یادداشت آغازین:
این نوشتار به هیچ فرد خاصی اختصاص ندارد و به همه رابطه می گیرد . آنچه در اینجا مطرح می شود اهمیت مفاهیم است، نه نام ها. ٫ نام ها مهم نبستند .
برخی آثار آنقدر ارزش ندارند که وقت را صرف شخص نویسنده شان کنیم٫ اما مفاهیمی که در پس آن ها پنهان است، ارزش اندیشیدن و پاسخ تند و گزنده دارند.
در سنتهای بزرگ دانش تاریخ، از ابن خلدون که در مقدمهاش از «عصبیت» و ساختارهای قدرت سخن گفت تا مکتب های نوین تاریخ نگاری در سدهای بیستم، این پرسش همواره در میان بوده است که تاریخ برای چه نوشته می شود و در خدمت چه کسی قرار میگیرد.
آیا مورخ شاهدی امین است که گذشته را بازمی سازد، یا جستجوگری است که با انتخاب روایت خود، واقعیتی را میآفریند؟
این پرسش صرفاً فلسفی نیست و پیامدهای زنده و ملموسی در جوامع درگیر با بحران هویت دارد.
هنگامی که روایت تاریخی در خدمت یک چارچوب قومی یا اندیشگی از پیش تعریف شده قرار می گیرد، دیگر با تحقیق روبه رو نیستیم، بلکه با ابزاری روبه رو هستیم که ممکن است در قالب کتاب و با زبان پوهنتونی، اما با هدفی از پیش تعیین شده عمل کند.
بررسی برخی آثار منتشرشده در حوزهی تاریخ و هویت افغانستان نشان می دهد که این خطر نه فرضی، بلکه واقعی است.
نخستین و مهم ترین سنجه برای ارزیابی هر نوشتهای تاریخی، روش شناسی آن است. تحقیق تاریخی پایدار بر سه پایه استوار است: گوناگونی منابع، واکاوی انتقادی داده ها، و روشنی در استدلال.
در آثاری که برخورد قوم محور دارند، الگویی تکرارشونده به چشم می خورد.
منابعی گزینش می شوند که از پیش با نتیجه گیری مورد نظر همخوانی دارند.
داده هایی که این نتیجهگیری را به چلنج می کشند یا نادیده گرفته می شوند یا در حاشیه رانده می شوند.
برگردانها و نقل قولها گاه بدون توجه به زمینهای زبانی و تاریخی اصلی شان آورده می شوند.
در دانش روش شناسی، این پدیده را «تأییدگرایی» می نامند، یعنی گرایش به جست وجوی شاهدهایی که پندار از پیش موجود را تأیید کنند، نه شاهدهایی که آن را به آزمون بگذارند.
تأییدگرایی در پژوهشهای فردی یک لغزش شناختی است، اما هنگامی که به صورت نظام مند در یک نوشتهای تاریخی به کار می رود، به بازنمایی گزینشی تاریخ تبدیل می شود.
در مطالعات افغانستان، این مساله ابعاد ویژه ای دارد.
منابع این حوزه به زبان های گوناگونی در دسترس اند: فارسی دری، پشتو، عربی، انگلیسی، روسی و برخی زبان های بومی.
هر اثری که مدعی پوشش فراگیر تاریخ این سرزمین است باید با این گوناگونی زبانی و منبعی به صورت واقعی درگیر شود.
نبود این درگیری، خودش یک نشانهای روش شناسی مهم است.
یکی از حساسترین زمینههایی که تاریخ نگاری قوم محور در آن آسیب پذیر است، بحث هویت و زبان است.
لغت ها در درازنای تاریخ دگرگونی معنا می یابند و این یکی از اصول بنیادین زبانشناسی تاریخی است.
لغت « پر افتخار افغان» نمونهای روشن از این دگرگونی معناست.
شواهد تاریخی نشان میدهد که این لغت در روزگاران گوناگون کاربردهای متفاوتی داشته است، گاه به یک گروه قومی خاص اشاره داشته، گاه به باشندگان یک پهنهای جغرافیایی، و گاه در معنای سیاسی گستردهتری به کار رفته است.
اما در شیوه ای تاریخنگاری انحصارگرا، این دگرگونی معنایی نادیده گرفته می شود و لغت به صورت ایستا و انحصاری به یک هویت قومی خاص فروکاسته می شود.
این فروکاستن هویت پیامدهای جدی دارد.
اگر «افغان» را تنها به یک گروه اختصاص دهیم، آنگاه همهای اقوامی که سده ها در این سرزمین زیستهاند، هزاره، تاجیک، ازبک، ترکمن، نورستانی، بلوچ و دیگران، از دایرهای تاریخ ملی بیرون میافتند. این بیرونافتادن بازتاب واقعیت تاریخی نیست، بلکه نتیجهای یک انتخاب اندیشگی ساده لوحانه است.
در برابر، تاریخنگاری علمی معاصر بر هویت های چندلایه تأکید میکند.
هویت ملی، قومی، زبانی، دینی و منطقهای همزمان و در نزدیکی و تفاهم با یکدیگر عمل میکنند و هیچ یک از این لایهها را نمیتوان کنار گذاشت بدون آنکه تصویر کلی دگرگون شود.
پرسش دیگری که تاریخنگاری انتقادی با آن درگیر است این است که چه کسی روایت میکند و صدای چه کسانی خاموش میماند.
