ساعتِ افتاده

خنده از لب، شادی از دل، نور چشمان مرا وحشیا از من گرفتی کور دورانم هنوز غرق در خونم تو کردی، طاقت قلبم چرا آمدی از کف ربودی، خیلی حیرانم هنوز دُک دُکِ قلبم همیشه، نغمه‌اش نام تو هست در نبودت ای صنم دایم پریشانم هنوز گَه‌گاهی در غیابت خنده می‌گیرد لبم تا به خود … Continue reading ساعتِ افتاده