این چه جنگیست؟

ن . جلیل زاد

33
این چه جنگیست ؟
جنگِ بی‌ نام٫ فروپاشی معنا و سرگردانی انسان در عصر روایت‌ ها
▪️این چه جنگیست ؟
▪️آمریکا و اسرائیل ایران را می زنند .
▪️ایران اسلامی سایر کشور های اسلامی را می زند.
▪️دیگر کشور های مسلمان گریه می کنند که رهبر ایران مُرده است .
▪️ایرانی ها رقص و پایکوبی می کنند که رهبر شان مُرده .
▪️مردم آمریکا اعتراض می کنند که ایران را بمباران نکنید .
▪️مردم ایران در سرک ها و کوچه ها بیرون برآمده اند و خواهش می کنند که ایران را بمباران بکنید .
▪️این چه جنگیست ؟
▪️کی ایرانی است ؟
▪️کی مسلمان است و کی کافر است ؟
▪️معلوم نیست .
در جهانی که سرعت رویدادها از توان فهم ما پیشی گرفته است، پرسش
«این چه جنگیست؟»
دیگر فقط یک پرسش ژئوپولیتیکی نیست٫ پرسشی هستی‌شناختی است.
هنگامی که گلوله‌ ها فیر می‌شوند اما حقیقت فیر ‌کننده مبهم می‌ ماند، هنگامی که اشک و هلهله بر یک نام واحد می‌ ریزند، ما با جنگی روبه ‌رو نیستیم که صرفاً بر سر مرزها باشد٫ با بحرانی روبه ‌رو هستیم که مرزهای معنا را درهم می‌ ریزد.
این وضعیت را می‌ توان در تقابل پیچیده میان ایران، ایالات متحده آمریکا و اسرائیل دید٫ تقابلی که بیش از آنکه یک رویارویی نظامی کلاسیک باشد، صحنهٔ برخورد روایت‌ ها، هویت‌ ها و تصویرهای متضاد از عدالت و امنیت است.
در نگاه نخست، صحنه ساده می‌ نماید٫ دولتی حمله می‌ کند، دولتی پاسخ می‌ دهد، متحدانی صف می‌ کشند، مخالفانی شعار می‌ دهند.
اما این سادگی ظاهری به‌ سرعت فرو می‌ ریزد. در یک سوی جهان، تظاهرکنندگانی دیده می‌ شوند که خواهان توقف بمباران‌اند٫ در سوی دیگر، شهروندانی که از شدت خشم و ناامیدی فریاد می‌ زنند
«بزنید تا این ساختار فرو بریزد».
در جایی دیگر، مردمی برای مرگ یک رهبر سوگواری می‌ کنند، و در همان لحظه، مردمانی دیگر آن مرگ را جشن می‌ گیرند.
این دوگانگی‌ها نه فقط تناقض سیاسی، بلکه نشانهٔ گسست عمیق میان دولت و جامعه، میان هویت رسمی و تجربه زیسته است.
جنگ در قرن بیستم عمدتاً به‌ عنوان تصادم ارتش‌ ها تعریف می‌ شد٫ جنگی بر سر زمین، منابع یا موازنهٔ قوا.
اما در قرن بیست‌ ویکم، جنگ بیش از آنکه میدان فیزیکی داشته باشد، میدان معنایی دارد. هر طرف، نسخهٔ خود را از حقیقت عرضه می‌کند٫ امنیت جهانی، بقا، مقاومت، ثبات، یا آزادی. این لغت ‌ها همانند سکه‌ هایی هستند که هرکس آن‌ ها را به‌نفع روایت خود ضرب می‌ کند.
وقتی معنا از توافق جمعی جدا شود، لغت ‌ها دیگر ابزار تفاهم نیستند٫ ابزار بسیج و حذف می‌ شوند.
در چنین فضایی، پرسش
«ایرانی کیست؟»
به پرسشی چندلایه بدل می‌ شود.
ایرانیِ وفادار به نظم موجود، ایرانیِ معترض، ایرانیِ مهاجر، ایرانیِ مذهبی، ایرانیِ سکولار٫همگی زیر یک نام جمع می‌ شوند، اما تجربه‌ هایشان از جهان به‌ کلی متفاوت است. همین تکثر در مورد مفهوم «اسلام» نیز صادق است٫ اسلامی که حکومت می‌ کند، اسلامی که در حاشیه است، اسلامی که در برابر قدرت می‌ ایستد، و اسلامی که ابزار قدرت می‌ شود. هنگامی که هویت‌ها از درون دچار شکاف شوند، جنگ بیرونی به جنگ درونی گره می‌ خورد.
تناقضی که بسیاری را حیران می‌ کند، این است که چرا بخشی از مردم یک کشور ممکن است خواهان ضربه‌ زدن به ساختار حاکم بر کشور خود باشند.
این خواست را نمی‌ توان صرفاً با مفاهیم خیانت یا ناآگاهی توضیح داد.
در جامعه‌ شناسی سیاسی، هنگامی که کانال‌ های تغییر درون‌ زا مسدود شود، بخشی از جامعه ممکن است فشار بیرونی را به‌ عنوان اهرمی برای گشودن فضای داخلی ببیند.
این وضعیت، نشانهٔ بحران عمیق اعتماد میان دولت و جامعه است.
در چنین حالتی، جنگ خارجی به نماد جدال داخلی بدل می‌ شود٫ جدالی که ریشه در تجربهٔ زیستهٔ محدودیت، تحریم، سرکوب یا احساس بن‌ بست دارد.
اما در سوی دیگر، کشورهایی هستند که به دلایل تاریخی یا ژئوپولیتیکی، از همان ساختار دفاع می‌ کنند یا دست‌ کم در سوگ آن می‌ ایستند.
این دفاع لزوماً از سر همدلی نیست٫ گاه از سر محاسبه است.
سیاست بین‌ الملل عرصهٔ عواطف ناب نیست٫ میدان منافع است.
دولت‌ ها کمتر بر اساس احساسات جمعی تصمیم می‌ گیرند و بیشتر بر اساس توازن قدرت و امنیت ملی.
از همین‌ رو، اشک‌ های سیاسی اغلب حامل پیام‌ های استراتژیک‌ اند.
