Browsing Tag

شگوفه باخترى

غزل

ببين اين خستگى آرامشى انگار كم دارد هواى خانه ام عطرِ نگاهِ يار كم دارد شكسته سقف رويايم به دست سرد طوفانى دلِ ويرانه ام گنجى كه در خود مار كم دارد نشد پيدا كسى از نو مرا آباد گرداند بناى روح ويران گشته يك معمار كم دارد…

آمدی

آمدی در نگاه خسته ى من رهروِ کوچه های خواب شوی درشبی پیش چشم آينه ها خنده ى صبحِ آ‌فتاب شوی آمدی تا شبیه هر مهتابى خنده به سر زمین نور دهی یا حریرِلبِ شقایق را مملو از بوسه های ناب شوی یا به آتش کشی شبی دل را در سکوتی…

مى ترسم

من از بهار پُر از تازيانه مى ترسم از آن تبر که گرفته بهانه مى ترسم قفس به بال پرستو دخیل غم بسته است چه خالى است وطن از ترانه، مى ترسم شبيه كوه غمى هست در دل صحرا برای هر گلِ کرده جوانه می ترسم برید قیچی تزویر موی شادی…

مى رود

بيدار و خسته ام همه شب يار مى رود از پيش من به گریه ی بسیار مى رود در پشت پنجره به دمِ صبح ديده ام خورشيد رو به سايه ی ديوار مى رود جسمى كه لاى گرمىِ آغوش خفته است كم كم به زير سردىِ آوار مى رود امكان نداشت حال خودم را…