از خاکستر تا ستاره٫ هنر ساختن خویشتن
پرواز از درون٫ وقتی انسان رؤیایش را انتخاب می کند
مسیر خود ساختگی٫ وقتی انسان از خویشتن فراتر می رود
در دل هر انسانی، آتشی نهفته است.
نه آتشی که می سوزاند، بلکه آتشی که روشنایی می بخشد.
اما بسیاری از ما، عمری را در سایهای همان آتش می گذرانیم، بی آنکه جرأت کنیم دست ما را به شعله اش نزدیک کنیم.
می ترسیم.
از قضاوت دیگران، از شکست، از آنچه «مردم می گویند».
و در این ترس، روزها و سالها از کنارما می گذرند، مثل برگ هایی که باد می برد، بی آنکه ردّی از ما بر زمین بماند.
اما فلسفه به ما می آموزد که انسان موجودی است در حال شدن.
ارسطو می گفت هر چیزی «قوّه»ای دارد که می تواند به «فعل» تبدیل شود.
آن بذری که در خاک خفته است، درخت نیست، اما درخت بودن در آن است.
تو نیز چنینی.
آنچه هستی، تمام آنچه می توانی باشی نیست. و این، نه یک شعر رمانتیک، بلکه یک حقیقت زیست شناسی و عصب شناسی است.
وقتی مغز جهت می گیرد
علم عصب شناسی امروز چیزی را اثبات کرده که فیلسوفان هزاران سال پیش به شهود دریافته بودند٫ ذهن انسان شکلپذیر است.
مغز ما تا آخرین روز حیات، قادر به تغییر ساختار خود است.
این پدیده را «انعطاف پذیری عصبی» می نامند.
هر بار که اندیشهای تازه میاندیشیم، هر بار که عادتی نو پی می ریزیم، شبکه های عصبی جدیدی در مغزما شکل می گیرند.
به بیان ساده تر: تو می توانی خود را بازنویسی کنی.
اما این بازنویسی نیازمند یک چیز است: جهت. ذهن بدون هدف، مثل قطب نمایی است که شمالش را گم کرده.
می چرخد، می چرخد، و در همان نقطه می ماند.
این است که نوشتن آرزوها و اهداف، نه یک توصیهی انگیزشی سطحی، بلکه یک ضرورت عصب شناسی است.
وقتی هدفی را با دست می نویسیم، دو نیمکرهی مغز همزمان فعال میشوند. تصویری ذهنی میسازیم.
آن تصویر در سیستم فعالساز شبکیهای مغز ثبت میشود و از آن لحظه، مغز ناخودآگاه ما شروع میکند به جستجو برای هر چیزی که ما را به آن تصویر نزدیک کند.
پس صبحها، پیش از آنکه در دنیای اطراف غرق شوی، لحظهای با خود باش.
کاغذ و قلم بردار.
بنویس.
نه از سر تکلیف، بلکه از سر عشق به آیندهای که برایت ممکن است.
بنویس آنگونه که گویی آن آینده از پیش رخ داده است.
این تکنیک را روانشناسان «تجسم خلاق» می نامند و دهه هاست که در تحقیق های علمی کارایی اش ثابت شده است.
شناخت خویشتن٫ پایه ی هر بنای بلند
سقراط، پدر فلسفهی غرب، تمام حکمتش را در سه کلمه خلاصه کرد: «خودت را بشناس.» این جملهی کوتاه، ژرفترین دستورالعمل زندگی است.
اما ما اغلب از شناخت خود می گریزیم.
آسان تر است که در هیاهوی بیرون غرق شویم تا با سکوت درون روبرو شویم.
بپرس از خودت: من واقعاً کیستم؟
چه چیزی در من شعلهای فروزان دارد که خاموشی نمی پذیرد؟
در کدام لحظات است که زمان از کنارم میگذرد و من حتی متوجه نمی شوم؟
پاسخ این پرسشها، نقشهی گنج توست.
آن «چیزی» که در تو شعله می زند، همان رسالت توست.
همان مسیری که اگر رویش قدم بگذاری، نه تنها به موفقیت، بلکه به معنا می رسی.
و معنا، چیزی فراتر از موفقیت است.
می توانی ثروتمند باشی و احساس پوچی کنی. میتوانی مشهور باشی و تنهاترین انسان روی زمین. اما وقتی کاری میکنی که با روحات همسو است، حتی در سخت ترین روزها نیز نوعی آرامش عمیق در خود احساس می کنی. این همان چیزی است که ویکتور فرانکل، روانشناس اتریشی که از اردوگاههای مرگ جان به در برد، «اراده به معنا» نامید.
او می گفت انسان هر شرایطی را تحمل می کند، اگر «چرا»یش را بداند.
باور٫ نیرویی که از درون می جوشد
در روان شناسی، مفهومی وجود دارد به نام «خودکارآمدی».
آلبرت باندورا، روان شناس برجستهای کانادایی، دهه ها تحقیق کرد و نشان داد که میزان باوری که انسان به توانایی های خود دارد، یکی از قوی ترین پیش بینیکننده های موفقیت است.
نه هوش، نه خانواده، نه شرایط اجتماعی.
باور.
وقتی به خودت ایمان داری، با مشکلات متفاوت روبرو می شوی.
آن ها را نه موانع، بلکه آزمون هایی می بینی که باید از آن ها گذشت.
وقتی کسی به تو می خندد، به جای اینکه در خودت فرو بروی، از آن خنده نیرو میگیری. تاریخ پر است از انسان هایی که در نگاه دیگران هیچ بودند، اما در نگاه خودشان اقیانوس.
و اقیانوس شدند.