در این میان، نقش رسانه‌ ها و شبکه‌ های اجتماعی نیز تعیین‌ کننده است.
روایت‌ ها با سرعتی بی‌ سابقه منتشر می‌ شوند و هر تصویر می‌ تواند به ابزار بسیج بدل شود. حقیقت، در میان سیل تصاویر و تحلیل‌ ها، به کالایی کمیاب تبدیل می‌ شود.
هرکس آنچه را با پیش‌فرض‌ هایش سازگار است می‌ بیند و می‌ پذیرد. این پدیده، که برخی آن را «پسا‌حقیقت» می‌ نامند، سبب شده جنگ نه فقط بر سر سرزمین، بلکه بر سر تفسیر واقعیت باشد.
از منظر فلسفهٔ سیاسی، آنچه رخ می‌ دهد می‌ تواند نشانهٔ بحران مدرنیتهٔ سیاسی در منطقه باشد.
دولت مدرن بر پایهٔ قرارداد اجتماعی و انحصار مشروع خشونت شکل گرفت٫ اما هنگامی که مشروعیت مورد تردید قرار گیرد، انحصار خشونت نیز به چلنج کشیده می‌ شود.
در چنین وضعیتی، مرز میان دولت و گروه نیابتی، میان مقاومت و مداخله، میان امنیت و سرکوب، مبهم می‌ شود.
این ابهام همان چیزی است که جنگ را «بی‌تعریف» جلوه می‌دهد.
در سطح منطقه ‌ای، شرق میانه همچنان درگیر میراث مرزهای مصنوعی، رقابت‌ های ایدئولوژیک و اقتصادهای وابسته به انرژی است.
هر بحران تازه، لایه‌ای دیگر بر این تاریخ انباشته می‌ افزاید.
وقتی جنگی در این جغرافیا شعله ‌ور می‌ شود، خاطرهٔ جنگ‌ های پیشین نیز بیدار می‌ گردد٫ خاطره‌ ای که بی‌ اعتمادی را بازتولید می‌ کند. هیچ بازیگری در خلأ تصمیم نمی‌ گیرد٫ هر تصمیم در سایهٔ گذشته ‌ای سنگین اتخاذ می‌ شود.
در این میان، کشورهایی چون افغانستان ٫ سرزمین من ٫ با نگاهی آمیخته به ترس و شناخت می‌ نگرند.
افغانستان دهه‌ ها میدان جنگ‌ های نیابتی بوده و به‌ خوبی می‌ داند که چگونه رقابت قدرت‌ ها می‌ تواند یک جامعه را به فرسایش مزمن بکشاند.
تجربهٔ افغانستان سوخته و ویران من نشان می‌ دهد که جنگ‌ های بی‌ پایان نه فقط زیرساخت‌ ها، بلکه روان جمعی را ویران می‌ کنند.
نسلی که در جنگ بزرگ می‌ شود، جهان را با زبان خشونت می‌ فهمد، حتی اگر خود خواهان صلح باشد.
اما شاید ژرف‌ ترین لایهٔ این بحران، بحران انسان بودن در میانهٔ روایت‌ های متخاصم باشد.
وقتی هر طرف خود را قربانی و دیگری را متجاوز می‌ داند، امکان همدلی کاهش می‌ یابد. انسان‌ ها به نماد بدل می‌ شوند٫ « دشمن »، «شهید»، «خائن»، «قهرمان». در این پروسه، فردیت از میان می‌ رود و جای خود را به برچسب می‌ دهد.
این همان لحظه ‌ای است که جنگ از میدان نبرد به میدان اخلاق منتقل می‌ شود.
آیا در چنین جهانی می‌ توان از پیروزی سخن گفت؟
پیروزی در چه معنا؟
اگر ساختاری فرو بریزد اما جامعه در آشوب فرو رود، آیا این پیروزی است؟
اگر امنیت بیرونی تأمین شود اما شکاف درونی عمیق‌ تر گردد، آیا این موفقیت است؟
شاید بزرگ‌ ترین خطای زمانهٔ ما این باشد که جنگ را همچنان با معیارهای قدیمی می‌ سنجیم، در حالی که ماهیت آن دگرگون شده است.
جنگ امروز بیش از آنکه نبرد اوردو ها ٫ ارتش‌ ها باشد، نبرد معناهاست.
هر روایت می‌ کوشد خود را حقیقت نهایی معرفی کند و دیگری را تحریف.
اما حقیقت، همچون آینه ‌ای شکسته، در دست هیچ‌ کس کامل نیست.
هرکس قطعه ‌ای در اختیار دارد و همان را تمام تصویر می‌ پندارد.
این وضعیت، نه‌ تنها سیاست را پیچیده‌ تر کرده، بلکه اخلاق را نیز در معرض فرسایش قرار داده است.
با این همه، شاید هنوز روزنه ‌ای برای امید باقی باشد.
اگر بحران کنونی را نه صرفاً به‌ عنوان تقابل دولت‌ ها، بلکه به‌ عنوان نشانه‌ ای از نیاز به بازتعریف رابطهٔ دولت و جامعه ببینیم، می‌ توان آن را نقطهٔ آغاز گفت‌ وگویی تازه دانست. گفت‌ وگویی که در آن امنیت و آزادی در برابر هم قرار نگیرند، بلکه به‌ عنوان دو روی یک سکه فهم شوند.
در نهایت، پرسش «این چه جنگیست؟» همچنان باز می‌ ماند.
شاید پاسخ آن در هیچ بیانیهٔ رسمی یا تحلیل نظامی یافت نشود.
شاید پاسخ در چهرهٔ مردمی باشد که میان اشک و لبخند سرگردان‌ اند، مردمی که می‌ خواهند زندگی کنند بی‌ آنکه ابزار روایت‌ های بزرگ شوند.
اگر معنایی باقی مانده باشد، در همین خواست ساده نهفته است٫ خواست انسان برای زیستن با کرامت، فارغ از آنکه کدام روایت پیروز شود.
و شاید بزرگ‌ ترین وظیفهٔ اندیشه در این زمانه آن باشد که پیش از انتخابِ طرف، از خود بپرسد٫ در میان این همه صدا، آیا هنوز صدای انسان شنیده می‌ شود؟

