او رفت و غزل خیره به در ماند و صدا مرد در سینهی من، پنجرهای رو به خدا مرد او رفت و کسی حال دل کوچه نپرسید انگار در این شهر، همه عاطفهها مرد ما قسمت دلتنگی یک خاطره بودیم دیدی؟ که دل سادهی آیینهنما مرد یعقوب، پسر دید و ندانست غمش را وقتی تب … Continue reading او رفت
Copy and paste this URL into your WordPress site to embed
Copy and paste this code into your site to embed