می نشینند،
دیروز از سفرهٔ همین مردم نان خوردهاند.
اما نانِ وطن را خوردند و نمکدانش را شکستند.
خاکش را بوسیدند و بعد، همان خاک را به دشمن فروختند.
اینها نه انسان اند، نه هم وطن٫
اینها زخم های چرکین تاریخ اند.
آنان که به نام «مصلحت» خیانت می کنند،
در حقیقت، فقط بزدلانی اند که جرئت ایستادن ندارند.
آنان که به نام «گفت وگو» وطن را معامله می کنند، در حقیقت، فقط دلالانی اند که قیمت شرافت را با نرخ دالر و کلدار می سنجند.
آنان که به نام «صلح» مردم را می فروشند،
در حقیقت، فقط مزدورانی اند که از بوی خون لذت می برند.
اما مردم…
مردم هنوز قلبشان برای وطن می تپد.
مردم هنوز می دانند که شرف، چیزی نیست که در بازار خیانت قیمت داشته باشد.
مردم هنوز می فهمند که وطن، نه سند است، نه قرارداد، نه معامله٫
وطن روح است٫ روحی که در رگ های هر انسان آزادیخواه جریان دارد.
آنان که امروز در تاریکی پنهان شده اند،
فردا در روشنایی حقیقت، چون برف در آفتاب آب خواهند شد.
آنان که امروز با پول دشمن سیر می شوند،
فردا با ننگ تاریخ گرسنه خواهند ماند.
آنان که امروز با دروغ زنده اند،
فردا با حقیقت خواهند مُرد.
وطن، خانهٔ ماست٫
خانه ای که با خون نگه داشته شده، نه با امضاهای خائنانه.
خانه ای که با اشک مادران پاک شده، نه با لبخندهای مزدوران.
خانهای که با غیرت جوانان ایستاده، نه با زانو زدن جاسوسان
بگذار خائنان در لجن زار خودشان غرق شوند.
بگذار جاسوسان در تاریکی خودشان بپوسند.
بگذار معامله گران در آینهٔ رسوایی، چهرهٔ واقعیشان را ببینند.
ملت اما…
ملت همچنان خواهد ایستاد٫ با مشت های گرهخورده، با قلب های شعله ور، با شرفی که هیچ دشمنی توان خریدنش را ندارد
زیرا وطن را آنان نگه می دارند که برایش می میرند، نه آنان که آن را می فروشند.
وطن، تنها یک نام نیست٫ خانه ایست که در آن نفس کشیده ایم، گریسته ایم، بزرگ شده ایم و امید بسته ایم.
وطن، جایی است که هر وجبش با رنج و خون و اشک مردم معنا گرفته است.
اما در کنار این مردم، همیشه کسانی بوده اند که ارزش این خاک را نفهمیدهاند٫ کسانی که به جای قلب، در سینه شان صندوق معامله گذاشته اند.
خیانت، از بیرون نمیآید٫ از همان جایی می آید که باید پناه باشد.
از همان دست هایی که باید سپر باشند، اما خنجر می شوند.
از همان چهره هایی که باید همراه باشند، اما در تاریکی، راه دشمن را باز می کنند.
این جماعت، هرگز درد وطن را نمی فهمند.
برای شان بمباران و سقوط یک شهر، فقط یک «خبر» است٫ و برای مردم اما، فرو ریختن یک دنیا.
برای آنان، خون جوانان فقط «آمار» است٫ برای مادران اما، پایان زندگی
آنان که امروز در کنار دشمن می نشینند، سالها از سفرهٔ همین مردم نان خورده اند.
اما نانِ وطن را خوردند و پشت به وطن کردند.
آنان که باید صدای مردم می بودند، به زبان بیگانه سخن گفتند.
آنان که باید دیوار دفاع می بودند، دروازهٔ خیانت شدند.
اما مردم…
مردم هنوز ایستادهاند.
با دستان خالی، اما با قلبی پر از شرف.
با زخمهای عمیق، اما با روحی که نمی شکند.
