غزل

طنینِ گريه ى باران به صحرا همچنان باقى نمانده گل، ولی چشمِ تماشا همچنان باقى هزاران صفحه ى تاريخ، با دست ستم خط خط در ان هر دخترى با نام رسوا همچنان باقى كنارِ پنجره اين دفتر ما همچنان بسته ببین شور قلم در دست رويا همچنان باقى هنوز آواز دختر پشت دیوار تعصب هاست … Continue reading غزل