Browsing Tag

شگوفه باخترى

مى رود

بيدار و خسته ام همه شب يار مى رود از پيش من به گریه ی بسیار مى رود در پشت پنجره به دمِ صبح ديده ام خورشيد رو به سايه ی ديوار مى رود جسمى كه لاى گرمىِ آغوش خفته است كم كم به زير سردىِ آوار مى رود امكان نداشت حال خودم را…