طنینِ گريه ى باران به صحرا همچنان باقى نمانده گل، ولی چشمِ تماشا همچنان باقى هزاران صفحه ى تاريخ، با دست ستم خط خط در ان هر دخترى با نام رسوا همچنان باقى كنارِ پنجره اين دفتر ما همچنان بسته ببین شور قلم در دست رويا همچنان باقى هنوز آواز دختر پشت دیوار تعصب هاست … Continue reading غزل
Copy and paste this URL into your WordPress site to embed
Copy and paste this code into your site to embed