»دفاع از «افغان» و «افغانستان

زموږ انګلیسي ویبپاڼه: 

د دعوت رسنیز مرکز ملاتړ وکړئ
له موږ سره د مرستې همدا وخت دی. هره مرسته، که لږه وي یا ډیره، زموږ رسنیز کارونه او هڅې پیاوړی کوي، زموږ راتلونکی ساتي او زموږ د لا ښه خدمت زمینه برابروي. د دعوت رسنیز مرکز سره د لږ تر لږه $/10 ډالر یا په ډیرې مرستې کولو ملاتړ وکړئ. دا ستاسو یوازې یوه دقیقه وخت نیسي. او هم کولی شئ هره میاشت له موږ سره منظمه مرسته وکړئ. مننه

د دعوت بانکي پتهDNB Bank AC # 0530 2294668 :
له ناروې بهر د نړیوالو تادیاتو حساب: NO15 0530 2294 668
د ویپس شمېره Vipps: #557320 :

Support Dawat Media Center

If there were ever a time to join us, it is now. Every contribution, however big or small, powers our journalism and sustains our future. Support the Dawat Media Center from as little as $/€10 – it only takes a minute. If you can, please consider supporting us with a regular amount each month. Thank you
DNB Bank AC # 0530 2294668
Account for international payments: NO15 0530 2294 668
Vipps: #557320

Comments are closed.