پل بهسود و پلخشتی- و دو آهنگ که تاریخ را در خود نگه داشتند
زمستانهای کابل همیشه بوی دود هیزم و چای سبز میداد؛ بویی که از پشتبامهای برفی تا کوچههای باریک میدوید.
اما همین زمستانها، برای خانوادههای کابل یک رسم نانوشته داشت؛ وقتی هوا بیش از حد سرد میشد، دلها راهی جلالآبادِ همیشهبهار میگشتند، شهری که آفتابش مثل دست گرم مادر روی شانهها مینشست.
جلالآباد در زمستان، شهری بود که مالتههای آفتابخورده در باغهایش برق میزدند و جادهها را عطر گلهای نرگس پر میکردند.
هرکه از آنجا برمیگشت، با خود دستههای نرگس، کریتهای مالته و سبدهای نیشکر میآورد. انگار بخشی از بهار را در آستین پنهان کرده و با خود آورده باشد.
در میان همهی دیدنیهای آن روزگار، پل بهسود مثل صحنهی یک نمایش بود؛ جایی که جوانان کابل، با لباسهای نو و دلهای پر از شور، خود را به نمایش میگذاشتند.
آنجا، کنار آب روان و هوای نرم، دختران کابل با تلِ بوتهای بلند قدم میزدند، تلهایی که پا را چند سانتیمتر بالا میبرد و دل را چند سانتیمتر بیشتر.
این مُدی بود که دران سالها دختران مکتبی و فاکولتهیی ازان پیروی میکردند.
عینکهای بزرگ روی صورتها میدرخشید.
موها مثل آبشارهای مشکی و قهوهیی روی شانهها میلغزیدند؛ گاهی صاف، گاهی موجدار، گاهی شکل گرفته.
لبها رنگهای تازه داشتند؛ گلابی، سرخ، و نارنجی که از دور میدرخشیدند.
پسران هم دنیای خودشان را داشتند.
پاچهگشاد فقط یک شلوار نبود؛ پرچم یک نسل بود.
پاچههایی که در باد میرقصیدند، مثل پردههای یک خانهی قدیمی که ناگهان نسیم به آنها جان داده باشد.
زنجیرهای نقرهای از دستها آویزان، لاکتهای سینه مثل طلسمهای کوچک، و ساعتهایی که «چو بشقاب» روی مچ مینشستند.
در پسزمینهی این همه رنگ و حرکت، موجی از غرب در هوا شناور بود. موجی که از راه جادهی ابریشم آمده بود.
هیپیها، با موهای بلند و لباسهای رنگه، در چایخانهها و مهمانخانههای کابل و جلالآباد میچرخیدند.
گیتارهای کهنه، گردنبندهای چوبی، و نگاهی که انگار از مرزهای جهان گذشته بود.
آنها نمیدانستند، اما جوانان افغان از آنها یاد میگرفتند. نه تقلید کورکورانه، بلکه نوعی همنفس شدن با موج جهانی.
و در همین روزگار بود که مُد «بیتلز» مثل نسیمی از دوردست وارد کابل شد.
گیسوان دراز، یخنهای باز، پطلونهای گشاد، و ژستهایی که از عکسهای «جان لنون» و «جرج هریسون» الهام میگرفت.
این مُد، بیآنکه کسی اعلامش کند، در شهر کابل جا باز کرد.
در چنین فضایی بود که شمسالدین مسرور، با چشم تیزبین یک هنرمند، این تغییرات را میدید. میدید که دختران کابل دیگر همان دختران دههی چهل نیستند و آنچه میدید، در قالب یک آهنگ ریخت. آهنگی که هم طنز داشت، هم نگرانیو هم شیطنت.
سر پل بهسود دختری دیدم
دختر چی میګی جَیْکری دیدم
واوا بیتل نواز بود، راست میگی
واوا ماکسیدراز بود، راست میگی
واوا سر تا پا ناز بود، راست میگی
چی بگویم که چی دیدم یاران
از ترسش از خو پریدم یاران
***
یکی موها ره کرده چون مناره
نپرس از حرکت و ژست و قواره
به ناز و دلبری چون ماهپاره
دوصد دل میبره به یک اشاره
***
یکی بر لب زده خون کبوتر
به پشت چشم خود صد رنگ دیگر
محیط عینکش چون تایر موتر
تلِ بوتش ز فولکس واگون بلندتر
***
یکی در پشت چشمش رنگ آبی
یکی کرده است لبها را گلابی
کنی سر تا به پا گر ارزیابی
به جز تقلید بیمورد نیابی
https://youtu.be/dZ7s6MJPgKI?is=-PkUaj1zpcnJZyiv
و مهمتر از همه:
این نخستین بار بود که در موسیقی افغانستان، آهنگی انتقادی مستقیماً دختران را خطاب قرار میداد.
