مى رود
بيدار و خسته ام همه شب يار مى رود
از پيش من به گریه ی بسیار مى رود
در پشت پنجره به دمِ صبح ديده ام
خورشيد رو به سايه ی ديوار مى رود
جسمى كه لاى گرمىِ آغوش خفته است
كم كم به زير سردىِ آوار مى رود
امكان نداشت حال خودم را…