مردم هنوز باور دارند که وطن، چیزی نیست که بتوان آن را در میز مذاکره فروخت.
وطن، چیزی نیست که با امضا از دست برود.
وطن، چیزی نیست که با وعدهٔ دشمن حفظ شود.
وطن را مردم نگه داشته اند٫
مردمی که در سخت ترین روزها،
در تاریک ترین شب ها،
در بیپناهترین لحظه ها،
باز هم به خاک شان پشت نکرده اند.
خائنان اما…
آنان هرگز نمی فهمند که شرافت چیست.
هرگز نمی فهمند که وطن، فقط یک جغرافیا نیست٫ یک پیوند است٫ پیوندی که با پول گسسته نمی شود.
آنان روزی خواهند فهمید که هیچ معامله ای،
هیچ وعده ای،
هیچ پناهگاهی،
نمیتواند آنان را از قضاوت مردم نجات دهد.
تاریخ، همیشه صبور است٫ اما هرگز فراموش نمی کند.
روزی خواهد رسید که نام خائنان، نه در کتابها، بلکه در حافظهٔ مردم،
به عنوان لکه ای پاک نشدنی ثبت خواهد شد.
و در همان روز، ملت دوباره خواهد ایستاد و خواهد گفت:
وطن را آنان نگه می دارند که برایش می ایستند، نه آنان که آن را می فروشند.
ای وطن،
ای نامِ مقدسی که بر لبان مادران، دعا می شود
و بر شانهٔ پدران، بارِ غیرت است٫ تو را نه باد می لرزاند، نه طوفان می شکند٫اما زخم خیانت،
زخمیست که تا مغز استخوانت را می سوزاند.
خاکت هنوز گرم است از قدم های مردانی
که برایت جان دادند، اما سرد است از نفس های کسانی که تو را فروختند.
آنان که در تاریکی نفس می کشند،
هرگز نمی فهمند که وطن یعنی چه.
برای شان خاک، فقط خاک است٫نه خاطره دارد، نه خون، نه عشق.
آنان نمی دانند که هر دانهٔ خاک،
نام یک جانباخته را در سینه دارد.
خائنان،
با قدم های نرم میآیند،
اما صدایشان بوی زهر می دهد.
آنان با لبخندهای آرام،
طناب را دور گردن وطن می اندازند
و با دستان آلودهشان،
نبض مردم را می فشارند.
آنان که امروز در آغوش دشمن می خوابند،
دیروز در آغوش همین مردم بزرگ شده اند.
نانِ همین خاک را خوردند،
اما نمکدانش را شکستند.
آنان نه ریشه دارند، نه سایه٫
باد که بوزد،
نام شان را از صفحهٔ تاریخ میروبد.
اما مردم…
مردم هنوز ایستادهاند.
مردم هنوز در دلشان چراغی روشن است
که هیچ خیانتی خاموشش نمی کند.
مردم هنوز می دانند
که شرف،
نه فروختنیست،
نه بخشیدنی٫
شرف، چیزیست که با خون نگه داشته میشود.
ای وطن،
تو را آنان نگه داشته اند
که در تاریک ترین شب ها،
با دستان خالی،
اما با قلبی شعلهور،
از نامت پاسداری کردند.
نه آنان که در روشن ترین روزها
با جیبهای پر،
اما با روحی مرده،
تو را معامله کردند.
بگذار خائنان در لجنزار خودشان فرو بروند.
بگذار جاسوسان در آتش حقیقت بسوزند.
بگذار معاملهگران در آینهٔ رسوایی،
چهرهٔ بی روح شان را ببینند.
ملت اما…
ملت همچنان خواهد درخشید.
ملت همچنان خواهد جنگید.
ملت همچنان خواهد گفت:
وطن،
نامی نیست که بر زبان بیاوریم٫
وطن،
خونیست که در رگ ها می دود.
و تا این خون جاریست،
هیچ خیانتی
توان خاموش کردنِ شعلهٔ این ملت را ندارد.
Comments are closed.