سردار ترقی و آزادی امان الله خان غازی
![🌹]()
تا خورشید می تابد، تا باد می وزد، تا چشمی برای گریستن و دلی برای عشق ورزیدن هست، نام تو در قلب این سرزمین خواهد تپید.
امان الله خان غازی نام تو، چون شعری بر کتیبهای آسمان، ثبت شده است٫
روح تو، در هر قطرهی باران، در هر نسیم سحرگاهی، در هر لبخند کودکی که آزادی را تنفس می کند، جاری است.
از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر، و چه سخنی خوش تر از آنکه امان الله بر کوه ها و دشت های این وطن طنین انداخت.
در دل شب های خاموش تاریخ، آنجا که ظلمت چون ماری سیاه در کوچه های وطن می خزید، ناگاه سحری سر زد٫ سحری که از سینه ای آفتاب برآمده بود۳ نامش امانالله بود ٫ امان ملت، فریاد آزادی.
او از دامان عشق و غیرت برخاست، با دلی لبریز از رویاهای رهایی، و با چشمانی که در آن ها، فردایی روشن برق می زد.
آمد تا خاک خستهای وطن را بیدار کند، تا بر زخم های کهنهای ملت مرهم نهد، تا در کوچه های دل مردم، نغمهای امید بسراید.
در ده سال پرآشوب نهضتش، چه قیامتی بر پا کرد!
زنان، این شمع های خاموش، با شعلهای آزادی درخشیدن گرفتند٫ حجاب سنگین جهالت را دریدند و بر سنگفرش مدنیت گام نهادند.
آزادی چون چشمه ای جوشان، در رگ های وطن جاری شد.
بردگی، این زنجیر ننگین تاریخ، از هم گسست.
نابرابری قومی، این دیوارهای بلند تبعیض، فروریختند.
در دورانش، مطبوعات آزاد چون باد بهاری شکفتند، لغت ها شکوه یافتند، قلمها قد کشیدند، و اندیشه ها، پرندگان آزاد، از قفسها گریختند.
دولت از دست قبیله ها رها شد و بر ستون های دانایی، شایستگی، و وجدان بنا گشت.
شاه امانالله نه تنها سردار میدان های نبرد، که معمار آرمان های بلند بود٫ او نه تنها زمامدار یک کشور، بلکه رویاپرداز آزادی یک ملت بود.
او آمد و با خون دل، بر طومار زمان، خط آزادی نگاشت.
او آمد و شمشیر تیز عشق به انسان را بر گلوی جهل و بندگی فرود آورد.
آری، امان الله در تاریخ ما همان است که سپیده برای شب، که باران برای خاک، که بوسهای مادر برای لبان گرسنه.
در دل هر سنگی که نام وطن را با عشق می سراید، پژواک گام های او جاری است٫ در هر نسیمی که بوی آزادی می دهد، عطر روح او موج می زند.
از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر، و چه سخنی خوش تر از آنکه امان الله بر کوه ها و دشت های این وطن طنین انداخت؟
او به ما آموخت که آزادی، تنها لغت ای در کتاب ها نیست، که جانی است در جان ها، نوری است در چشمان، و شوری است در دل ها.
او به ما آموخت که وطن را باید نه با بندگی، که با عشق، نه با تعصب، که با دانایی، نه با زانو زدن، که با قد برافراشتن پاس داشت.
ای سردار ترقی، ای شاه آزادی، تو فانوس فروزانی هستی در طوفان های شبانهای تاریخ٫
تو سردی بارانی هستی بر دشت های سوختهای این ملت٫
تو سرودی جاودان هستی که هزاران سال در حنجرهای وطن خواهد خواند.
یادگار تو در این گنبد دوّار، نه فراموش خواهد شد و نه فرو خواهد نشست٫
نام تو، چون شعری بر کتیبهای آسمان، ثبت شده است٫
روح تو، در هر قطرهای باران، در هر نسیم سحرگاهی، در هر لبخند کودکی که آزادی را تنفس می کند، جاری است.
درود بر تو ای امانالله غازی!
درود بر روان پاکت که خستگی ناپذیر در راه بیداری گام نهاد.
درود بر نامت که همچون گوهری تابناک در دل تاریخ می درخشد.
درود بر عشقی که در رگ های ما جا گذاشتی، عشقی که ما را تا همیشه وادار می کند که به فرداهای روشن تر بیندیشیم و به راهی که تو آغاز کردی، ادامه دهیم.
ای شاه امانالله غازی، تو نه فقط تاریخساز این خاک، که امید فرداهای ناشکفتهی آنی.
تا خورشید میتابد، تا باد می وزد، تا چشمی برای گریستن و دلی برای عشق ورزیدن هست، نام تو در قلب این سرزمین خواهد تپید.
ناسیونالیسم مدنی سراسری افغانی
زموږ انګلیسي ویبپاڼه:
Comments are closed.