تاریخ تکنولوژی را نگاه کن.
استیو جابز را از اپل بیرون کردند، همان شرکتی که خودش ساخته بود.
اما او باور داشت. برگشت، و اپل را به بزرگترین شرکت جهان تبدیل کرد.
جی کی رولینگ، نویسندهای هری پاتر، قبل از چاپ کتابش توسط دوازده ناشر رد شد.
اما او باور داشت.
و کتابش به پرفروش ترین رمان تاریخ تبدیل شد. این ها داستان های انگیزشی نیستند.
این ها الگوهای تکرارشوندهای موفقیت هستند.
باور از کجا می آید؟
از عمل.
هر بار که قدمی کوچک برمی داری و نتیجهای می بینی، باورت به خودت ذرهای بیشتر میشود.
باور منتظر شرایط ایدهآل نیست.
باور در دل شرایط سخت ساخته می شود.
سرمایهگذاری بر خویشتن٫ عمیق ترین نوع ثروت است .
وارن بافت، یکی از برجسته ترین سرمایه گذاران تاریخ بشر، وقتی از او پرسیدند بهترین سرمایهگذاری چیست، بدون درنگ گفت: «روی خودت.» این جمله از دهان کسی بیرون می آید که دهه هاست با ارقام نجومی سر و کار دارد.
و او انتخاب کرده که مهم ترین دارایی را انسان بداند.
سرمایه گذاری بر خویشتن چهار ستون دارد:
اول، جسم.
بدن تو ابزار روح توست.
وقتی ورزش می کنی، صرفاً ماهیچه هایت قوی تر نمی شوند.
اندورفین آزاد می شود، اضطراب کاهش می یابد، خواب بهتر می شود، تمرکز افزایش می یابد.
چهل وپنج دقیقه تمرین جسمانی در روز، بازدهی ذهنی تو را در ساعت های بعد چند برابر می کند.
این دیگر حدس و گمان نیست، بلکه نتیجهای صدها پژوهش علمی است.
دوم، ذهن.
کتاب بخوان.
نه از سر اجبار، بلکه از سر کنجکاوی.
بریان تریسی، نویسنده و مربی موفقیت، سالهاست می گوید یک ساعت مطالعهای روزانه در یک حوزهای تخصصی، در عرض سه سال تو را به جمع برجستهترین متخصصان آن حوزه می رساند.
حساب کن: سیصد و شصت و پنج ساعت در سال.
یعنی بیش از چهل روز کاری.
تو در هر موضوعی که بخواهی، می توانی در سه سال به یک مرجع تبدیل شوی.
سوم، ایدهها.
ذهن خلاق، مدام در حال تولید است.
اما ایدهها موجوداتی وحشی هستند.
اگر فوری دام نشوند، فرار میکنند.
قلم و دفتری همیشه در دسترس داشته باش. ایده هایت را بنویس، حتی اگر احمقانه به نظر برسند.
بزرگترین نوآوری های تاریخ از ایده هایی آغاز شدند که ابتدا همه به آنها خندیدند.
چهارم، روح.
شادی یک تزئین نیست، یک ضرورت است.
وقتی کاری برای دل ات انجام می دهی، وقتی با عزیزانت می خندی، وقتی طبیعت را لمس می کنی، در واقع سوخت عاطفی درونت را پر میکنی.
انسان خسته، انسان بی انگیزه است.
و انسان بی انگیزه، در بهترین شرایط هم به جایی نمی رسد.
مسیر ناهموار و زیبای خلاف جریان بودن
جامعه تمایل دارد ما را به قالب های از پیش ساخته شده بریزد.
می گوید چه بخوانی، چه بپوشی، چه بخواهی، و چقدر بلندپرواز باشی.
و کسانی که از این قالب ها بیرون می زنند، اغلب در ابتدا با سوءظن، تمسخر یا نگرانی روبرو می شوند.
اما آن هایی که مقاومت می کنند، که به صدای درونی شان بیشتر از سروصدای بیرون اعتماد می کنند، همان هایی هستند که تاریخ به یادشان می آورد.
خلاف جریان رفتن، یعنی انتخاب کردن که ارزیاب اصلی زندگی ات خودت باشی، نه دیگران.
یعنی پذیرفتن که مسیر تو، مسیر دیگری نیست. یعنی شجاعت داشتن برای اینکه متفاوت از اکثریت بخواهی، انتخاب کنی، و زندگی کنی.
و این شجاعت، خودش نوعی پختگی فلسفی است.
نیچه می گفت «خود شو». نه آنچه جامعه از تو انتظار دارد، نه آنچه ترست می خواهد باشی، بلکه آنچه در عمیقترین لایه های وجودت، واقعاً هستی.
و در پایان، یک حقیقت ساده
همهای بزرگی هایی که در تاریخ بشر رخ داده، از لحظه ای آغاز شده که یک انسان تصمیم گرفته ادامه بدهد.
نه وقتی موفق شد، نه وقتی شرایط مناسب بود، نه وقتی همه باور داشتند.
بلکه وقتی همه چیز بر ضدش بود، تصمیم گرفت ادامه بدهد.
هر رؤیایی که در دلت می تپد، لایق زیستن است.
هر هدفی که شبانه خوابت را می گیرد، نشانه ای است که جهان از تو می خواهد آن را بسازی. هر قله ای که چشمانت را روشن می کند، یعنی پاهایت برای رسیدن به آن ساخته شده اند.
پس بنویس.
باور کن.
سرمایهگذاری کن.
و از همه مهمتر:
ادامه بده.
https://af.dawatmedia24.com/?p=185148
Comments are closed.