Browsing Tag

عبدالفهیم همدرد

بی‌تو

وحشیا گل ندهد بسته وجودم بی‌تو مرگ رسد لحظه‌ی گر خنده نمودم بی‌تو در کنار تو فقط مونس من شادی بود درِ غم را به سری خود، گشودم بی‌تو روی زخم دلی من از چه نمک می‌پاشی.. عاشق روی تو از زخم کبودم بی‌تو دست تقدیر مرا خوب عذابم کرده طعنه‌ی…

ساعتِ افتاده

خنده از لب، شادی از دل، نور چشمان مرا وحشیا از من گرفتی کور دورانم هنوز غرق در خونم تو کردی، طاقت قلبم چرا آمدی از کف ربودی، خیلی حیرانم هنوز دُک دُکِ قلبم همیشه، نغمه‌اش نام تو هست در نبودت ای صنم دایم پریشانم هنوز گَه‌گاهی در غیابت…

همانم هنوز

عمری گذشته لیک زیادم نمی‌روی یادت نرفته از دل و جانم هنوز هنوز بی‌تاب و بی قرار تو آنگونه بوده‌ام من مست و روی تو و همانم هنوز هنوز کم نیز نشد زعشق تو هرچند فراق تو خون جگر نموده چنانم هنوز هنوز شام طویل من سحر هم نمی‌شود دیگر بهار…

مـادرم

مـادرم.. مادرکـَـم، مادرکِ مریضکم تنها دلیل زندگی‌ست، دلبرکم مادرکم کاش راحت بشوی درد تو پرواز کند؛ همه دردت چو نفس راهی شود بر دلکم چشم بیدار به کنارم زشبم تا دم‌صبح بوی مهر تو رسید بر سر گهواره‌گکم خاک پایت‌بکنم سرمه به چشمان‌وجود…

خنده کن

وحشیا دل به کجا برده و آزاد کنم!؟ در کجا پا بنهم، از غم تو یاد کنم!؟ پشت کوهی بروم زار بگریم یکروز درد و غم را زدلم پیش کی فریاد کنم!؟ بی‌تو در چاهِ سیاه یوسف تنها شده‌ام با سکوتم دل خود برده و برباد کنم شاید انداخته خدا عشق تو اندر…

فراز چشم

هر که پرسد بعد از این از تو، بگویم مُرده است او ز دل نفرین من را با خودش نیز بُرده است هر که پرسد گویمش، جای وفا دیدم جفا.. از فراز چشم من او، بعد از این اُفتیده است پا به زنجیر کرده بودم، خویش را زندانی اش بعد از این جانا دلم، از خویش…

آفتابِ خاموش

آفتابِ خاموش مادرم رفتی ز بر چشم مرا آب گرفت آبِ این دیده چو سیل شد، دلم تاب گرفت مادرم جای تو خالیست به هر گوشه‌‌ی دل دست قسمت شِکند آه! که مهتاب گرفت خاک بر دیده بمالم، هم‌ آغوش تو شد ناله از هجر و فراق تو که ارباب گرفت گردشِ چرخ…

خواهم رفت

یک روز به شهر دیگری خواهم رفت جای که نباشد؛ خبری خواهم رفت در گوشه‌ی دنیای که هیچ‌یک احدی را بر چشم نبینم، سفری خواهم رفت در این‌جمع پر دغدغه‌بودن نظرم نیست آنجا که زمهر نیست اثری خواهم رفت از عالم و آدم زده این دل چه کنم!؟ جای که در…

دنیای خیال

مرا با عشق خود بُردی عزیزم مبتلا کردی خودت غافل زمن‌ساختی بلا کردی، بلا کردی هماندم تا که فهمیدی، ترا من دوست میدارم شدی بی اعتنا بر من، عزیزم قتل ما کردی به دنیای خیال تو، مسافر گشته ام امروز مرا در شهر عشق خود شهید کربلا کردی به…

لطف بهار

من از این دهکده‌ی کوچک پروان هستم عاشق خاک وطن، اهل خراسان هستم اندکی فاصله با مرکز این شهر مراست.. من ز بگرام زمان، زاده‌ی دوران هستم سخنی شهد و شکر در غزلم پیچیده وای و من نغمه سرای دل خوبان هستم بوی خوش از نظر لطف بهار می‌آید شاهد…