خوش به حالت وحشیا دیگر کنارم نیستی واقف از حال دل و از روزگارم نیستی سوختنم را بعد از این دیگر نمیبینی عزیز همچو یک پروانه دیگر بی قرارم نیستی در سکوت شب هایم شعر میگویم مدام سوژه هر شعر گشتی در جوارم نیستی حرف را دیگر زبان نه بلکه چشمم میزند ای زبان خاموش … Continue reading سکوت شب
Copy and paste this URL into your WordPress site to embed
Copy and paste this code into your site to embed