پنجاه سال بازیهای پنهان، ترس های تاریخی و سرنوشت نامطمئن یک منطقه
درک رابطهٔ افغانستان و پاکستان بدون شناخت لایه های پنهان تاریخ، استخبارات، هویت سازی سیاسی و رقابت های جهانی ممکن نیست.
این رابطه، نه یک اختلاف سادهٔ مرزی است و نه یک دشمنی احساسی٫ بلکه شبکه ای پیچیده از ترس های تاریخی، محاسبات امنیتی، رقابت های ژئوپولیتیک و بازی های استخباراتی است که پنجاه سال است سرنوشت دو ملت را در سایهٔ خود گرفته است.
افغانستان در این نیمقرن، بیش از آنکه بازیگر باشد، میدان بوده است٫ میدانی که قدرت های منطقه ای و جهانی در آن رقابت کرده اند و پاکستان، به عنوان همسایهٔ جنوب شرقی، بیشترین نقش را در شکل دهی به این میدان داشته است.
ریشهٔ این وضعیت را باید در سال ۱۹۴۷ جست وجو کرد٫ زمانی که پاکستان به عنوان یک کشور تازه تأسیس، با بحران هویت، بحران مشروعیت و بحران امنیت انگلیس ساخته متولد شد. افغانستان تنها کشوری بود که استقلال پاکستان را به صورت رسمی به رسمیت نشناخت و مساله پشتونستان را بهعنوان یک مطالبهٔ تاریخی مطرح کرد.
این واقعه، در حافظهٔ امنیتی پاکستان به یک «زخم نخستین» تبدیل شد٫ زخمی که تا امروز سیاست گذاران پاکستانی آن را تهدیدی بالقوه علیه تمامیت ارضی خود می دانند.
از همین جا، افغانستان در ذهن نخبگان امنیتی پاکستان نه یک همسایهٔ عادی، بلکه یک «خطر بالقوه» تعریف شد.
در دهه های بعد، این ترس تاریخی با دکترین «عمق استراتژیک» گره خورد.
پاکستان که خود را در برابر هند آسیب پذیر می دید، به این نتیجه رسید که باید در غرب خود یک پشتجبههٔ امن داشته باشد٫ جایی که در صورت جنگ با هند، بتواند از آن بهعنوان عمق دفاعی استفاده کند.
افغانستانِ مستقل، ملی گرا و دارای سیاست خارجی مستقل، برای این دکترین خطرناک بود٫ اما افغانستانِ ضعیف، چند پاره و وابسته، بهترین گزینه برای اسلامآباد بهشمار می رفت.
از همینجا، استخبارات پاکستان وارد مرحله ای شد که می توان آن را «مهندسی ساختار قدرت در افغانستان» نامید.
در این مهندسی، ابزارهای مختلفی بهکار گرفته شد٫ حمایت از گروه های مسلح، ایجاد شبکه های نفوذ، استفاده از مهاجران به عنوان ابزار فشار، مدیریت اقتصاد غیررسمی مرزی، و بهره گیری از جنگ های نیابتی.
این سیاست، در ظاهر با شعارهای برادری اسلامی پوشانده شد، اما در عمل، افغانستان را به میدان رقابت استخباراتی تبدیل کرد.
این دوگانگی٫ شعار برادری و عمل مداخله٫ اعتماد میان دو ملت را به شدت فرسوده کرد و زمینهٔ بی ثباتی طولانی مدت را فراهم ساخت.
اما نقش پاکستان در افغانستان را نمی توان جدا از بازی های بزرگ تر جهانی فهمید.
از جنگ سرد تا جنگ علیه ترور، افغانستان همواره در مرکز رقابت قدرت های بزرگ بوده است.
آمریکا، شوروی٫ روسیه، چین، ایران، کشورهای عربی و حتی اروپا، هرکدام در مقاطعی از تاریخ، افغانستان را به عنوان میدان نفوذ خود تعریف کردهاند.
پاکستان، با موقعیت ژئوپولیتیک به خصوص اش، توانست خود را بهعنوان «دروازه بان» این رقابت ها معرفی کند.
این موقعیت، برای اسلام آباد هم فرصت بود و هم تهدید٫ فرصت از نظر دریافت کمک های مالی و نظامی، و تهدید از نظر گرفتارشدن در بازی هایی که کنترل کامل آن ها در دستش نبود.
در این میان، افغانستان بیشترین هزینه را پرداخت.
