اگر تاریخ افغانستان را ورق بزنیم، در میان همهٔ فرازها و فرودها، در میان دود و خاکستر جنگ ها، در میان قرن هایی که بر این سرزمین گذشته، نامی هست که همچون شعله ای آرام اما شکست ناپذیر می درخشد٫ ملکه ثریا طرزی.
او تنها یک ملکه نبود٫ او آغاز یک بیداری بود، نخستین نسیمی که پردهٔ سنگین سکوت را از چهرهٔ زن افغان کنار زد و به او گفت:
« تو دیده می شوی، تو شنیده میشوی، تو حق داری.»
ثریا از همان نخستین روزی که پا به ارگ گذاشت، فهمید که تاج بر سر داشتن کافی نیست٫ باید چراغی در دست داشت.
او این چراغ را با خود آورد٫ چراغی از دانش، از آگاهی، از جسارت.
در روزگاری که زن حتی حق حضور در مکتب را نداشت، او مکتب ساخت٫ در زمانی که نام زن در مطبوعات تابو بود، او نشریهٔ «ارشاد النسوان» را بنیان گذاشت٫ در دوره ای که زن باید خاموش می بود، او در برابر هزاران نفر سخن گفت و اعلام کرد:
«زن افغان باید بیاموزد، باید برخیزد، باید شریک ساختن آیندهٔ کشور باشد.»
این سخن، برای آن روزگار، نه یک جمله، بلکه انقلاب بود.
ثریا تنها نظریه پرداز نبود٫ او عمل گرا بود.
او باور داشت که اصلاحات بدون حضور زن، ناقص است٫ جامعه بدون زن، نیمه جان است٫ و کشوری که نیمی از جمعیتش در تاریکی نگه داشته شود، هرگز به روشنایی نمی رسد.
به همین دلیل، او نه در پشت پرده، بلکه در صف نخست اصلاحات ایستاد.
در سفرهای خارجی، در دیدارهای رسمی، در سخنرانی های عمومی٫او چهرهٔ افغانستانی را نشان داد که می خواست با جهان سخن بگوید، اما هویت خود را فراموش نکند.
در وجود ثریا، وقار شرقی و اندیشهٔ مدرن به زیبایی در هم تنیده بود.
لباس هایش، رفتار اجتماعیاش، نگاهش، و حتی سکوتش، پیام داشت:
پیامی از زنی که نه می خواست غربی شود و نه می خواست در قفس سنت بماند٫
او می خواست زن افغان باشد٫ آزاد، آگاه، و صاحب اختیار.
ملکه ثریا در تاریخ افغانستان، نخستین زنی بود که نشان داد «زن بودن» مانع اندیشیدن نیست، مانع تصمیم گیری نیست، مانع حضور در عرصهٔ عمومی نیست.
او با هر قدم، با هر سخن، با هر اقدام، دیوارهایی را شکست که قرن ها بر گرد زن افغان کشیده شده بود.
او به دختران این سرزمین آموخت که آینده را باید ساخت، نه انتظار کشید.
اما شاید بزرگ ترین عظمت ثریا در این بود که اصلاحات را با عشق پیش می برد، نه با تحمیل.
او مردم را تحقیر نکرد، سنت ها را دشنام نداد، گذشته را نفی نکرد٫ بلکه نشان داد که می توان ریشه دار بود و در عین حال رو به آینده داشت.
او پلی بود میان دیروز و فردا٫ پلی که هنوز هم پابرجاست، حتی اگر طوفان های تاریخ بارها بر آن تاخته باشند.
با سقوط دولت امانی، بسیاری از اصلاحات ناتمام ماند٫ اما نام ثریا ناتمام نماند.
او به تبعید رفت، اما اندیشه اش در وطن ماند.
او از صحنهٔ سیاست کنار زده شد، اما تصویرش در حافظهٔ مردم حک شد.
او خاموش شد، اما صدایش در نسلهای بعدی طنین انداخت.
دیروز و امروز، هر دختر افغان که به مکتب میرود، هر زنی که قلم برمی دارد، هر بانویی که در پوهنتون تدریس می کند، هر صدایی که برای حق و عدالت بلند می شود٫ در ژرفای خود، ردّ پای ثریا را دارد.
ملکه ثریا، نه فقط ملکهٔ یک دوره،
بلکه مادر معنوی بیداری زن افغان است.
او ثابت کرد که یک زن می تواند تاریخ را تکان دهد، میتواند مسیر یک ملت را تغییر دهد،
میتواند آینده را از نو تعریف کند.
و شاید روزی، وقتی تاریخ افغانستان با آرامش بیشتری نوشته شود، نام ثریا نه در حاشیه، بلکه در متن خواهد بود٫ در متنِ بیداری، در متنِ آگاهی، در متنِ امید.
Comments are closed.