سرباز شهيد / صالحه محک یادگار
در یکی از روز های تابستان که هوا خیلی گرم بود در ایستگاه سرویس خانم مسنى در گوشۀ نشسته و منتظر سرویس بود،سلام كردم و به پهلويش نشستم .ازحال و احوالش پرسیدم . او با چشمان کوچک و رخسار های برآمده آهي كشيد و گفت : به شهر میروم برای عید…