پنجاه سال جنگ، کودتا، اشغال، افراطگرایی، مهاجرت، فقر و فروپاشی نهادی، تنها بخشی از پیامد های این بازی های استخباراتی است. جامعهٔ افغانستان، بافت اجتماعی خود را از دست داد٫ اعتماد میان اقوام آسیب دید٫ نهادهای مدنی تضعیف شدند٫ و نسل های پی درپی در فضای خشونت و بی ثباتی رشد کردند. این وضعیت، خود زمینهٔ تازه ای برای مداخلات بعدی فراهم کرد٫ زیرا جامعهٔ ضعیف، دولت ضعیف می سازد و دولت ضعیف، میدان مداخله را باز می گذارد.
اما پرسش مهم این است٫ آیا پاکستان در این بازی برنده بوده است؟
پاسخ ساده نیست.
از یک سو، اسلامآباد توانسته است در مقاطع مختلف، ساختار قدرت در کابل را مطابق منافع خود شکل دهد٫ اما از سوی دیگر، این مداخلهٔ طولانی، پاکستان را نیز در معرض «بازگشت بحران» قرار داده است.
افراط گرایی مسلح، ناامنی مرزی، فشار اقتصادی، بی اعتمادی منطقه ای و بحران مشروعیت سیاسی، بخشی از پیامدهای سیاست های گذشتهٔ پاکستان است.
این همان «بومرنگ استراتژیک» است: خشونتی که صادر می شود، دیر یا زود بازمیگردد.
در چنین شرایطی، افغانستان چه باید بکند؟ نخستین گام، عبور از احساسات مقطعی و رسیدن به یک استراتژی ملی است.
دفاع از خاک و مردم، حق و وظیفهٔ هر ملت است٫ اما این دفاع، تنها نظامی نیست.
دفاع واقعی، در نهاد سازی، اجماع ملی، دیپلماسی فعال، تقویت اقتصاد، و بازسازی اعتماد اجتماعی نهفته است.
تا زمانی که افغان ها بر سر حداقل های منافع ملی٫ تمامیت ارضی، استقلال سیاسی، و ردّ مداخلهٔ خارجی٫ به اجماع نرسند، هر گروه داخلی می تواند به ابزار یک بازیگر بیرونی تبدیل شود.
دیپلماسی افغانستان باید واقع بینانه باشد٫ نه بر پایهٔ توهمات، نه بر پایهٔ دشمن سازی. پاکستان را باید شناخت: ترس هایش، محاسباتش، منافعش.
شناخت دقیق، شرط نخست طراحی سیاست مؤثر است.
در کنار آن، افغانستان باید روابط خود را با دیگر همسایگان و قدرت های جهانی بهگونه ای تنظیم کند که وابستگی یکجانبه ایجاد نشود. توازن در سیاست خارجی، سپر مهمی در برابر مداخله است.
در سطح جامعه، تقویت حافظهٔ تاریخی و تولید روایت های مستقل، اهمیت حیاتی دارد.
یکی از ابزارهای مداخله، تحریف روایت هاست. جامعهٔ مدنی، رسانه های مستقل و نخبگان فکری می توانند با ثبت و تحلیل صادقانهٔ تجربهٔ تاریخی، از تکرار چرخهٔ فریب جلوگیری کنند. افغانستان نیازمند بازسازی هویت ملی فرااقوامی است٫ هویتی که بر عدالت، مشارکت و کرامت انسانی استوار باشد.
پرسش نهایی این است٫ آیندهٔ این رابطه به کدام سمت می رود؟
آیا پاکستان در گرداب افغانستان غرق می شود، یا افغانستان را بیشتر به ورطهٔ بحران میکشاند؟
پاسخ قطعی وجود ندارد٫ اما یک حقیقت روشن است٫ ادامهٔ این وضعیت، برای هر دو کشور هزینه بار است.
امنیت یکی، نمی تواند بر نابودی دیگری بنا شود.
منطقهٔ ما تنها زمانی به ثبات می رسد که منطق «مداخله» جای خود را به منطق «همزیستی» بدهد.
افغانستان، با همهٔ زخم هایش، هنوز ظرفیت برخاستن دارد٫ اما این برخاستن، تنها زمانی ممکن است که افغان ها خود را از اسارت بازی های استخباراتی رها کنند و بهجای عکس العمل های پراکنده، یک ارادهٔ ملی شکل دهند. آیندهٔ افغانستان، نه در دست قدرت های بیرونی، بلکه در دست مردمی است که اگر متحد شوند، هیچ نیرویی نمی تواند آنها را به میدان رقابت دیگران تبدیل کند.
در این نقطهٔ حساس تاریخ، پرسش اصلی این است:
آیا افغانستان می تواند از چرخهٔ پنجاه سالهٔ مداخله و بی ثباتی عبور کند و به یک بازیگر مستقل تبدیل شود؟
Comments are closed.