او رفت
او رفت و غزل خیره به در ماند و صدا مرد
در سینهی من، پنجرهای رو به خدا مرد
او رفت و کسی حال دل کوچه نپرسید
انگار در این شهر، همه عاطفهها مرد
ما قسمت دلتنگی یک خاطره بودیم
دیدی؟ که دل سادهی آیینهنما مرد
یعقوب، پسر دید…