آفتابِ خاموش

آفتابِ خاموش مادرم رفتی ز بر چشم مرا آب گرفت آبِ این دیده چو سیل شد، دلم تاب گرفت مادرم جای تو خالیست به هر گوشه‌‌ی دل دست قسمت شِکند آه! که مهتاب گرفت خاک بر دیده بمالم، هم‌ آغوش تو شد ناله از هجر و فراق تو که ارباب گرفت گردشِ چرخ فلک، از … Continue reading آفتابِ خاموش