Browsing Category

کلتور و ادب

فراز چشم

هر که پرسد بعد از این از تو، بگویم مُرده است او ز دل نفرین من را با خودش نیز بُرده است هر که پرسد گویمش، جای وفا دیدم جفا.. از فراز چشم من او، بعد از این اُفتیده است پا به…

آفتابِ خاموش

آفتابِ خاموش مادرم رفتی ز بر چشم مرا آب گرفت آبِ این دیده چو سیل شد، دلم تاب گرفت مادرم جای تو خالیست به هر گوشه‌‌ی دل دست قسمت شِکند آه! که مهتاب گرفت خاک بر دیده بمالم، هم‌…

خواهم رفت

یک روز به شهر دیگری خواهم رفت جای که نباشد؛ خبری خواهم رفت در گوشه‌ی دنیای که هیچ‌یک احدی را بر چشم نبینم، سفری خواهم رفت در این‌جمع پر دغدغه‌بودن نظرم نیست آنجا که زمهر نیست…

مادر

مادر اگر جهان هنوز از صدای گلوله پر است اگر مردان نقشه‌های مرگ را روی میزهای بزرگ امضا می‌کنند اگر کودکی در گوشه‌ای از این خاک با صدای انفجار از خواب می‌پرد باز هم من…

مى ترسم

من از بهار پُر از تازيانه مى ترسم از آن تبر که گرفته بهانه مى ترسم قفس به بال پرستو دخیل غم بسته است چه خالى است وطن از ترانه، مى ترسم شبيه كوه غمى هست در دل صحرا…

صبوحی سرخرود

سحرگهان که سپیده دمید از خاور نشست ساقی مشرق فراز اسپین غر ازان به پیش که گرمی کند ز تابش خود نسیم سرد بهاران در هوای فجر ازان پیش که خورشید آتش افروزد مرا صلای صبوحی زد…

دنیای خیال

مرا با عشق خود بُردی عزیزم مبتلا کردی خودت غافل زمن‌ساختی بلا کردی، بلا کردی هماندم تا که فهمیدی، ترا من دوست میدارم شدی بی اعتنا بر من، عزیزم قتل ما کردی به دنیای خیال تو،…

لطف بهار

من از این دهکده‌ی کوچک پروان هستم عاشق خاک وطن، اهل خراسان هستم اندکی فاصله با مرکز این شهر مراست.. من ز بگرام زمان، زاده‌ی دوران هستم سخنی شهد و شکر در غزلم پیچیده وای و من…

مى رود

بيدار و خسته ام همه شب يار مى رود از پيش من به گریه ی بسیار مى رود در پشت پنجره به دمِ صبح ديده ام خورشيد رو به سايه ی ديوار مى رود جسمى كه لاى گرمىِ آغوش خفته است…