Browsing Category

کلتور و ادب

یک روزگدایی

از فقر مینویسم با دستان خالی همیشه درد و رنج ناشی از فقر و تنگدستی مرا رنجور ساخته است، از اینرو خواستم یکروز را به عنوان یکی از گدایان زندگی کنم و دنیای پر غم و غصه آنها را…

از کار برګشتم

سر کوچه‌ای که به خانه‌مان منتهی می شد از ماشین پیاده شدم و بی‌درنگ به سمت‌خانه‌حرکت کردم. همین‌طور بی‌حال از کوچه‌می‌گذشتم که گربه‌ای بطور بسیار عجيبی از کنارم‌جست‌زد. فکر کردم…

سرو آزاد

زنده گی با چهره هایش: زشت و زیبا؛ بگذرد موج شادی، موج غم؛ چون موج دریا بگذرد روز هایش آفتابی یا گهی ابری و تار گه به گرما گه به سرما؛ از سر ما بگذرد زخم اگر بردل رسد یا برجگر…

گذشت روزگار (داستان کوتاه)

پدرم بعد از مدتی زیادی چپن ره دار سبز و کلاه  قرقلی اش را پوشیده بود که در زیر چراغهای  رنگه منطقه ی جشن و چمن حضوری به او شکو و جلال خاص داده بود. پدر ندرتاً این لباسش را میپوشید،…

ساعت خالی

... باز هم مانند هر روز دیگر بابه رمضان چپراسی مکتب ما  کارش را تمام کرده بود؛ دو آبدان آب را که شاگردان مکتب در تفریح از آن آب میخوردند، پُر کرده بود و صحن مکتب و زینه ها را…

مرثیه درسوگ مصطفی

یاران امروز غوغا برپا کرد کرونا زما گرفت عمرزی راکه کردارش بود چو مصطفی متخلص به عمرزی ، ز نژاد آریا متعلق به خانواده ی صافی جنرال سعدالله بود عضو فامیل ارکانحرب محمد جان فنا…

نوستالژی کابل

عاجز و بیچاره بودم داخل کاشانه از چُرت پریدم، بیرون شدم زخانه رفتم زخرابات سوی ریکا خانه هم از سرچوک ، طرف بارانه نیافتم همراز،  رفیق یارانه از کاه فروشی ،خیابان و باغبان…