آمدی در نگاه خسته ى من
رهروِ کوچه های خواب شوی
درشبی پیش چشم آينه ها
خنده ى صبحِ آفتاب شوی
آمدی تا شبیه هر مهتابى
خنده به سر زمین نور دهی
یا حریرِلبِ شقایق را
مملو از بوسه های ناب شوی
یا به آتش کشی شبی دل را
در سکوتی…
من از بهار پُر از تازيانه مى ترسم
از آن تبر که گرفته بهانه مى ترسم
قفس به بال پرستو دخیل غم بسته است
چه خالى است وطن از ترانه، مى ترسم
شبيه كوه غمى هست در دل صحرا
برای هر گلِ کرده جوانه می ترسم
برید قیچی تزویر موی شادی…
بيدار و خسته ام همه شب يار مى رود
از پيش من به گریه ی بسیار مى رود
در پشت پنجره به دمِ صبح ديده ام
خورشيد رو به سايه ی ديوار مى رود
جسمى كه لاى گرمىِ آغوش خفته است
كم كم به زير سردىِ آوار مى رود
امكان نداشت حال خودم را…