در تاریخ نگاریهای قوم محور، گروههایی که در مرکز روایت قرار دارند بهعنوان عملگرا تاریخی معرفی می شوند، در حالی که گروههای دیگر، اقلیت های قومی، مذهبی، طبقات فرودست، و به خصوص زنان، یا بهعنوان موضوعات بیاثر پدیدار میشوند یا اصلاً پدیدار نمیشوند. این نبود تصادفی نیست.
نبود، خودش یک موضع است.
هنگامی که نقش زنان در تاریخ افغانستان به حاشیه رانده میشود، این نه صرفاً یک کاستی روایی، بلکه بازتولید یک نگام دانشی است که برخی را تاریخساز و برخی را نامرئی می داند.
همچنین، شیوهی توصیف دورههای تاریخی اهمیت دارد.
هنگامی که دورههایی که با تمرکز قدرت و تبعیض ساختاری همراه بودهاند با لحنی دلتنگانه یا مثبت روایت میشوند، و در برابر، جنبشهای دادخواهانه و وحدتطلب با نگاهی انتقادی یا سبکانگارانه، این الگو نشاندهندهی یک جهتگیری اندیشگی آشکار است که با اصل بیطرفی تحلیلی در ستیز است.
تاریخنگاری امروز دیگر یک رشتهی تنها نیست. برای دریافت گذشتهی یک جامعه، پژوهشگر باید با جامعهشناسی تاریخی، مردمشناسی فرهنگی، اقتصاد سیاسی و جغرافیای انسانی آشنا باشد.
در آثاری که تنها بر اساس یک رویکرد قومی-ملیگرایانه نوشته میشوند، این بُعد میانرشتهای غایب است و نتیجه این میشود که واکاویها در سطح توصیف میمانند و به لایههای ژرفتر علّی نمیرسند.
چرا ساختارهای قبیلهای در افغانستان به این شکل پدید آمدند؟
چه عواملی باعث شدند که گوناگونی قومی این سرزمین در درازای سدهها با همزیستی محکم ادامه یابد؟
چه پیوندی میان سیاستهای استعماری و بازتعریف هویتهای قومی وجود دارد؟
اینها پرسشهایی هستند که تاریخنگاری علمی باید با آنها دستوپنجه نرم کند.
در ارزیابی یک نوشتهی علمی، زبان متن خودش یک داده است. زبان تحلیلی با زبان خطابهای تفاوت ساختاری دارد. زبان علمی از گنگی میپرهیزد، ادعاها را به شواهد پیوند میزند و برای خوانشهای رقیب جا باز میکند. هنگامی که متن یک نوشتهی تاریخی به سوی تعمیمهای مطلق، توصیفهای احساسی و کلیگوییهای بیپشتوانه میرود، این نشانهای است که نویسنده نه در جایگاه پژوهشگر، بلکه در جایگاه دفاع از موضعی از پیش تعیینشده نشسته است.
زبان به ما میگوید که نویسنده کجا ایستاده، حتی وقتی ادعا میکند که بیطرف است.
یکی از ریشهایترین خطاها در تاریخنگاریهای هویتمحور این پندار است که پدیدههایی مانند ملت، قوم یا فرهنگ دارای ذاتی ثابت و ازلی هستند که تاریخ صرفاً آن را آشکار میکند. اما افغانستان، مانند هر سرزمین دیگری، یک جریان تغییر است، نه یک ذات.
این سرزمین برآمده از برخورد های درهم تنیدهی سدههاست: کوچها، داد و ستدها، جنگها، پیوندهای خانوادگی میان اقوام گوناگون، تبادلهای فرهنگی و چانهزنیهای سیاسی.
هیچ گروهی اصیلتر از دیگری نیست و هیچ هویتی طبیعیتر از هویت دیگر نیست. این نگاه جریان تغییر به هویت نهتنها دقیقتر است، بلکه از نگاه اخلاقی نیز مسئولانهتر است، چرا که تنها این نگاه میتواند به گوناگونی واقعی افغانستان، با همهی زبانها، دینها، فرهنگها و تجربههای زندگیاش، دادگری کند.
در پایان، آنچه اهمیت دارد این نیست که یک اثر خاص نقد شود.
مساله، نوع رویارویی با تاریخ است. هنگامی که تاریخ به ابزار تأیید هویتهای از پیش تعریفشده تبدیل میشود، دیگر با دانش روبهرو نیستیم، بلکه با اندیشهی سیاسی پوشیده در جامهی علم روبهرو هستیم. و این، حتی وقتی در قالب کتابی با ظاهر پوهنتونی بستهبندی میشود، زیانآور است، نه فقط برای حقیقت، بلکه برای جوامعی که باید در بستر همان روایتهای تاریخی با یکدیگر زندگانی کنند.
مسئولیت دانشی، یعنی این که در برابر آنچه مینویسیم و ادعا میکنیم پاسخگو باشیم، یکی از مهمترین پیمانهای هر کسی است که قلم به دست میگیرد. تاریخ خوب تاریخی است که صداهای خاموششده را میشنود، پیچیدگی را میپذیرد و در برابر وسوسهی سادگی پایداری میکند. تنها چنین تاریخی میتواند نه فقط گذشته را روشن کند، بلکه فردایی آبادتر را ممکن سازد.
Comments are closed.