Browsing Tag

عبدالفهیم همدرد

لن ترانی

یک نفر اندر وجودم زندگانی میکند دل به پیش روی نازش نغمه خوانی میکند گرچه می‌دانم به خنجر میزند دل را مدام در مقابل می‌رود دل، گل فشانی میکند بار ها رفتم که بینم روی او دیدم نشد چونکه هر بار در مقابل، ناجوانی میکند زخم ناسوری به دل…

معلم زندگی

از تو صد ها سخنی خوب و شکر آموختم درس منطق ز تو با چوبک تر آموختم دق آن لحظه شدیم، ایکس که مجهول بود قیمتش از لب خندان گهر آموختم شادی را جمع بکنیم بین همه تقسیمش کینه منفی بشود از تو هنر آموختم هر نگاه و نظرت شعله به جانم افروخت ای…

بهار گمشده

از دو رنگی خسته ام من از جوانی ها بگو از وجود مهر عشق و مهربانی ها بگو گرچه میدانم که دوستی با تنم بیگانه است از ورای رنگ زرد این خزانی ها بگو گه گاهی میشود از خویش دلگیرت کنند در کنار خسته گی از هم‌زبانی ها بگو خاطر پژمرده‌ی ما کی…

درد می‌کند

در میــهـنم، نـگــاهِ چــمـن درد می‌کند تاریــــخ عـصر ما و کـهـن، درد می‌کند دوران کــودکـی به هــیاهـــوی روزگار هر خــنده‌ی جــوانِ وطـن، درد می‌کند نوک قلم شکـــسته و پژمُرده‌ شد گُلان هر گوشــه‌ی ز خــاکِ دمن، درد می‌کند در…

درد وطن

حتی دلم برای خودم تنگ میشود در ازدحام کوچه‌ی ما جنگ میشود از کودکی گذشتم و دیدم جوانی را با حادثات روز دل ما سنگ میشود دیگر دروغ و حیله به کرسی رسانده‌ایم در میهنم حدیث درست رنگ میشود دیوانه دیده‌ایم که هوشیار می‌درید هر ساده لوح…

مسیر برگشت

مرا به بدترین نکته‌ی دنیا ببرید به پیش چشم همان یار بی‌وفا ببرید به پیش آنکه وفا کردم و جفا دیدم مرا به شهر دروغین خوش نما ببرید برای اینکه باور من از بهشت آید مرا به سوی جهنم، صبا ببرید زکشمکش آخرت نمی‌ترسم مرا به سوی همان یار…

دلبر وحشی

شبیه درد ناسورم، که درمان در جهانم نیست سخن وافر به دل دارم، ولی گویی زبانم نیست رهایم کن که دلگیرم گذر دیگر نفس از من نمی‌خواهم دگر باری به دوشم در توانم نیست دمت گرم دلبر وحشی، مرا زنده به گور کردی سپید شد موی سر ای وا، دگر عمر…

لرزش دست

وقتی دنیای من اینگونه دلش می‌لرزد؛ گِله از لرزش این دسـت ضعـیفم نکنید رحم بر حال دلم کاش خداوند بکند خنده آرد به لبم، آه غمینم نکنید در بهارم به خدا رنگ خزانی دارم زنده ام، دست کشید، دفن زمینم نکنید شوق دیدار نگار تا به ابد همراه است…

صدای افغانستان

همچو طوطی به چمن تشنه‌ي آبم کردند بزدن آتش و بردند و کـبابم کردند آه!! گفـتم کسی هـیچ صدايم نشنید باز بُردند و مرا خوب عذابم کردند هِق هقی گريه چو طفلی به صدا آوردم همه ديدن ولی خـنده به حالم کردند کس نبود دست مرا گیرد و گويد بر خیز…

زنجیر زمان

مرا در چاه تاریکی، چو یوسف کرده‌یی آزاد تو ای وحشی چنین کردی، دمت گرم، خانه‌ات آباد به زنجیر زمان بستی چه محکم دست و پایم را نمی‌شد باورم هرگز، چه سود دیگر ز این فریاد؟؟ به خوردم می‌دهم طعنه، چرا وحشی حتی حالا.. همیشه با منی هر جا،…