پیش از آن، هیچ آوازخوانی چنین آینهیی را روبهروی دختران نسل نو نگذاشته بود.
وقتی آهنگ مسرور از رادیو افغانستان پخش شد، کابل تکان خورد. رادیو در آن سالها مثل قلب تپندهی خانهها بود. هرچه از آن میآمد، مستقیم وارد اتاقها، ذهنها و بحثهای خانوادهگی میشد.
برخی خندیدند، بعضی رنجیدند، بعضی گفتند «این توهین است»، بعضی گفتند «این واقعیت است».
اما مهمتر از همه، این بود که صدای دختران باید شنیده میشد.
و اینگونه بود که «سوما»، دختر جوانی که بعدها با نام «پرستو» در آسمان موسیقی افغانستان پرواز کرد، تحریک شد.
«سوما» هم دید که پسران کابل دیگر همان پسران پتلونتنگ و کفشنوکتیز نیستند. و موهای پشت گردن را دیگر از ته نمیتراشند. لاکت و زنجیر برای شان زیور مخصوص دختران نیست، آهنگ پاسخگونهی خود را خواند.
سر پل خشتی بیتلی دیدم
لباس او را کی پسندیدم
پطلونه چو جوال بود، راست میگی
پاچایش( پاچههایش) کشال بود، رست میگی
چه بگویم ای عزیزان
چه بگویم ای رفیقان که چی دیدم، که چه دیدم
****
یکی زنجیرکی دارد به دستش
دیگر بیجا زند صد خیز و جستش
یکی بر روی سینه داره لاکت
چو بشقابیس سات بند دستش
آهنگی که نهفقط جواب «مسرور» بود، بلکه بیانیهی دختران آن نسل نیز بود. نسلی که میخواست بگوید: «ما فقط تقلید نمیکنیم؛ ما انتخاب میکنیم.»
این دو آهنگ، امروز فقط خاطره نیستند.
آنها آرشیف زندهی یک نسلاند. نسلی که میان سنت و مدرنیته، میان کابل و جهان، میان گذشته و آینده، راه خودش را پیدا میکرد.
تصویری که امروز از آهنگ سوما (پرستو) در یوتوب مانده، توسط افغانفلم به شکل لحظهها ثبت شده است.
و این فقط یک مستند نیست؛ یک سند تاریخی است. سندی از روزگاری که جوانان افغانستان، همزمان با جوانان جهان، در موج مُد، موسیقی و آزادیخواهی شناور بودند.
د دعوت رسنیز مرکز ملاتړ وکړئ
له موږ سره د مرستې همدا وخت دی. هره مرسته، که لږه وي یا ډیره، زموږ رسنیز کارونه او هڅې پیاوړی کوي، زموږ راتلونکی ساتي او زموږ د لا ښه خدمت زمینه برابروي. د دعوت رسنیز مرکز سره د لږ تر لږه $/10 ډالر یا په ډیرې مرستې کولو ملاتړ وکړئ. دا ستاسو یوازې یوه دقیقه وخت نیسي. او هم کولی شئ هره میاشت له موږ سره منظمه مرسته وکړئ. مننه
د دعوت بانکي پتهDNB Bank AC # 0530 2294668 :
له ناروې بهر د نړیوالو تادیاتو حساب: NO15 0530 2294 668
د ویپس شمېره Vipps: #557320 :
Support Dawat Media Center
If there were ever a time to join us, it is now. Every contribution, however big or small, powers our journalism and sustains our future. Support the Dawat Media Center from as little as $/€10 – it only takes a minute. If you can, please consider supporting us with a regular amount each month. Thank you
DNB Bank AC # 0530 2294668
Account for international payments: NO15 0530 2294 668
Vipps: #557320
Comments are closed.