آفتابِ خاموش مادرم رفتی ز بر چشم مرا آب گرفت آبِ این دیده چو سیل شد، دلم تاب گرفت مادرم جای تو خالیست به هر گوشهی دل دست قسمت شِکند آه! که مهتاب گرفت خاک بر دیده بمالم، هم آغوش تو شد ناله از هجر و فراق تو که ارباب گرفت گردشِ چرخ فلک، از … Continue reading آفتابِ خاموش
Copy and paste this URL into your WordPress site to embed
Copy and paste this code into your site to embed