Browsing Tag

معین آریایی

روایت واقعی از قربانیان جهل به نام شرف

روایت واقعی از قربانیان جهل به نام شرف در روزگار قدیم، زمانی که هشت یا نه ساله بودم ، (شصت و چند سال پیش ) پدرم ولسوال نهرشاهی ولایت بلخ بود. او مردی بود که آباد کردن را دوست داشت، عاشق ساختن مکتب، وصل‌کردن قریه‌ها با سرک،…

عکس های که گور نداشتند

عکس های که گور نداشتند در آن سالهای سیاه ، وقتی کابل دیگر شهر نبود بلکه ماتم‌سرایی با دیوارهای سوخته بود ، مادری عکس را بالا گرفت ، نه برای یادگاری ، برای پرسش . عکس ، آخرین نشانیِ نفسِ فرزندش بود در شهری که نامها…

زبانها

زبانها از کوچه‌های کابل تا دره‌های بدخشان از دشتهای هلمند تا جنگل‌های نورستان راه می‌روند بی‌پاسپورت بی‌ سرحد پشتو با صدای کوه و نفس اسب قصه‌ی غیرت را می‌خواند دری آرام و ژرف چون رودخانه‌ای که شعر را به شهر می‌آورد…