ببين اين خستگى آرامشى انگار كم دارد هواى خانه ام عطرِ نگاهِ يار كم دارد شكسته سقف رويايم به دست سرد طوفانى دلِ ويرانه ام گنجى كه در خود مار كم دارد نشد پيدا كسى از نو مرا آباد گرداند بناى روح ويران گشته يك معمار كم دارد من آن شهرى كه در خود سال … Continue reading غزل
Copy and paste this URL into your WordPress site to embed
Copy and paste this code into your site to embed