بیایید یک صدا شویم٫ نه برای آنکه آتش جنگ را شعله ور کنیم، بلکه برای آنکه شعله های جنگ را خاموش سازیم.
بیایید صدایی باشیم که نه نفرت می پراکند و نه دشمنی می سازد، بلکه راهی می جوید تا مردم ما از سقوط در گرداب آشوب های منطقوی نجات یابند.
جامعه ای که نان ندارد، صلح را نمی فهمد.
این صدا، صدای وطن دوستی است٫ صدای کسانی که پنجاه سال رنج را بر شانه کشیده اند و هنوز امید را از دست نداده اند.
سرزمین ما نیم قرن است که در میان آتش و دود، در میان جنگ های بی افتخار، در میان آوارگی و بی خانمانی، در میان بی مکتبی و بی درمانی، در میان فقر و گرسنگی، در میان مهاجرت های اجباری و دربدری های بی پایان، دست وپا می زند.
نسلی به دنیا آمد که صدای انفجار را پیش از صدای لالایی شنید.
نسلی بزرگ شد که مکتب را در سایه ترس تجربه کرد.
نسلی پیر شد که هنوز نمی داند آرامش چگونه طعمی دارد.
در چنین سرزمینی، سخن گفتن از صلح، نه یک شعار سیاسی، بلکه یک ضرورت حیاتی است. الزاماً پرسش این نیست که چه کسی مقصر است٫ پرسش این است که چگونه می توانیم این چرخه را بشکنیم.
چگونه می توانیم وطن را از سقوط نجات دهیم؟
چگونه می توانیم مردم را از تکرار تاریخ خونین بازداریم؟
برای پاسخ به این پرسش ها، باید به گذشته نگاه کنیم٫ نه برای ماندن در آن، بلکه برای فهمیدن آن.
پنجاه سال اخیر ما، تاریخ رقابت های نیابتی، دخالت های بیرونی، شکاف های قومی، سوءمدیریت داخلی، بی سوادی گسترده، فقر ساختاری و نبود نهادهای پایدار بوده است.
هر جنگی که پایان یافت، جنگ دیگری از دل آن زاده شد٫ زیرا ریشه ها دست نخورده باقی ماندند.
در سطح منطقه، افغانستان همیشه میدان رقابت قدرت ها بوده است.
همسایگان ما، هر یک با اهداف و نگرانی های خود، در معادلات داخلی ما نقش داشته اند. گاهی این نقش آشکار بوده، گاهی پنهان٫ اما همیشه تأثیرگذار.
تا زمانی که ما نتوانیم یک دولت ملی، مقتدر، پاسخگو و مشروع بسازیم، این دخالت ها ادامه خواهد یافت.
منطقه، خلأ قدرت را تحمل نمی کند٫ یا آن را پر می کند، یا آن را مدیریت می کند.
در سطح داخلی، ما با چلنج هایی روبه رو هستیم که اگر با عقلانیت مدیریت نشوند، هر لحظه می توانند به بحران تبدیل شوند:
شکاف های قومی و زبانی، بی اعتمادی میان مردم و دولت، فساد گسترده، نبود عدالت اجتماعی، فقر فراگیر، بی سوادی، مهاجرت نخبگان، و نبود چشمانداز روشن برای نسل جوان.
این ها همه سوخت هایی هستند که هر آتش کوچکی را به جنگی بزرگ تبدیل می کنند.
پس چگونه می توانیم صلح بیاوریم؟
چگونه می توانیم وطن را از سقوط نجات دهیم؟
نخستین محور، بازسازی اعتماد ملی است.
هیچ جامعه ای بدون اعتماد دوام نمی آورد. باید میان مردم و دولت، میان اقوام، میان شهر و روستا، میان نسل ها، پلی از اعتماد ساخته شود.
این اعتماد با شعار ساخته نمی شود٫ با عدالت ساخته می شود.
عدالت، نه در سخن، بلکه در عمل.
محور دوم، آموزش و آگاهی است.
جامعه ای که پنجاه سال در آتش جنگ سوخته، نیازمند نسلی است که بتواند آینده را از نو بسازد.
آموزش، تنها راهی است که می تواند چرخه خشونت را بشکند.
بی سوادی، مادر جنگ است٫ آگاهی، مادر صلح.
محور سوم، اقتصاد پایدار است.
فقر، انسان را به سمت خشونت می کشاند٫ نه از سر بدی، بلکه از سر ناچاری.
جامعه ای که نان ندارد، صلح را نمی فهمد.
باید اقتصاد را از وابستگی به کمک های خارجی نجات داد و بر پایه تولید، تجارت، زراعت و صنعت بومی ساخت.
محور چهارم، گفت وگوی ملی است.
هیچ صلحی بدون گفت وگو دوام نمی آورد.
باید همه صداها شنیده شوند٫ حتی صداهایی که با ما موافق نیستند.
صلح، نتیجه حذف نیست٫ نتیجه مشارکت است.
محور پنجم، مدیریت عقلانی سیاست خارجی است.
افغانستان باید از میدان رقابت قدرتها به پل همکاری تبدیل شود.
این کار تنها زمانی ممکن است که سیاست خارجی ما بر اساس منافع ملی، بیطرفی فعال و تعامل سازنده تنظیم شود.
محور ششم، تقویت نهادهای مدنی و سیاسی است.
جامعه ای که نهاد ندارد، در برابر بحران ها بی دفاع است.
نهادها ستون های صلحاند٫ بدون آندها، هر توافقی کاغذی بیش نیست.
محور هفتم، بازسازی هویت ملی است.
ما باید دوباره یاد بگیریم که پیش از هر چیز، افغانیم٫ فراتر از قوم، زبان، مذهب و منطقه. هویت ملی، سپری است در برابر جنگ های داخلی.
و در نهایت، محور هشتم، فرهنگ صلح است. صلح تنها یک توافق سیاسی نیست٫ یک فرهنگ است.
باید در خانه، در مکتب ، در ، در رسانه، در ادبیات و در هنر، صلح را آموزش دهیم.
باید به نسل آینده بیاموزیم که جنگ افتخار نیست٫ ویرانی است.
صلح ضعف نیست٫ قدرت است.
اگر این محورها را با عقلانیت، تدبیر و دوراندیشی مدیریت کنیم، می توانیم آینده ای بسازیم که در آن مردم ما نه از جنگ بگریزند، بلکه در سایه آرامش نفس بکشند.
می توانیم وطنی بسازیم که در آن کودکان با صدای کتاب بزرگ شوند، نه با صدای انفجار. می توانیم سرزمینی بسازیم که در آن جوانان برای ساختن آینده رقابت کنند، نه برای زنده ماندن.
بیایید یک صدا شویم٫ نه برای جنگ، بلکه برای جلوگیری از جنگ.
نه برای نفرت، بلکه برای نجات مردم و وطن.
نه برای تکرار گذشته، بلکه برای ساختن آینده.
این صدا، اگر برخیزد، اگر گسترده شود، اگر به گوشها برسد، می تواند سرنوشت یک ملت را تغییر دهد.
Comments are closed.