Browsing Tag

صفیه میلاد

تو را شبیه ترانه بوسیده‌ام، هنوز

تو را شبیه ترانه بوسیده‌ام، هنوز شبیه قهوه‌ای تلخ، کنار دود و سکوت و چشم های من آن آسمان گمشدن بود وقتی نسیم انگشت در انگشت گیسوانم می‌برد تو مردی نبودی که از کنار زنی چون من ساده عبور کند... هر بار خندیدم یک بندر قدیمی در قلب…

بیایید در این عید، به‌جای نفرت، مهربانی را انتخاب کنیم

عید فقط قربانی گاو، گوسفند، و شتر نیست عید واقعی زمانی معنا پیدا می‌کند که ما «جهالت، تعصب، قوم‌پرستی، سمت‌گرایی، نفرت، تحقیر دیگران و برتری‌جویی زبانی» را قربانی کنیم. سال‌هاست که مردم ما به‌جای انسان‌بودن، درگیر نام قوم، زبان،…

مادر

مادر اگر جهان هنوز از صدای گلوله پر است اگر مردان نقشه‌های مرگ را روی میزهای بزرگ امضا می‌کنند اگر کودکی در گوشه‌ای از این خاک با صدای انفجار از خواب می‌پرد باز هم من باور دارم صلح از دستان تو آغاز می‌شود از همان لحظه که…

ای عشق

ای عشق! ای نهایت رنج و عذاب من ای آنکه مانده از تو فقط اضطراب من شام است و ابر تیره و پایان زندگی درکور راه خیره شده آفتاب من ای دوست! از کنار من خسته دور شو دیگر نمانده شور سفر در رکاب من جانا مرا به حوصله دعوت چه…

من

در آینه نگاه می‌کنم نه برای دیدن خودم بلکه برای کشف زنی که میان خطوطش پنهان شده است زنی که با هر شکست قطره‌ای از آسمان به دلش چکیده و با هر زخم گلی از درد در باغ تنش روییده است صدایم صدای برگ‌هایی است که در پاییز می‌رقصند آرام،…

بحران آب‌های زیرزمینی در افغانستان

بحران آب‌های زیرزمینی در افغانستان – واقعیتی که به‌زودی همهٔ ما را درگیر می‌کند افغانستان امروز با یکی از شدیدترین بحران‌های محیط‌زیستی منطقه روبه‌رو شده است: کاهش سریع و خطرناک آب‌های زیرزمینی. این بحران فقط محدود به یک ولایت نیست؛…

چرا؟

چرا گرفته چُنان لرزه دست و پایت را؟! بگو به عاشق دلتنگ، ماجرایت را چرا نگاه تو از من رمیده این‌گونه؟ کسی مگر بربوده‌ست شوق‌هایت را؟ به جای گریه، نگاهی به اشک‌هایم کن ببین که برده غمم شوق خنده‌هایت را! نگاه کن که از این…

من

من موج بودم برآمده از بی‌کرانه‌ی دریا نه نام داشتم نه ساحل نه مرز رفتم میان شب‌های لرزان آب در گودی خاموشی ماه آهسته…

زخم نمک‌خورده‌

پس از این زخم نمک‌خورده‌ی بی‌درمانم باز هم گرم توام، با غم تو هم‌جانم ماه اگر در دل شب، تاب ندارد، من هم با تو در روشنی چشم شبت حیرانم رفته‌ای، آمدنت باز نفس می‌گیرد تا که در زلزله‌ی عشق تو بی‌سامانم مثل عطری که پس از یک…

من

من دیگر آن دختر چشم‌به‌راه نیستم... نه دستی می‌خواهم که نجاتم دهد نه شانه‌یی برای ریختن اشک‌هایم من خودم را فهمیده‌ام با زخم با زمزمه با آینه‌هایی که سال‌ها سکوت مرا قاب کردند مردی دیگر در نگاهم نمی‌درخشد نه از خشم بلکه از…