Browsing Tag

شبانه همدرد

نرسید

دل من غرق خیالی که به رویا نرسید بغض چشمان دلـم تـا لـب دریا نرسید من سحر کردمُ شب را به امیدی نوری نور از قافله جا ماند و به فـردا نرسید تـا بـگـفـتـم بـکنم مظهر مـهـرت دیوان ز دل غـم زده ام واژه ی زیـبـا نـرسـید دل مـن در غـم عـشق…

خوب است

من اگر فاتح چشمان تو باشم خوب است ساکن جنگل مژگان تو باشم خوب است در هوای تـو فـقـط بـنـد دلـم مـی لـرزد تا سحر در دل طوفان تو باشم خوب است عـطـر لبخند تـرا مـزرعه هـا فهمیدند من گلِ حاصل گلدان تو باشم خوب است در نگاهت اثری هست که…

سکوت تلخ

دلم گرفته... از حرف‌هایی که نگفتم، از بغض‌هایی که نریختم، از آدم‌هایی که رفتند، از بودن‌هایی که بودند؛ اما بودن‌شان، نه گرمای عشق بود نه پناه عشق نه دنیای عشق! گاهی دل آدم فقط می‌خواهد بنشیند، نه حرفی بزند، نه اشکی بریزد، نه…

حضور ناپیدا

گاهی آدم‌ها می‌روند، اما ردشان می‌ماند؛ در صداهایی که می‌شنوی، جاهایی که قدم می‌زنی، چهره‌هایی که می‌بینی، واژه های که تکرار می کنی رفتن فقط یک خداحافظی ساده نیست ، گاهی غیبت یک نفر می‌تواند سال‌ها حضورش را فریاد بزند پس اگر…

از خاک تا آسمان

اگر پر داشتم، می‌پریدم از هیاهوی این زمین، از دلتنگی‌های نکبت‌بارش، از رنج‌های بی‌شمارش. پرواز می‌کردم دور و دور در ژرفای آسمان. می‌چیدم لبخند را از لب ابرها، نور را از دل خورشید، آرامش را از سکوت ستاره‌ها، و می‌ساختم آشیانه‌ام را…

خندیدن ما

چه تراژدی باشکوهی‌ست خندیدنِ من، خندیدن تو، خندیدن ما در صحنه‌ای به نامِ زندگی میانِ انبوه نگاه‌های قضاوت‌گر... چه نمایشِ جذاب و دیدنی با دیالوگی ساده: "من دختــــــرم!" سزاوارِ بازی‌کردن این صحنه‌ام. فقط بگذار نقشم را خوب بازی…

غـزل

بـاز مـی‌رویــد غـزل از فـکـر نــا آرامِ مـن بغض پنهان شعر شد در واژه‌های خامِ من بـا قـوافی می کـنـم آبــاد سقــف خانه را خانـه‌ام رنگی گـرفت از آجری بی‌نـام من دخـتـر افـغـان زمـیـنم مـی‌سرایـم درد دل واژه‌ها تـفـسیـر شد از شـعلـه‌ی…

رمـز و راز زنـدگی

رمـز و راز زنـدگی رزمـنـدگیست بـا غـم و درد و الـم سازندگیست گـر همی خواهی شوی آسوده دل با بد و خوب جهـان بخشندگیست صبـرو بی صبری سیالی می کنند بخت و اقـبـال بلند ایستادگیست در نـبرد سـخت جـهـل و معرفـت قسمـت سـرباز جهـل بـازندگیست…

ورکه نغمه

ته مې د پښتو لیکنې سوژه وې، نه پوهېږم څه وشول. له تا وروسته پښتو هم رانه هېره شوه ته ما پرېښودې خو پښتو له مانه زړه واخیست لکه رڼا چې د کور له پنجرې څخه بهر ووځي. او کوټه په تیارو کې پرېږدي ته لاړې، خو ما نوره پښتو ونه ویله. زما…

د مـیـنـې ژبـه

زه نه غواړم چې ناول ولیکم، بلکې غواړم، یو مینه ییز ناول ورسره تجربه وکړم؛ چې پیل منځ او پای ولري. نوم یې پاک احساس وي. په حقیقي نړۍ کې شتون ولري نه دا چې یوازې د خوب او خیالاتو په نړۍ کې. اصلي کرکترونه یې زه او هغه به اوسو.  فرعي کرکټرونه…