عنوان داستان: راز آن سوی مرگ
چشمانش را که بست، احساس سبکی کرد. گویی بار سنگین دنیا از روی دوشش برداشته شده بود. صدایی آرام، اما آشنا، او را به پیش خواند. وقتی چشمانش را باز کرد، خود را در دشتی بیانتها دید؛ هوایی که بوی تازگی میداد، آسمانی که رنگش با آنچه میشناخت،…